پست87

ساخت وبلاگ

صدای زنگ نگاه جمشید را از روی روزنامه بالا کشید.

یکی از خدمتکاران از درون آشپزخانه با عجله به سمت آیفون رفت.

جمشید کنجکاوانه نگاهش می کرد.

امروز درون خانه تنها بود.

پوریا که معلوم نبود این اواخر سرش کجا گرم است!

پروین هم با دوستانش بیرون رفته بود.

خدمتکار متعجب به سمت جمشید برگشت و گفت:یه آقایی دم در هستن، اصرار دارن پروین خانم رو ببینن.

گوش های جمشید زنگ خورد.

-درو باز کن بگو بیاد داخل!

خدمتکار سر تکان داد و بعد از مکالمه ای کوتاه دکمه را زد.

جلوی در نگهبانان به داخل راهنماییش می کردند.

جمشید منتظر، روزنامه را کنار گذاشت و دست روی دست به در ورودی خیره شد.

کاش پای رفتن داشت.

این ویلچر مزخرف بلای جانش شده بود.

بلاخره در باز شد و مردی در قاب در ایستاد که جمشید به وضوح یکه خورد.

رنگش پرید.

برو بر نگاهش کرد.

امکان نداشت.

خودش به چشم دیده بود که نفس آخرش را کشید.

زنده و سرحال؟

مگر می شد.

لب زد: پژمان؟!

پژمان گنگ به جمشید نگاه کرد.

اصلا این مرد ولیچرنشین را نمی شناخت.

با قدم هایی سست در حالی که محو زیبایی و مجلل بودن خانه شده بود به سمت جمشید قدم برداشت.

جمشید بی حرکت نگاهش می کرد.

پژمان روبروی جمشید ایستاد و گفت:خانم خونه نیست قربان؟

جمشید متعجب نگاهش کرد.

یعنی او را نشناخته بود؟

-بشین.

پژمان متواضعانه نشست.

لباس ساده ای به تن داشت.

موهایش جوگندمی بود و چهره اش آنقدر چروک داشت که بداند کار و باری که دارد آنقدر سخت است که پیرش کند.

-خانم خونه رو می شناسی؟

پژمان انگار که در گوشش خوانده باشد که بگوید، جواب داد: زنمه!

رنگ جمشید پرید.

-می دونی من کیم؟

-شوهر زنم.

چشمان جمشید فراخ شد.

مردی که روبرویش بود ابدا نرمال نبود.

-خانم خونه نیست، برو یه روز دیگه بیا.

پژمان به آرامی بلند شد.

-من دو تا بچه دارم...نیستن؟

هیچ حدسی در مورد پژمان نداشت.

آنقدر گیج شده بود که نمی دانست چه جوابی بدهد.

پژمان دستش را درون جیبش کرد.

کارتی بیرون آورد، اشاره ای به پشتش کرد و گفت:اومد بگو زنگ بزنه، کار واجب دارم باهاش!

جمشید بی حرف فقط نگاهش کرد.

پژمان کارت را روی میز گذاشت و بدون واکنش اضافه ای از سالن بیرون رفت.

جمشید دستی به ته ریشش کشید.

گیج گیج بود.

پژمان عین یک شبح زنده آمد و رفت.

الان باید چه واکنشی نشان دهد، خودش هم مانده بود.

نفسش را پر حجم بیرون داد.

به محض آمدن پروین باید با او صحبت می کرد.

این ماجرا ابدا شوخی بردار نبود.

پژمان زنده بود.

همین زنده ماندن یعنی زنگ خطر!

***************************

آذر متعجب از خریدهایش گفت:چه خبره؟

هلن با ذوق گفت:شب یلداس!

آذر با بی خیالی گفت:من که امشب با بچه ها برنامه دارم، اصلا خونه نیستم.

هلن بسته های خریدش را صندوق عقب ماشین آذر گذاشت و گفت: من برعکس تو ترجیح می دم خونه باشم، البته مهمونم داریم.

آذر بدون اینکه در مورد مهمانش کنجکاوی کند به سمت ماشینش رفت.

پشت فرمان نشست.

هلن هم کنارش نشست.

آذر استارت که زد گفت:تعجب می کنم هنوز مجردی.

هلن متعجب گفت:چطور؟!

-آخه دختری عین من که هزار تا برنامه تو زندگیش داره حالا حالاها به ازدواج فکر نمی کنه اما تو که برنامه ی خاصی نداری چرا هنوز موندی؟

با تمسخر و شوخی گفت:قحطی خواستگاره؟

هلن لبخند زد و گفت: منتظر شاهزاده با اسب سفیدم.

آذر ماشین را راند و بلند خندید.

-خیلی باحالی دختر!

هلن هم خندید و گفت:باحالی از خودته!

آذر اما درونش جوشید.

خدا نکند آن شاهزاده پوریا باشد که قسم می خورد زندگی هر دویشان را نابود کند.

