پست88

ساخت وبلاگ

فصل بیست و یکم

برای بردن شناسنامه اش آمده بود.

باز یکی یکی از ادارات مزخرف افتاده بود و این مدارک شناسایی باید عین آینه ی دق همه جا همراهش می بود.

از پله ها به سرعت بالا رفت.

عجیب بود که مادرش و جمشید را درون سالن ندید.

این وقت صبح معمولا کنار یکدیگر می نشستند، از آن چای های عطردار می نوشیدند و بر سر هر مساله ای ساعت ها بحث می کردند.

به سمت اتاقش رفت.

در را باز کرد صدای جیغ مادرش را شنید.

هول شده، دستگیره ی در اتاقش را رها کرد و به سمت اتاق خوابشان رفت.

جلوی در که ایستاد، دستش روی دستگیره نشست که صدای ملایم جمشید را شنید.

نمی خواست فال گوشش بایستد اما ناخودآگاه انگار چیزی نظرش را جلب کرده باشد، همان جا ایستاد.

-آروم باش خانم، نذار صدات تا پایین بره.

-چرا حالا بهم میگی جمشید؟

صدای جمشید پر از تردید به گوش رسید.

-هنوز خودمم باور نکردم که زنده اس، اصلا مگه میشه؟ از اون دره کسی زنده بیرون نمیاد.

کنجکاویش بیشتر شد.

از چه کسی حرف می زدند؟

-چطور اینجا رو پیدا کرده؟

-هیچی نمی دونم، فقط فهمیدم اونم چیزی نمی فهمه، گنگ بود، معلوم نبود چی می خواد، فقط می گفت دنبال پروینم.

هین کشدار پروین عین یک زنگ خطر بود.

پروین مستاصل گفت: جمشید یه فکری کن.

-حلش می کنم خانم، نترس، باید ته توی این ماجرا رو در بیارم ببینم از کجا داره آب می خوره.

-پروین با التماس گفت: پوریا نباید بفهمه.

-نمی فهمه، هنوز که چیزی نشده ترسیدی.

آمد بیشتر از این گوش کند که صدای ویبره ی گوشیش مجبورش کرد از کنار در کنده شود.

کمی که فاصله گرفت به گوشی نگاه کرد.

باز خودش بود.

دستی به ریش هایش کشید.

کاری که از او خواسته را تماما فراموش کرده بود.

کلافه گوشی را جواب داد.

-جانم!

-هیچی بهت نمی گم پوریا، هیچی، من فردا بلیط می گیرم میام.

-شما غلط می کنی بخوای جایی بیای، فراموش کرده بودم پیگیر بشم، نترس، همین امروز پی شو می گیرم.

-دیگه به حرفت اعتماد ندارم، خودم میام.

حرصی سعی کرد صدایش را پایین بیاورد.

-زبون آدمیزاد حالیت نیست؟

صدای جیغ جیغش پرده ی گوشش را پاره کرد.

-پوریا کشتی منو، حالیت نیست نگرانم؟ خبری ازش نیست، می ترسم فراموشم کرده باشه.

-غلط کرده، تو هر سوراخ موشی باشه می کشمش بیرون.

به سمت اتاقش راه افتاد.

-تو اگه می خواستی واسه من کاری کنی که من مدام دست و دلم نمی لرزید.

-درگیر هومنم بفهم.

-هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه، بیخود دلت می سوزه.

وارد اتاقش شد.

صدایش را بالا برد و داد زد: خفه شو، یکم احساس داشته باش، یه بچه ی خامه، اگه چپ و راستشو تشخیص می داد که غلط اضافی نمی کرد.

-منم می خوام همینو بگم، بیخود حرص و جوشش رو می زنی.

-داری میری رو اعصابم، برو امروز پیگیرش میشم، تا منم نگفتم سرخود کاری نمی کنی که کلامون تو کلاه هم بره.

-پوریا قولت بشه بار سوم می زنم میام، دیگه هیچی حالیم نیست، منم یه کله خریم جفت خودت.

پوریا دست مشت شده اش را به پیشانیش چسباند و گفت:حواست به خودت باشه، خداحافظ.

تماس که قطع شد با خشم گوشی را روی تخت پرت کرد.

چرا همه چیز بهم ریخته بود؟

هیچ چیزی نه حل می شد، نه محض رضای خدا دردسرهایش کم می شد.

گره به گره زندگیش اضافه می شد آنقدر که انگار میان دنیایی از گره ها گرفتار شده.

کاش خدا راهی نشانش می داد.

