پست115 | بلاگ

پست115

تعرفه تبلیغات در سایت

پوریا ماشین را روشن کرد و پا روی گاز فشرد.

تا برسند مدام حواسش به هلن بود.

برایش مهم هم نبود حاجی و حاج خانم هلن را ببینند یا نه؟

وقتی اصلش فاش شده بود چه فرقی می کرد بدانند معشوقه ی پسرشان خواهرش بود.

از هلن هم متعجب بود.

به نظر می رسید از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارد.

در حدی که بخاطر شباهتش به ندا چرت و پرت بگوید.

خدا لعنتش کند.

همه این ها بخاطر خودش بود.

رسیده به خانه ی حاجی روی ترمز زد.

همان موقع بهشاد به ماشین نزدیک شد.

روی کاپوت کوبید و با خشمی که روی صورتش مشخص بود به پوریا نگاه کرد.

هلن بی حوصله از ماشین پیاده شد.

کلید را از جیبش درآورد تا در را باز کند.

پشت سرش پوریا و ندا هم پیاده شدند.

بهشاد تا آمد سر فحش و دعوا را با پوریا بکشد با دیدن ندا دهانش بسته شد.

آب دهانش را پر سروصدا قورت داد.

این دختر... این دختر چرا این همه به هلن دخترعمویش شباهت داشت؟

درست عین سیبی که نصف شده باشد.

جلل الخالق، به حق چیزهای ندیده.

پوریا دست روی شانه اش زد و گفت: درویش کن یارو.

هلن در را باز کرد و بدون اینکه تعارفی کند، در را باز گذاشت و خودش داخل شد.

پوریا اشاره ای به ندا کرد و گفت: برو داخل!

بهشاد با همان چهره ی حیرت زده پرسید: این دختر...

پوریا چشم غره ای رفت و گفت: خواهرمه، جا افتاد؟

تنه ای به بهشاد زد و پشت سر ندا داخل شد.

می خواست در را ببندد که بهشاد پایش را لای در گذاشت و گفت: با حاج عمو کار دارم، قروق که نیست؟

پوریا در را رها کرد و بی تفاوت داخل شد.

هلن درمانده تر از همیشه به محض دیدن حاج خانم بغضش شکست.

مادرش را در آغوش کشید و گریست.

حاج خانم ترسیده گفت: چی شده؟ هلن؟ مادر؟

هنوز از شوک حرکت هلن خارج نشده بود که ندا و پشت سرش پوریا یالله گویان داخل شد.

زیر لب گفت: الله اکبر، خودت فرجی کن خدا!

بی حرکت فقط حاجی را صدا زد.

حاجی که در گیر و دار ور رفتن با رادیو بود، رادیو به سمت از اتاق بیرون آمد.

با دیدن ندا، لبخندی به پهنای صورتش آمد و لب زد: الحمدالله!

بهشاد هم داخل شد.

وضع خانه به طرز مشکوکی عجیب و غریب بود.

هلن عقب که کشید، صورتش را پاک کرد و گفت: چرا به من نگفتین؟ می دونستین نریمان، ندا رو دوس داره؟ بدون اینکه بدونن خواهر و برادرن؟

ندا وحشت زده جیغ کشید.

پوریا بلاخره بی طاقت شد و غرید: بس کن، زده به سرت؟

حاجی رادیو را روی جاکفشی گذاشت و با جدیت گفت: بشینین!

بهشاد فقط نگاه می کرد.

عملا هیچ چیزی نفهمیده بود.

رفتار همگیشان عجیب بود.

ندا گوشه ای ترین قسمت نشست.

انگار که ترس داشت چیزی بشنود که نابودش می کند.

حاج خانم با غصه و شوق زیادش از دیدن ندا، نتوانست خودداری کند و به ندا اشاره کرد و گفت: بیا اینجا عزیزدلم.

ندا با غریبگی از جایش تکان نخورد.

بهشاد همان جا به در تکیه داده بود.

