پست97

ساخت وبلاگ

وارد کتابفروشی شد.

هنوز هم دختر مورد علاقه اش بود.

هنوز هم شبیه ندا بود و جسور.

-سلام.

هلن کتابی که درون قفسه می گذاشت، را برگرداند و به سمت سام سر چرخاند.

با دیدنش فورا اخم کرد.

-سلام، بفرمایید.

سام گلدان کوچکی که درون دستش بود را روی میز گذاشت.

-حس کردم به گل علاقه دارین.

اشاره ی نامحسوسی به اطرافش و گل و گلدان هایی که آویزان بود، کرد.

هلن به سمتش آمد.

بی توجه به گلدان زیبای صورتی رنگ که روی پیشخوان گذاشته شده بود، اخم در هم کشید.

-ببخشید، صنم من و شما چیه؟ دلیل بودنتون و این گل برای من عجیبه و غیرقابل حضم.

سام سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:بذارید پای علاقه من!

-علاقه ی یک طرفه؟  حضور شما برای من مزاحمته، این گلو بردارید و برید، من علاقه ای به دیدنتون ندارم، کار شما هم درست نیست.

سام با ناامیدی گفت: یک شانس...

-شانس برای دختری که احساسش دست خورده یه بن بسته، امیدوارم مکمل بهتری پیدا کنید.

سام اخم کرد.

باز وجود پوریا روی زندگیش سایه انداخته بود.

لب زد: پوریا؟!

هلن حساس شد.

فقط ساکت به سام زل زد.

-همه چیز همین آدمه مگه نه؟

-می تونم تقاضا کنم از اینجا برین؟

-با توام.

هرچه صبر می کرد مودب باشد و متواضع، جواب نمی داد.

-دخترخالتونم که از شما شدم تو؟ به شما چه ربطی داره من با کی هستم یا نیستم؟ وکیل و وصی من هستین؟ زندگی من به خودم ربط داره، حالام بفرمایید بیرون!

حرف زدن با این دختر جوابگو نبود.

کلافه و عصبی از کتابفروشی بیرون زد.

به سمت ماشینش رفت.

باید با پوریا حرف می زد.

این دختر که فقط لگد می پراند.

پشت فرمان نشست که گوشیش زنگ خورد.

آذر بود.

بی میل دکمه تماس را زد.

-بله؟

آذر هیجان زده گفت: سام!

توجه اش به هیجان صدای آذر جلب شد.

با تردید پرسید: چیزی شده؟

-سام، ندا...

گوشش تیز شد.

حس کرد ندا آب دهانش را قورت داد.

-سام،..

کلافه گفت: جون به لبم کردی دختر، چته تو؟

-ندا زنده است.

حس کرد یکی با تمام قدرت او را از صخره ای به ته رودخانه هل داد.

امکان نداشت.

خودش دید کفن پوش درون قبر گذاشتنش.

خودش دید وقتی پوریا دست مشت کرده اش را پر از خاک کرد و روی بدنش ریخت.

دست آزادش محکم روی فرمان قفل شد.

-هستی سام؟ همش یه دروغ بوده، زنده اس، خونه خودشونه.

دروغ بود؟!

ندایش زنده بود؟

عین یک دیوانه لبخندی پت و پهن روی صورتش نشست.

-آذر راسته؟

-هنگی؟ به خودت بیا پسر، پاشو برو خودت ببین.

-بازم یکی از اون شوخی های مسخره ته؟

-نه به جون خودم، هیشکی نمی دونه ندا زنده اس، فکر کنم نمی خوان هم به کسی بگن، اما من خیلی اتفاقی فهمیدم.

-کجایی؟

-منو ول کن، برو خونه ی ندا، می تونی پیداش کنی.

نگاهش به کتابفروشی افتاد.

-خداحافظ.

تماس را روی آذر قطع کرد.

بدون اینکه از جایش تکان بخورد فقط به کتابفروشی زل زد.

چقدر این دختر خوش قدم بود.

ندا زنده بود؟

ندای دوست داشتنی!

سوییچ را چرخاند.

وقت دست دست کردن نبود.

به محض روشن شدن ماشین، انگار پرواز کرد.

شوق درون رگ هایش دمیده بود.

این حس خوب را مدیون آذر بود و خبر خوبش!

اما با پوریا حرف داشت.

از آن حرف هایی که ته اش ممکن بود به کتک کاری برسد و چندتا حرف درشت!

بدجور با زندگیش بازی کرده بود.

عملا کلاه گشادی سرش گشاد که کور شد.

خدا لعنتش کند.

مردک دودره باز!

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 3:29

close
تبلیغات در اینترنت