پست95 | بلاگ

پست95

تعرفه تبلیغات در سایت

در عوض با دستانش کشتی گرفت.

ترجیح می داد ابدا سربه سرش نگذارد.

-خودم می تونم کارامو کنم.

با چهره ای ترسناک به هلن نگاه کرد.

هلن ترجیح داد ابدا نگاهش به نگاه پوریا نیفتد.

پاچه می گرفت.

خستگی خرید امروز در تنش مانده بود.

ابدا دلش نمی خواست دم پرش برود که خستگی تنش ماندگار شود.

پوریا خشمش را بر سر پدال گاز خالی کرد.

سرعت گرفت و وارد خیابان شد.

-آروم برو

-حرف نزن هلن!

نمی خواست دختر مطیع قصه باشد.

یا دختری که با زور گفتن رام شود.

-ببین، من هر کاری که تو توانم باشه رو خودم انجام میدم، هیچ لزومی همنداره از کسی کمک بگیرم.

پوریا ناباور گفت: کسی؟ نمی فهمم، یعنی چی کسی؟

هلن نگاهش کرد و گفت: قبل از اینکه تو هم باشی اینا کارهای روتین هرروزه ام بوده که مشکلی باهاش نداشتم و ندارم...

-آها گل گفتی، قبل از اینکه چی؟ چی؟ من باشم، اما از حالا هستم، بهتره کارهای روتین دیگه ای انتخاب کنی هلن!

هلن گفتنش زنگ دار و پر از اخطار بود.

عمرا اگر این بار در مقابل زورگویی هایش کم بیاورد.

-شما تعیین می کنی روتین زندگی من چی باشه؟ صاحب اختیار زندگی من شدی؟

وقتی انتخاب می کنی...

باید پای انتخابت بمانی.

خوب و بد همه با هم است.

درست عین وقتی که یکهو تر و خشک با هم می سوزد.

هلن این مرد را با تمام خصلت هایش انتخاب کرد.

آن وقت از صاحب اختیاریش می گفت؟

البته که صاحب اختیارش بود.

البته که جا داشت بابت حرف حتی سیلی بخورد.

اما هنوز کارش به جایی نرسیده بود که روی زنی دست بلند کند.

اما در مقابل گستاخی هلن هیچ حرفی نزد.

حتی برنگشت نگاهش کند.

فقط سرعت ماشین را زیاد کرد تا زودتر به مقصد برسد.

نه اینکه دلش شکسته باشد ها...نه!

اما حس کرد غرورش نشانه رفته.

آن هم از طرف دختری که تا دیروز پای خواستنش ایستاده بود.

پای همین اخلاق گند و مزخرفش!

شاید توقعش زیادی بالا رفته بود.

اما خودش می دانست جای بحث نیست.

یعنی وقتی طرفش عملا او را از زندگیش با چند کلمه خلاع سلاح می کرد.

او هم کنار می کشید.

هرچند هلن فرق داشت.

خیلی هم با تمام آدم های زندگیش فرق داشت.

اما الان، در این لحظه اینجایی که بود، چیزی روی غرورش سنگینی می کرد.

قراری بر بخشیدن یا نبخشیدن نبود.

حتی لزومی به عذرخواهی هم نبود.

اما تا این نگینی روی غرورش برداشته نمی شد ترجیح می داد یک قدم دور بایستد.

شاید کمی حالش بهتر شد.

هلن زیر چشمی نگاهش کرد.

سکوتش تعجب برانگیزترین چیزی بود که بعد از سوال هایش با آن مواجه شد.

از این مرد الان توقع داد و بیداد و قلدری های همیشگیش را داشت.

اما باز هم معادله اش را بهم ریخت.

رسیده به خانه حاجی، پوریا بی حرف پیاده شد.

همه ی وسایل را درآورد و منتظر شد هلن در را باز کند.

هلن گیج کلید انداخت و در را باز کرد.

پوریا باز هم حرفی نزد.

فقط یاالله گویان داخل شد.

وسایل را در آشپزخانه گذاشت و خداحافظی کرد و بدون توجه به هلن که دم در ایستاده بود رد شد و رفت.

هلن انگار بناگوشش داغ کرده بود عین تب کرده ها نگاهش کرد.

حس کرد جانش هم با پوریا رفت.

حاج خانم از آشپزخانه صدایش کرد.

در حیاط که بسته شد تکان خورد.

پوریا رفت؟

*********************

-چی شده؟

-حالش خوبه ترخیصش کردن.

اخم هایش را درهم کشید.

سگ جان بود ناکس!

گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و گفت: سیروس...

مکث کرد و گفت: جایی چیزی درز داده؟

-تا الان که نه، پلیس اومده سراغش گفته ریختن سرش کیفشو زدن، و رفتن.

بیشتر از این می گفت این بار تا پای مرگ ناصر می رفت.

-به محض اینکه پاشو بیرون بذاره آدم بذار تعقیبش کنن، با یه شهادت کار هومن حل نمیشه.

-حواسم هست.

-از اکبر و دارو دسته اش چه خبر؟

سیروس با صدا خندید و گفت: راپورتشونو دادم، محموله ی این سری کامل افتاد دست پلیس!

پوریا با جدیت گفت: حواست باشه، نذار بهت مضنون بشن، تا پای کشتن و یه آب خنک هم روش میرن.

-داداشتو دست کم گرفتی؟ رودست می زنم که نمی خورم.

پوریا از ماشینش پیاده شد.

باید ندا را به خانه می برد.

مادرش بی تابش بود.

...
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : جمعه 13 بهمن 1396 ساعت: 4:20