رضایی بی عرضه که نتوانسته بود رضایت بگیرد.

قاتلین نریمان پیدا نشده بودند که هومن نجات پیدا کند.

هلن هم از خر شیطان پایین نمی آمد.

تازه بدتر اینکه خودش هم نمی توانست با هلن مقابله کند.

شاید آن اول اول ها می توانست حتی دستور مرگش را بدهد اما الان...

الان از پوریایی بی رحم سابق در مقابل خودش مردی مانده بود که این دخترک سیاه سوخته را ناموس می دید.

عزیزکرده می دید.

خار به پایش می رفت زمین و زمان را بهم می ریخت.

به سمت لب تابش رفت.

روشنش کرد و به اینترنت وصل شد.

باید مشخصاتی که داده بود را چک می کرد و این مردک می شد.

بیخود این همه نقشه نکشیده بود که با قال گذاشتن این مرد همه چیز تمام شود.

ایمیلش را باز کرد و از مشخصاتی که داده بود پرینت گرفت.

بلند شد.

از کشو شناسنامه اش را برداشت و با کاغذ تا شده ی درون دستش از اتاقش بیرون آمد.

هنوز در اتاق مادرش بسته بود.

مشکوکانه نگاهی به در انداخت.

در بس در این روزها گرفتار یک ماجرا، یک معما شده بود توان پرس و جو در مورد معمای مادرش که قرار بود نفهمد را نداشت.

شاید بعد از هومن روی مادرش زوم می کرد.

بلاخره چیزی بود که انگار مستقیما به خودش ربط داشت.

از پله ها پایین آمد و بدون توجه به یکی دو تا از خدمتکاران که در حال تمیز کردن و گردگیری بودند از خانه بیرون زد.

ماشینش را تا جلوی ساختمان آورده بود.

سوار شد و فورا به سمت در راند.

از خانه شان که بیرون زد، کاغذ تا شده را از جیب کتش درآورد و نگاه کرد.

در حالی که حواسش به رانندگی بود، نگاهی به کاغذ انداخت.

نرسیده به خیابان اصلی محکم روی ترمز کوبید.

سعی کرد بر خودش مسلط باشد.

دوباره و دوباره کاغذ را مرور کرد.

امکان نداشت.

نریمان....نریمان پاکباز، نام پدر مرتضی پاکباز

حس کرد صورتش گر گرفت.

نریمان، برادر هلن...

با ناله گفت: خدایا، داری چیکار می کنی باهام؟

کسی که هومن کشته بود....نریمانی که این همه حرفش به میان می آمد...

چرا قبلا مشخصاتش را نخواسته بود؟

صدای زنگ گوشیم باعث شد با دستان لرزانش، گوشی را بردارد.

تماس را وصل کرد و گوشی را به گوشش چسباند.

-پوریا، دوباره زنگ زدم، یادم رفت بگم آخرین انلاینش تابستون بوده، قرار بود اول پاییز بیاد....

چطور می گفت؟

چطور می گفت؟

-پوریا گوش میدی؟

مطمئنا سکته می کرد.

تمام خطرات و نقشه هایش را به جان خریده بود که ته اش وصل باشد و عشق!

-پوریا، حواست به من هست؟

با صدایی تحلیل رفته لب زد: ندا!

ندا با حرص گفت:اصلا فهمیدی چی گفتم؟

آشفته گفت:ندا بر می گردی.

صدای جیغ مانند ندا باعث شد کمی گوشی را از گوشش فاصله بدهد.

-یعنی چی؟

-باهات هماهنگ می کنم فعلا باید برم.

بدون خداحافظی تماس را قطع کرد.

استرس عین موریانه به جانش افتاده بود.

پس چرا خدا بیکار نشسته نجاتش نمی داد؟

مدام داشت برایش می بارید.

یکی دو تا نبود که بی خیالش شود.

هرروز اتفاق جدیدی می افتاد که بیشتر از پیش دست و پایش را ببندد.

تنها فکری که به سرش می زد کمک گرفتن از او بود.

آنقدر تجربه ی بودن در این موقعیت ها را داشت و دارد که می توانست عین همیشه برایش پشت باشد.

شماره ی فرانسه اش را گرفت.

طبق آخرین خبری که از او داشت، برای تعطیلات کریسمس به پاریس رفته بودند.

بعد از چند بوق صدای خواب آلودش درون گوشش پیچید.

-جونم داداش!

لبخندی پنهان روی لب هایش نشست.

-رفتی تفریح یا خواب؟

حس کرد از روی تخت بلند شد.

