پست98

ساخت وبلاگ

پارادوکس عجیبی را تجربه می کرد.

هم خوشحال بود هم عصبی و غمگین.

انگار رو دست خورده باشد.

فاجعه جایی بود که با دستان خودش آدمی را کشته بود.

قاتل بود، قاتل!

سایه این گناه تا آخر عمرش روی دلش سنگینی می کرد.

آنقدر که دستی شود، بیخ گلویش بنشیند و آنقدر فشار بدهد که بمیرد.

از همین الان ناخوش بود.

با ندانم کارهای خودش، هومن را داشت بالای دار می فرستاد.

مردی را سینه ی قبرستان فرستاده بود.

و از همه بدتر ندا زنده و سرحال بود.

و جنازه ای که کفن پوش درون قبر بود...؟

خدا لعنتش کند...

خدا لعنتش کند...

آشفته دستی به صورتش کشید.

رسیده به خانه پوریا با تردید روی ترمز زد.

پاهایش برای رفتن محکم نبود.

انگار از زانو به پایین فلج باشد.

با اینکه رودست بدی از پوریایی که مثلا رفیق شفیقش بود خورده بود اما خودش می دانست گندش در بیاید خیانت خودش بزرگتر بود.

آنقدر که لایق تف انداختن در صورتش هم نباشد.

پوریا را می شناخت.

زیادی مرد بود.

برای عزیزترین های زندگیش جان می داد.

مطمئن بود برای عشق ندا این دروغ را سرهم بندی کرده.

صدردصد آن رفیق کله گنده اش هم کمک حالش بوده.

باربد مزایی اراده می کرد بدست می آورد.

پوریا جفت خوبی برایش بود.

اما این را هم مطمئن بود.

پوریا اگر بفهمد چه غلطی کرده، غیر از اینکه خودش حسابی از خجالت در می آمد، فورا هم تحویلش می داد.

سرشاخ شدن با پوریا کیان پور احمقانه ترین کار ممکن بود.

که متاسفانه با خریت تمام این را به جان خریده بود.

دعا دعا می کرد خانواده ی مقتول رضایت دهند، بدون اینکه قاتل اصلی پیدا شود.

نفس خسته ای کشید.

دل روبرو شدن با ندا را نداشت.

فرمان را چرخاند و دنده عوض کرد.

باید می رفت.

به آمادگی احتیاج داشت.

خیلی حرف ها بود که باید به ندا می زد.

********************

بهشاد با کمال پررویی می آمد.

گاهی زیر گوش حاج عموهایش حرف هایی می زد که به مذاق هلن خوش نمی آمد.

به نظرش ته نامردی بود که زیرآب پوریا را می زد.

باز هم خدا را شکر که حاجی به آرامش بدون اینکه خطی به پیشانیش بیفتد گوش می داد.

نه حرفی برای تایید می زد نه رد.

ترجیح می داد فقط شنونده باشد.

دستش می رسید آنقدر بهشاد را می زد که بمیرد.

وارد آشپزخانه شد.

از سماور برای خودش چای ریخت و به سمت اتاقش رفت.

باز بهشاد آمده بود.

اصلا حوصله اش را نداشت.

وارد اتاقش شد.

نگاهش به دیوار خانه ی پوریا افتاد.

نبودش!

چند روز یا بیشتر از یک هفته بود که نبودش!

می دانست مرد گنده قهر نمی کند اما وقتی رو گرفت فهمید چیزی که نباید درون این مرد شکسته است.

همان وقت بود که فهمید چه گندی زده.

می خواست جوری جمع و جورش کند.

اما دل زنگ زدن نداشت.

تازه یکی دو باری چند پیام شعری برایش فرستاده بود.

اما دریغ از یک جواب خشک و خالی!

مردیکه ی عبوس و مغرور!

انگار به سرش زده باشد.

لیوان چایش را روی میز گذاشت.

فورا، از از اتاقش بیرون زد.

در را قفل کرد که کسی سراغ اتاقش نیاید.

بدون اینکه جلب توجه کند وارد حیاط شد.

از پله های کنار دیوار بالا رفت و در حالی که خودش را خم می کرد کوچک باشد، خودش را بالای پشت بام خانه ی پوریا دید.

می دانست دریچه ورودی بسته است.

اما همین که می نشست و به حیاط خانه اش هم زل می زد خوب بود.

با بی احتیاطی لبه ی دیوار نشست.

دستانش را از عقب ستون بدنش کرد.

پاهایش آویزان بود و بی خیال به اطراف زل زد.

گوشیش را کنارش گذاشت و موزیکی با صدای آرام پلی کرد.

حس غریبی داشت.

انگار که دلش بخواهد پوریا سر برسد.

آنگار دل به دلش راه داشت.

همان وقتی که در حال و هوای خودش بود، کلیدی درون در چرخید.

در باز شد و پوریا در حالی که با گوشیش ور می رفت، داخل شد.

در را پشت سرش بست.

به سمت ساختمان آمد.

هلن از ترس اینکه پوریا ببیندش، با عجله بلند شد.

اما بی احتیاطی و عجله اش باعث شد، پایش لبه ی دیوار جاخالی بدهد.

جیغ خفه اش و تعادلی که بهم خورد.

...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 3:29

close
تبلیغات در اینترنت