-راستشو بگو کسی تو زندگیته؟

هنوز تصویری که از پوریا و هلن وقتی پوریا دستش را گرفت و سوار ماشینش کرد درون سرش حک بود.

آن روز از شوک چیزی که دید قدرت هیچ کاری نداشت.

وقتی به خودش آمد که رفته بودند و او مانده بود با تصویری تکراری که مدام درون سرش رژه می رفت.

هلن بدون اینکه جواب بدهد گفت: می خوای تو هم امشب بیا پیشمون.

آذر فورا گفت:نه ممنون.

همین مانده بود برنامه ی شیکش را رها کند و کنار پیرمرد و پیرزن بنشیند و حافظ بخواند.

-از دستت میره ها.

آذر لبخند زد و گفت:یه شب دیگه، وقت زیاده.

-امشب فقط یلداس.

-یلدا تو زندگی من زیاده.

هلن رویش را برگرداند و به بیرون خیره شد.

بیشتر اوقات آذر را درک نمی کرد.

گاهی در دنیای نقاشیش غرق می شد گاهی هم میان طبقه و دوستانی که هلن وصله ی ناجورش بود.

اصلا چطور شد با هم دوست شدند هنوز نمی دانست.

جای آینه را نمی گرفت اما برای اویی که کلا معاشرتی نبود خوب بود.

در حقیقت با دنیایی سوای دنیای خودش آشنا می شد.

رسیده به خانه هرچه به آذر اصرار کرد که داخل بیاید و ناهار مهمان حاج خانم باشد قبول نکرد.

می گفت دعوت یکی از دوستانش است.

هلن وسایلش را از صندوق عقب پایین آورد و آذر با تک بوقی رفت.

هلن به گرد و خاکی که پشتش بلند کرده بود لبخند زد و با خودش فکر کرد آذر زیادی دختر شر و شیطانی است.

************************

کرسی علم کرده بود و هر چه که فکر می کرد باید باشد را روی کرسی گذاشته بود.

تازه لبوهای خونی هم در حالی که بخار ملایمی از آن بلند می شد دقیقا مقابل پوریا گذاشت.

خودش روبرویش نشست و حاجی حافظ را باز کرد.

هلن با ذوق گفت:برای من میگیری حاجی؟

پوریا نگاهش کرد.

سر گونه هایش سرخ بود.

چشمانش برق می زد.

چرا هیچ وقت مرد یک زن نشده بود؟

اصلا چرا هیچ وقت زنی به چشمش نیامده بود؟

و آنوقت در محال ترین اتفاق یک هو مسیر دلش به جایی افتاد که هیچ فکری نداشت.

و دختری که قرار بود جان بگیرد خودش جان شده بود.

عین یک دوپینگ دو طرفه!

حاجی چند بیتی خواند و نگاه هلن روی صورتش برگشت.

کاش می شد همه چیز را بگوید و یک عمر خلاص شود.

اما آنقدر سرتق بود و لجباز که پیش بینی درستی از کارش نداشت.

می زد به سرش هم هومن را بالا دار می فرستاد هم دل وامانده اش یک عمر در تب تندش می سوخت.

حقایقی که زجرش می داد شوخی بردار نبودند.

انگار پایش روی مین باشد.

صدای زنگ در نگاه حاجی و بقیه را به سمت پنجره دوخت.

پوریا بلند شد و گفت:من باز می کنم.

همین که از در بیرون رفت، هلن هم بلند شد.

چادرش را که پشت در آویزان بود را به سر کشید و به دنبال پوریا رفت.

درون چهارچوب در ایستاد.

پوریا در را باز کرد و چهره ی خندان زلیخا زیر تاریک و روشن نور کوچه نمایان شد.

هلن لبخند زد.

قرار بود بیاید اما حتمی نبود.

می گفت شاید برود روستا سری به عمه خانمشان بزنند.

پیرزن تنها بود و بی کس!

پوریا متواضعانه از جلوی در کنار رفت و تعارف کرد که داخل شوند.

زلیخا تشکر کرد و داخل شد.

در پشت سرش بسته شد.

سوز سردی می آمد.

زلیخا در حالی که دستانش را ها می کرد به سمت هلن آمد.

اما هلن هنوز به پوریا نگاه می کرد.

با قدم هایی محکم و شمرده به سمت زلیخا می آمد.

احتمالا امشب برای صدمین بار بود که قربان قد و بالایش می رفت.

مرد هم این همه جذاب می شد؟!

زلیخا جلو آمد.

آنقدر حواس هلن پرت بود که صدای سلام و احوالپرسی خاله اش را نشنید.

همانموقع گوشی پوریا زنگ خورد و او کمی از آنها فاصله گرفت.

زلیخا نیشگونی از بازوی هلن گرفت که هلن به سمت برگشت و گفت:خاله گوشت تنمو کندی.