-تو به اونش کاری نداشته باش، خوبی؟ بنظر می رسه داری زار می زنی.

پوریا اینبار خندید.

انگار هیچ وقت نمی توانست با او مقابله کند.

-نگو منو بیدار کردی که بخندی.

پوریا خنده اش را کنترل کرد.

با تن صدای جدیش گفت:به کمکت احتیاج دارم.

صدای او هم جدی شد.

-چی شده؟

-کی برمی گردین؟

-آخر هفته ایرانم.

-آدرس جدید ندا رو میدم، خونه اش رو عوض کرده، هماهنگ می کنم با خودتون بیارینش!

-دیگه چی؟

-بمونه برای وقتی که رسیدی.

با شک پرسید: مشکل بزرگتر از هومنه؟

گره ابروهایش بهم پیوسته تر شد.

-نیای پوریایی که می شناختی زمین می خوره.

با تن صدایی خشن غرید: غلط کردی که زمین می خوری؟ زودتر راه می افتم، آدرس ترکیه رو بده به خود ندا هم بگو جمع کنه، امروز فردا اونجام.

پوریا لب باز کرد که حرفی بزند با جدیت گفت: خودتو جمع کن تا میام، هر چی تو چنته داری رو باید بشنوم، سیروس داره چه غلطی می کنی؟

به صندلی پشت سرش تکیه زد و گفت: تمام تلاششو کرده.

-دختره چی شد؟ چرا رضایت نمی گیری؟ بازی راه انداختی؟

لب گزید.

نه رگ و پی شان یکی بود نه میراثی از هم بهشان رسیده بود.

تازه هفت پشت هم غریبه بودند.

اما یکبار که همسرش تصادف کرد و راننده ی ناشی فرار کرد، بین جمعیت تن و بدنش را در آغوش کشید و به بیمارستان رساند.

همان رساندن موجب زنده ماندن همسرش شد.

وگرنه با کمی تاخیر و ضربه ای که خورده برای همیشه او را از دست می داد.

هرچند بعد هم خودش بود که راننده را پیدا کرد و تحویلش داد.

بعد از آن مدیون پوریا شد.

این مدیون بودن آنقدر بزرگ بود که از رفاقت به برادری کشید.

برادری بزرگتر که پوریا روی حرفش نه نمی آورد.

اما چندان عین سیاه و سفید جفت و جور یکدیگر شدند که اگر کنار هم بودند احدی نمی توانست روی داشته هایشان خش بیندازد.

ندا هم که به ترکیه رفت او بردش!

-اونش بمونه برای من!

حس کرد لبخندی کمرنگ روی لب هایش نشست.

-سریده؟

از تنها کسی که خجالت می کشید فقط او بود و بس!

پیچاند و گفت: منتظرتونم، بهم خبر بده.

-منو دک کنی خانم هستن که زیر زبونت حرف بکشه.

خندید.

-منو با زنت در ننداز.

-خود دانی!

پوفی کشید و گفت: منتظرتونم. شماره ی ندا رو که داری،  جواب نداد خودم بهش خبر میدم.

-نمی پرسم چرا داری برش می گردونی اما می دونم حرف برای گفتن زیاد داری.

نگفته همه چیز را می دانست.

برادری که به خون و ریشه نیست.

رگ هایش را ببرند باز هم برادرش بود.

-بهتر از من می دونی.

-همه رو سروسامون می دیم. پشتیم.

لبخندی روی لب های پوریا نشست.

همین جمله کافی بودند که بداند کم نمی آورد.

-روز خوبی داشته باشی.

تماس را قطع کرد و گوشی را به آرامی روی داشبورد گذاشت.

دستی به صورت خسته اش کشید.

کاش هر چه زودتر همه چیز حل شود.

*********************

سام با حرص و عصبانیت مشتی محکم روی میز جلویش کوبید و گفت: کی قراره نجاتش بدی؟ دادگاه حکم اعدام رو اعلام کرده، پوریا داره زور می زنه اما خانواده نریمان رضایت نمیدن، چرا به خودت نمیای؟

خونسرد به سام نگاه کرد.

در این دنیا غیر از خودش هیچ کس اهمیت نداشت حتی مادری که با تمام علاقه اش به او زیر خاک خوابیده بود.

سام داد کشید و گفت:قرار نبود برنامه اینجوری بره جلو.

-نترس!

سام با تمسخر گفت:همین؟ اصلا می تونی نجاتش بدی یا حرفات حباب توخالیه؟

محکم گفت:می تونم.