حاجی رفت و با آلبوم قدیمی و چند جلد شناسنامه برگشت.

باید با مدرک می گفت.

شهریار هشدار داده بود وقتش نیست.

اما با این اوضاع و احوال هرچه زودتر همه چیز گفته شود بهتر است.

پوریا بغل دست حاجی نشست.

حاجی را بی نهایت قبول داشت.

اگر حرفی می زد بی برو برگرد قبولش می کرد.

حاجی شناسنامه ی خودش و حاج خانم به همراه ندا را مقابل پوریا گذاشت.

-نگاه کن!

پوریا بی معطلی شناسنامه ها را باز کرد.

صفحه ی دوم شناسنامه ی حاجی اسم ندا پایین تر از همه خودنمایی می کرد.

قلبش از این شوک ضربان گرفت.

با عجله بقیه ی شناسنامه ها را دید.

شناسنامه ی ندا ...نام پدر مرتضی، نام مادر: زینب!

چطور ممکن بود؟

شناسنامه ها از دستش افتاد و به ندا خیره شد.

حاجی آلبوم را باز کرد و گفت: ورق بزن، خودتو توش می بینی.

سرش به شدت به سمت حاجی برگشت.

هلن با صورتی اشکی از بغل حاج خانم درآمد به پایه ی صندلی چوبی تکیه داده بود.

بهشاد که قضیه برایش جالب شده بود از در فاصله گرفت و کمی آن ور تر کنار حاجی نشست.

پوریا ورق زد و عکس های خودش را دید.

با سه قلوها...

و یک پسر بچه ی دیگر!

ندا هم کنجکاو شد و جلو آمد.

هلن اما دلزده و احساس سردرد شدیدی احاطه اش کرده بود.

ندا شناسنامه ها را برداشت.

با دیدنشان ناباورانه گفت: این امکان نداره، اینا ساختگیه نه؟

پوریا به عکس ها خیره شد.

خودش را خوب می شناخت.

حاجی دست روی عکس ها گذاشت و گفت: نریمان، هلن و ندا، اینم بهشاده.

بهشاد حیرت زده گفت: چی میگی حاج عمو؟ قضیه چیه؟

پوریا با اعصابی متشنج بدون اینکه بی احترامی کرده باشد، آرام پرسید: اینجا چه خبره حاجی؟ این شناسنامه ها، عکسا، بگو خلاصمون کن.

حاج خانم با نگاه غم گرفته به ندایش خیره بود.

دختری که حتی نگاهش هم نمی کرد.

حاجی لحظه ای مکث کرد تا حرف هایش را با دقت بزند.

نه می خواست سوتفاهمی ایجاد کند و نه اینکه با گفتن یک باره اعصاب کسی را بهم بریزد.

دست پوریا را گرفت و گفت: تو پسر پژمانی، برادر من!

هلن نگاهشان نمی کرد.

این قصه تکراری بود برایش!

ندا حیرت زده عقب کشید.

بهشاد با چشمانی که داشت از حدقه بیرون می زد، به پوریا خیره شد.

پسرعمویش بود؟

همان عمویی که پدرش گفته بود فوت کرد و زن بچه اش هم فرار کردند؟

زانوهایش را بغل گرفت و نشست.

پوریا بدون اینکه خودش را ببازد، گفت: پسر پژمانم، اما برادر شما؟ چقدر این ماجرا حقیقت داره؟ چرا هیچ کس در موردش تا به حال حرفی نزده؟ چرا حالا؟ مگه ندا دختر شما نیست؟ پس تو خونه ی ما، به عنوان خواهر من...

حاج خانم انگار داغ روی دلش گذاشته باشند فورا جواب داد: مادرت، مادرت دخترمو گرفت.

بغضش ترکید و به آرامی زیرگریه زد.

ندا با کلافگی و شوکی که به قلبش وارد شده بود مدام با خودش تکرار می کرد: این حقیقت نداره، نریمان برادرم نبود، نبود، نبود...

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26