پست100 | بلاگ

پست100

تعرفه تبلیغات در سایت

هلن آهانی گفت و به همراه پوریا از پله ها بالا رفت.

داخل ساختمان که شدند، تمام خاطرات آن روز به ذهنش هجوم آورد.

گرمی مطبوعی زیر پوستش دوید.

خودش را کمی جمع و جورتر کرد.

بی خیال سوزش عجیب و غریب خراش های روی پایش!

سعی کرد نگاهش به نگاه پوریا نیفتد.

-برو بشین.

دکور همان قبلی بود.

تازه به نظر می رسید کمی هم گرد و خاک روی وسایل نشسته.

-کسی نمیاد اینجا؟

-معمولا نه!

زیر لبی انگار با خودش حرف می زد لب زد: برای همینه که کثیفه.

از جیب مانتویش دستمال کاغذی درآورد.

روی مبل چرم را تمیز کرد و نشست.

پوریا بی حرف به سمتش آمد.

جلوی پایش زانو زد و پلاستیک را کنارش گذاشت.

هلن متعجب نگاهش می کرد.

تا دست پوریا به سمت پاچه ی شلوارش رفت فورا دستش را روی پایش گذاشت و گفت: خودم می تونم.

پوریا مغرورانه بلند شد.

پلاستیک را به دستش داد و گفت: نگاه می کنم تو کابینت چای بود درست می کنم.

نفس راحتی کشید.

همین مانده بود که پاچه اش هم هی بالا برود.

چلاغ که نبود خودش می بست.

با دور شدن پوریا، پاچه ی شلوارش را بالا زد.

شیشه ی الکل سفید را باز کرد و روی پایش کمی ریخت.

سوزش شدیدش عین نیش عقرب بود.

حس کرد دارد به خودش می پیچد.

اما جیکش هم در نیامد.

ابدا نمی خواست دختر ضعیف و مردنی باشد.

فورا با باند پایش را بست و پاچه ی شلوارش را پایین انداخت.

نفس راحتی کشید و به سمت پوریا چرخید.

درون کابیت ها به دنبال چیزی بود.

بلند شد و به سمتش رفت.

-می خوای کمکت کنم؟

-نه!

زیر لبی با خودش گفت: عبوس، حالا یه ذره بخنده یا نرم رفتار کنه انگار زمین به آسمون می چسبه.

پوریا شنید.

اما همچنان عبوس بود.

بلاخره پاکت چای را پیدا کرد.

کتری برقی را پر از آب کرد و به برق زد.

به سمت هلن برگشت و گفت: بهشاد کی میره؟

-نمی دونم.

-زنگ بزن خونه هروقت رفت میری!

-نمی دونن از خونه اومدم بیرون.

اپن را دور زد.

-پات بهتره؟

-خوبه؟

-اون بالا چیکار می کردی؟ زاغ سیاه منو چوب می زدی؟

فورا قیافه ی مظلومی گرفت.

-نه اصلا، می خواستم برم انباری یه چیزی بردارم.

-انباری خونتون رو پشت بوم خونه ی منه؟

لب گزید.

با خجالت  گفت: دلیل شخصی داره، چیکار داری به من؟

پوریا انگار بازیش گرفته باشد.

نزدیکش شد.

جوری که دست می انداخت راحت سینه به سینه اش می چسباند.

-به نظر می رسه اومدنت به اینجا باعث شده کارهای روتین زندگیت عقب بیفته.

اگر همین الان سیلی می خورد خیلی بهتر بود تا اینگونه مورد هجوم چند کلمه ی دردآور قرار بگیرد.

سرش را پایین انداخت.

-منو نگاه کن.

-من دختر خوبی نیستم.

-درسته نیستی، هیچ وقتم نمیشی.

لب برچید.

پوریا چانه اش را گرفت و سرش را بالا آورد.

-گفتم منو نگاه کن.

با حاضر جوابی گفت: نگاه کنم که چی بشه؟ بازم یه حرفی بزنی که خلع سلاح بشم؟ من که عذرخواهی کردم...

با سرتقی به پوریا نگاه کرد و گفت: اصلا همین که هست، مگه قراره هرچی بگی بگم چشم؟

خنده اش گرفت.

اما خنده اش را پشت لب هایش نگه داشت.

همین کارها را می کرد که روز به روز عزیزتر می شد.

سیاه سوخته ی لجباز!

-همینی که هستی پابندم کرده دختر!

اولین صبح بهمن، وقتی آفتاب با بی حالی روی زمین پهن شد،

با سبد سیب های قرمزش به استقبالش خواهد آمد.

تمام صحبت های قشنگش را که هزار بار درون آینه ی کوچک جیبی اش تکرار کرده را،

درون صورتت لب خواهد زد.

عاشقانه ها که ساده نیستند.

باید یک جهان  می خواهمت، می خواهیم بگویی.

آنوقت تمام دلیل شاعرانگی اولین صبح بهمن تو می شوی!

دستش جلو رفت.

اولین دکمه ی پیراهن پوریا را باز کرد و گفت: اینجوری بهتره!

نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

دستش دور کمر هلن حلقه شد.

سینه به سینه اش چسباند.

-خوب یا بد، بزودی مال من میشی، این قول یه مرده.

...
نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 23:38