-پس چرا هیچ غلطی نمی کنی؟ هومن حقش این نیست.

هومن برود به درک!

پسره ی سبک مغز!

-زمانش نرسیده.

-کی قراره برسه؟ وقتی بالای دار داشت دست و پا می زد؟

با تمسخر گفت:نکنه هفت تیرکش شدی قراره بری بالای ساختمون تیر بزنی بند اعدام پاره بشه؟

حرص و جوش سام برایش خسته کننده بود.

-این همه توپ و تشر برای چیه؟ قاتل تویی که راحت می گردی، دلسوزیات برای هومن مسخره است.

-من غلط کردم اندازه ی هفت پشت و آبادم، با نقشه ی توی بی وجدان تو چاه رفتم وگرنه...

-بخاطر علاقه ی احمقانه ات به ندا بود.

-آره بود. اما آدم کش نبود که به لطف تو و تحریک کردن هات شدم.

بی حوصله گفت: برو یه کاریش می کنم.

-تا قبل از اینکه لوت بدم نجاتش بده.

پوزخندی زد و رو گرفت.

نمی فهمید نباید تهدیدش کند وگرنه اولین نفری که سرش زیر آب می رفت خودش بود و بس!

سام انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید تکان داد و تاکید کرد: نجاتش بده.

صندلیش را چرخاند.

دوباره دستانش لرزید.

تیک عصبیش برگشت که جلوی کس و ناکس ضعیف نشانش دهد.

دستانش را پنهان کرد و از پنجره به هوای دم کرده ی اصفهان چشم دوخت.

سام سری از تاسف تکان داد و از اتاق بیرون زد.

از تک به تکشان متنفر بود.

هومن همانجا بماند تا بپوسد، به درک!

*********************

خبر خواستگاری مجدد بهشاد و سماجتش هلن را عصبی و ناآرام کرده بود.

غیر از آن تازه از زندان برگشته بود.

زور زده بود تا به وسیله ی وکیل هومن را ببیند.

پسر بیچاره نصف شده بود.

آنقدر لاغر که انگار کس دیگری را می دید.

اما با این حال هیچ چیزی خللی در تصمیمش ایجاد نمی کرد.

باید تاوان نداشتن نریمانش را پس می داد.

کیفش را روی تخت پرت کرد و به سراغ قاب کوچک نریمان رفت.

بغض به گلویش چنگ انداخت.

اگر همه چیز خوب پیش می رفت الان کنار دختر مورد علاقه اش ترکیه بود.

همان دختری که نریمان بارها گفته بود خیلی به خودش شبیه است.

هیچ وقت آن دختر را ندید.

فقط یک اسم می دانست: ندا!

تا وقتی که دختر بیچاره ایران بود بخاطر خانواده اش هیچ وقت آفتابی نشد که بتواند بشناسدش!

فقط گاهی یواشکی نریمان را دید.

دست آخر هم قرار بود فرار کنند ترکیه و همان جا ازدواج کنند.

دلش سخت گرفت.

روی صندلی چوبیش نشست.

اشکی سرخود روی گونه اش سر خورد.

نریمانش ناکام رفته بود.

بدون اینکه دست عروسش را بگیرد.

بدون اینکه عروسش را داشته باشد.

صدای حاج خانم را شنید که داشت با حاجی حرف می زد.

-حاجی دلش رضا نیست، بیخود پسر بیچاره رو امیدوار می کنیم.

صدایی از حاجی نیامد.

قاب عکس را روی میزش گذاشت و بلند شد.

کاش پوریا بفهمد.

اما نه، آنقدر کله خر بود که باز هم بلایی سر بهشاد می آورد.

همان دفعه ی قبل که مجبور شد چند روز درون بیمارستان بخوابد بس بود.

لباسش را عوض کرد که صدای تلفن خانه آمد.

از اتاقش بیرون زد که صدای حاجی توجه اش را جلب کرد.

اصلا غیرمنتظره نبود که رضایی وکیل کیان پورها تقاضای دیدن مجددشان را دارد.

از خودشان و وکیلشان متنفر بود.

این همه می آمد و می رفت که چه؟

اگر قرار بود رضایت بدهد همان دم می داد نه الان که در یک قدمی اعدام ایستاده بودند.

ابدا دلش برایش نمی سوخت.

کشته بود باید می مرد.

داخل اتاق پذیرایی شد.

حاجی کنار تلفن نشسته بود.

