پست93

تعرفه تبلیغات در سایت

با اشک نگاهشان می کرد.

همیشه این دو عکس را داشت.

جانش بودند.

به حاجی چیزی نمی گفت که غم روی غمش بگذارد.

خودش یواشکی می آمد.

کنار صندوقچه ی قدیمی می نشست و هر بار عکس ها را در می آورد.

یک دل سیر نگاه می کرد و دوباره سر جایش می گذاشت.

داغ دیدن چقدر سخت بود.

حضور کسی را پشت در حس کرد.

همان موقع صدای هلن را شنید: حاج خانم کجایی؟

دست هلن روی دستگیره نشد که حاج خانم از هولش فورا عکس ها را زیر فرض قایم کرد.

در باز شد و هلن نگاهش کرد.

-حاج خانم اینجا چیکار می کنی؟

نم اشک چشمانش را گرفت و بلند شد.

-هیچی مادر.

-لیست خریداتو بده برم خرید، غیر از خاله خانم کی دیگه همراهشه؟

-پیرزن کیو داره مگه؟

هلن سر تکان داد و گفت: همین روزا میره ده بهش سر می زنم.

حاج خانم سر تکان داد و از کنار هلن گذشت.

این روزها روماتیسمش زیادی عود می کرد.

-بگو پوریا باهات بیاد.

متعجب و اخم آلود گفت: چرا؟!

-مرده، هم کمکته، هم دیگه بچه ی خونه اس هواتو داره.

بلاخره شد.

بلاخره حدسش از آب درست درآمد.

عملا آنها پوریا را به جای نریمان پذیرفته بودند.

نمی خواست حرفی بزند که دلشکسته شان کند.

اما این درستش نبود.

نریمان هیچ جایگزینی نداشت.

-لازم نیست حاج خانم، خودم چلاغ نیستم، عین همیشه میرم میخرم میام.

حاج خانم پشت چشمی برایش نازک کرد و گفت: نگفتم چلاغی، بازار شلوغه همه جور آدمی هم هست. با پوریا نمیری زنگ بزن بنیامین باهات بیاد.

پیشنهادی از این بدتر نمی شد.

از وقتی جواب رد داده بود، خانوادگی سرسنگین شده بودند.

بهشاد که انگار به خونش تشنه بود.

هرچند بنیامین پسر بیخیالی بود.

اما ترجیح می داد به پوریا رو بیندازد اما سراغ خانواده ی عمویش نرود.

-خودم یه کاریش می کنم مادرجان.

-همیشه لجبازی دختر.

به غر زدنش لبخند زد و به سمت اتاقش رفت.

-حاج خانم دارم میرم لیستت آماده باشه ها.

وارد اتاقش شد.

لباس هایی که می خواست تن زد و با کیف پستچی اش از اتاق بیرون آمد.

حاج خانم با تکه کاغذی به سمتش آمد و گفت: سیب نرم بگیر، خاله خانم دندون نداره.

خندید و کاغذ را گرفت.

-چشم.

کاغذ را درون کیفش چپاند و با خداحافظی از خانه بیرون رفت.

حاج خانم در حالی که نوچ نوچ می کرد وارد آشپزخانه شد.

حاجی که مشغول خواندن نماز مستحبی بود، با اتمام نمازش از اتاق علیرضا بیرون آمد.

وارد آشپزخانه شد و گفت: باز چی شده حاجیه خانم؟

-بشین حاجی برات چای بریزم، از دست این دختر.

حاج آقا لبخند زد.

آمد که بنشیند صدای زنگ سرش را به سمت پنجره کشاند.

بلند شد و بیرون آمد.

وارد حیاط شد.

بوی عید آنقدر قشنگ بود که روی تن درختان کم کم جوانه بنشیند.

در را باز کرد.

قامت بلند پوریا در حالی که گلدان گل سوسنی در دستش بود.

حاجی مهربانانه لبخند زد.

پوریا سلام داد و گلدان را به سمت حاجی دراز کرد و گفت: عید نزدیکه.

حاجی جواب داد  و گفت: بیا داخل پسرم.

حاجی گلدان را گرفت و در را باز کرد.

پوریا داخل شد.

حاج خانم به استقبالش آمد.

چقدر این زن و شوهر ماه را دوست داشت.

تعارف کردند و داخل شد.

چای حاج خانم عین همیشه به راه بود.

درون سالن کوچک خانه پای رادیوی حاجی نشستند.

حاج خانم هم چای ریخت و با نبات زعفرانی آمد.

حاجی حرف زد و بحث کنار چای داغ حاج خانم گل انداخت که حاج خانم با نگاه به ساعت دیواری گفت:باز این دختر لفتش داد.

پوریا تیز شده گفت: چیزی شده؟

-به هلن گفتم یا به تو یا به پسرعموش خبر بده باهاش برین بازار، امشب خاله خانمش از ده میاد. سرتقه و لجباز...گوش نمیده که...

پیشانیش رگ زد.

سعی می کرد جلوی حاجی نشان ندهد که باز از کار هلن عصبی است.

فورا بلند شد و گفت: به خودم زنگ می زدین حاج خانم می رفتم خرید، لازم نبود هلن خانم بره.

حاجی عمیق نگاهش کرد.

حاج خانم لبخند زد: بشین مادر، دیگه الاناس که پیداش بشه.

-نه حاج خانم، میرم ببینم کجاست.

به حاجی نگاه کرد و گفت: اجازه هست؟

حاجی هیچ نگفت.

پوریا سری تکان داد و با عجله از خانه بیرون زد.

دختره ی ورپریده.

همیشه ی خدا باید نشان دهد چقدر سرتق و لجباز است.

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 2:18

فهرست وبلاگ