-حواست کجاس دختر؟ اینقد زل نزن به بچه مردم چشم سفید.

خندید و گفت:صاحبش می شم حالا ببین.

زلیخا خندید، قری به گردنش داد و گفت:بیا داخل هوا سرده.

-حالا میام.

بدون توجه به زلیخایی که به عمد تنه ی محکمی به شانه اش زد همان جا کنار چارچوب ایستاد و نگاهش کرد.

سرگرم گفتگو بود و انگار در دنیای دیگری!

قرار است همیشه مردها موهای یک زن را شانه کنند؟

اگر یک زن با شانه ی  چوبی جلوی موهای یک مرد را به سمت بالا حالت بدهد حرفی بود؟

یا  در عوضش او کراواتش را مرتب کرد و دستمال کوچک جیب بغلش؟

ادکلن برایش انتخاب کند و شامپوی مخصوص؟

پیراهن هایش هم باید آبی باشد تا به صورتی لباسش بیاید.

سفید هم خوب است.

یک کلام، میان شاعرانگی هایش چقدر بودن های یک مرد را از نوع خاصش کم داشت.

-چرا نرفتی داخل؟

تکیه از چارچوب در گرفت و راست ایستاد.

-ها؟

پوریا به سمتش آمد.

سینه به سینه اش با فاصله ی یک سانت ایستاد.

نگاهش را به عمق سیاه هایش وصله کرد و گفت: چیو گوش می دادی؟

-نگرانت بودم؟

-مهمه؟

هلن ابرو بالا انداخت و گفت:نباشه؟

-می خوام بگم صنمش به تو چیه؟ اما بی صنمش صاحب شدی با صنم باشم فاتحه ی من یکی خونده است.

دست برد چادری که روی شانه ی هلن افتاده بود روی سرش انداخت.

-دل رفته رو میشه یه جا ترمزشو کشید اما می ترسم کار من و تو به جایی برسه که ترمزش ببره، ته اش دره میشه یا کوه یا جاده ای فقط پر از رنگِ انتخاب من و تو میشه.

هلن با جسارت نگاهش کرد.

کف دستش را روی سینه ای پوریا درست روی گرمی قلبش گذاشت و گفت: حالا تو گوش بگیر چی میگم، هلن نخواد، نمی خواد که نمی خواد، بخواد، زور می زنه که بشه، نفس میده که بشه، رد بشه میاد، اینقد میاد که یا بمیره یا جواب بگیره.

برای اولین بار لبخندی روی لب های پوریا نشست که هلن متحیر شد.

ابدا تفسیری از این لبخند نداشت.

صدای زلیخا بلند شد.

-هلن، میای؟

با عجله گفت:اومدم خاله.

به سمت پوریا برگشت، تند نگاهش کرد و لب زد:ببخشید.

اما هنوز پوریایی که مقابلش ایستاده بود را نمی شناخت.

توقع داشت قشنگ قشنگ حرف بزند، دلبری کند بعد راحت بگذارد برود؟

دستش را گرفت به سینه اش کوباندش و گفت:کجا؟

هلن نگران نگاهش کرد.

حاجی از پشت پنجره دیده بود تلفنی حرف می زند اما صلاح نمی دید بیشتر از این هلن را معطل کند.

به آرامی لب روی پیشانیش گذاشت.

نرم بوسید آنقدر که ضربان قلبش برای این نزدیکی کمی آرام بگیرد.

کنار گوشش به آرامی گفت:حواسم بهت هست برای کسی عزیز نشی. عزیز موندنت جا داره، اونم درست همین جاست.

به خدا قسم که با این حرف هایش او را می کشت.

بعد این مرد مثلا با هیچ زنی هم نبود.

اگر بود چه می شد؟

دستش را رها کرد و گفت:برو من چند دقیقه ی دیگه میام.

هلن ماند.

ماند و نگاهش کرد.

آنقدر که برق چشمان پوریا مستش کند.

انگشت اشاره اش را بالا برد.

کنار شقیقه اش گذاشت و نرم پایین کشید تا روی گردنش، درست روی رگی که تند تند ضربان می گرفت.

باید نوازش هایش خاص باشد یا نه؟

تند نفسش را بیرون داد و رفت.

پوریا انگار آوار شده باشد سر خورد و روی زمین نشست.

بدبختی که شاخ و دم ندارد.

این دختر رسما با این کارهایش بدبختش کرده بود.

کاش قلم پایش می شکست و هیچ وقت پایش را در این خانه نمی گذاشت.

چطور توانسته بود پوریای کیان پور را از پا در بیاورد؟

مگر می شد آخر؟

سرش را چند بار به آرامی به دیوار پشتش کوبید.

نه به خودش می آمد و نه می خواست بیاید.

دل سرانده بود، به همین راحتی!

*********************

...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 4:29

close
تبلیغات در اینترنت