با اخم و تخم گفت: بگید لازم نیست این همه راه خودشو خسته کنه بیاد، رضایتی در کار نیست.

حاجی مودبانه به رضایی جواب داد و تماس را قطع کرد.

نگاهی به هلن انداخت و گفت: بیشتر فکر کن که آخر و عاقبتت پشیمونی نشه.

حوصله نداشت باز بحث راه بیندازد و دست آخر کارش به تهدید و رفتن خانه ی عمه خانم برسد.

از کنار حاجی و حاج خانم گذشت.

این روزها هم می گذشت اما عمرا اگر از خون نریمانش می گذشت.

*************************

دلش هوایش را کرده بود.

کافه ی دنجی 20 سال پیششان که با طرح جدید شهرداری به اضافه مغازه های اطرافش تبدیل به مجتمع تجاری شده بود.

اما ته بازار کافه ی می شناخت دنج!

با نوستالوژی هایی که عجیب خاطره زنده می کرد.

تازه از آن آبلیموهای مادربزرگی هم داشت همراه با شیرینی های کشمشی که به گفته ی خود کافه چی که پیرمردی چپق کش بود دست کار همسرش است.

گوشیش را از جیب کتش در آورد.

گور بابای تمام سفارشاتی که داشت.

میان این بلبشو کمی به دلش باشد به کجای دنیا برمی خورد؟

شماره ی زلیخا را گرفت.

ته دلش یک بله ی دوست داشتنی می خواست برای این همراهی!

بوق خورد و صدای زلیخا عین یک بهشت تر و تازه درون گوشش پیچید.

-بله!

-سلام.

آنقدر آرام سلام داد که زلیخا هم مودبانه جواب دهد.

-وقتت آزاده؟

مکث زلیخا به قلبش ضربان داد.

-بله!

لبخندی روی لب هایش نشست.

-میام دنبالت، شاید میون روزمرگیامون یه جای دنج حالمونو خوب کنه.

-منتظرم.

آنقدر در فرنگستان کتاب عاشقانه خوانده بود که یادش بماند باید زن ها عین یک ملکه رفتار کرد.

بعد از خداحافظی تماس را قطع کرد و کتش را از دور صندلی برداشت.

چقدر خسته بود!

انگار کارها هیچ وقت تمامی نداشت.

کرکره ی مغازه را پایین کشید و پاینش را قفل زد.

شور به تنش دمیده بود.

از اول تا آخری که به خانه ی زلیخا برسد و از ماشینش پیاده شود انگار داشت پرواز می کرد.

پیاده شد و زنگ را فشرد.

این پا و آن پا کرد تا در باز شد و زلیخا با لباس آبی روشنی مقابلش ایستاد.

ملایم سلام کرد که شهریار با صورتی خندان جوابش را داد.

در جلوی ماشین را برایش باز کرد.

زلیخا نشست و کیفش را روی پایش گذاشت.

شهریار هم کنارش نشست و با لبخند دنده را عوض کرد و حرکت کرد.

به حتم امروز یکی از آن روزهای خواستنی عمرشان بود.

روزی که هر دو کوتاه آمده بودند.

*********************

آمدند و نشستند.

هیچ کسی هم نبود که خبر خواستگاری بهشاد را به پوریا بدهد.

پوریا هم که معلوم نبود این روزها سرش کجا گرم است.

چای درون فنجان ها ریخت و وارد شد.

زن عمویش قربان صدقه اش رفت و زلیخا برای بهشاد پشت چشمی نازک کرد.

حاجی با برادرش گرم صحبت بود.

حاج خانم گره چادر را با دستش زیر چانه محکم گرفته بود و مثلا می خواست با حرف های گروهی همه را به حرف بگیرد.

بابک شیطان ترجیح داده بود نیاید.

بنیامین هم که باز هم باشگاه را بهانه کرده بود.

جمعشان کوچک بود اما همین بودن با قصدشان هم هلن را آزار می داد.

حیف که حاج آقا هم دلایل خاص خودش را برای آمدنشان داشت.

و گرنه راست و حسینی می گفت نمی خواهدش و السلام!

چای تعارف کرد و کنار زلیخا نشست.

زلیخا به آرامی کنار گوشش گفت: به قرآن تو سرت گچ باشه بخوای اینو قبول کنی، نمی دونم چرا ازش خوشم نمیاد، یه ذره این بچه به دل نمی شینه.

کمرنگ لبخند زد.

بهشاد هنوز پایش در گچ بود.

-قلندر کجاست؟ امشب نبودش بیاد یکم واسه بهشاد شاخه شونه بکشه؟

سعی کرد نخندد که جلف بخواندنش!

-نیستش!

-کجاست؟

هلن شانه بالا انداخت.

از کجا باید می دانست کجاست؟

مگر برای رفت و آمدش جواب پس می داد؟

تازه چیزی هم بینشان نبود.

حاجی بحث را به دست گرفت.

همه چیز خوب و قشنگ عین همه ی خواستگاری ها پیش می رفت.

اما ته دل هلن خوب نبود.

بحث دلشوره و سیر و سرکه نبود.

بحث نخواستنش بود و نگاه های مشتاق بهشاد.

کاش پوریا امشب اینجا بود و باز تهدیدش می کرد.

اما چه خوب که نبودش!

اینبار به حتم بهشاد را به کشتن می داد.

حرف های حاجی که تمام شد نگاه ها به هلن ختم شد.

هلن با خجالت سر پایین انداخت.

زلیخا رو به جمع گفت: دخترمون رو خجالت زده کردین، جوابیم باشه انشالله برای بعد از مراسم، هول هولکی که نمیشه.

عمویش دخالت کرد و گفت: غریبه که نیست، بحث یه عمر همسایگی و خونه یکی بودنه!

زلیخا تیز شد و با حاضر جوابی گفت: آقا مصطفی، همسایه دیوار به دیوارتونم با پسرعموش خونه به یکی بود الان طلاق گرفته نشسته تو خونه، مثلا خیلی همدیگه رو می شناختن، اما آخرش چی شد؟

مصطفی دست بالا آورد و با خنده گفت: من تسلیمم در مقابل استدلال های شما!

بهشاد بی تفاوت به زلیخا نگاه کرد.

هلن از حاضرجوابی خاله اش قند در دلش آب شد.

حقشان بود.

چه زود می خواستند ببرند و بدوزند.

یک ساعت دیگر هم ماندند.

یک ساعت دیگر هم از هر دری حرف زدند.

دست آخر این بهشاد بود که با چوب زیر بغلش کنار هلن ایستاد و گفت: خوب فکراتو بکن دخترعمو، آدم اشتباهی فکراتو بهم نریزه.

طعنه اش به پوریا جریش کرد.

با اخم به بهشاد نگاه کرد و از کنارش گذشت.

جای نریمانشان خالی!

اگر بود فورا می گفت این جوجه معلم همان بدرد سرو کله زدن با بچه ها می خورد نه قبول کردن مسئولیت یک زندگی!

پوفی از سر ناتوانی کشید و خانواده ی عمویش را بدرقه نکرد.

فورا به اتاقش رفت.

احتیاج داشت در خلوتش کمی با نریمان تنها باشد.

**********************

آمده بود سر به حاجی بزند و برود.

تازگی پیله کرده بود به توسل!

کجا خفتش می کرد خدا می دانست.

گذاشته بود تا می تواند مدرک به او بدهد.

بلاخره باید می فهمید این نقشه ها از کجا آب می خورد یا نه؟

وقتی همه چیز را برای حاجی تعریف کرد، حاجی متفکرانه فقط سکوت کرده بود.

بماند که همان اول نشستنش قضیه ی خواستگاری شب قبل هلن از بین کلمات حاجی لو رفت و او زور زد همان وقت بلند نشود برود قلم پای دیگر بهشاد را خورد کند.

به حساب هلن هم بعدا می رسید.

گفته بود نباید مخفی کند اما باز هم نگفته بود.

وقتی از کنار حاجی بلند شد گفت: مدرک بی گناهیش رو ثابت می کنم، دارم زور می زنم دیر نشه، و خدا نکنه دیر بشه که بخوایم شرمنده ی هم بشیم حاجی!

خداحافظی زیر لبی کرد و از خانه بیرون زد.

این وقت عصر مطمئن بود هلن درون کتابفروشی است.

سوار ماشینش شد و یکراست به سمت کتابفروشی راند.

دختره ی احمق!

فکر کرده بود بی خیالش می شود.

کور خوانده!

جلوی کتابفروشی دقیقا روبرویش جایی که پارک ممنوع بود ماشین را پارک کرد.

داخل که شد، کرکره را به شدت پایین کشید که هلنی که حواسش به ترجمه ی مقاله ای بود یکباره سر بلند کرد.

با دیدن پوریا با وحشت نگاهش کرد.

-اتفاقی افتاده؟

-حتما باید اتفاق بیفته بعدش من خبردار بشم؟

 

...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 1:19

close
تبلیغات در اینترنت