پست86

ساخت وبلاگ

پشت میزش نشست.

فروشنده اش که مرد جوانی بود با کت و شلوار سورمه ای رنگش پشت پیشخوان ایستاده بود و نمونه ی گوشواره های جدید را به مشتری نشان می داد.

خسته از کار شرکت و سری که به زمینی که تازه برای ساخت و ساز خریده ، زده بود، دستی به صورتش کشید.

چند مدتی بود که به مغازه ها سرنزده و حساب و کتاب از دستش در رفته بود.

به آرامی دفتر ثبت را از کشوی میزش درآورد.

تا غروب باید به دو مغازه ی دیگر هم سر می زد.

همین که دفتر را باز کرد، گوشیش زنگ خورد.

با دیدن شماره ی هلن کنجکاو دکمه ی تماس را زد و گفت:الو، جانم؟

صدای بریده بریده ی هلن آشفته اش کرد.

-پوریا...

معطل نکرد که هلن حرفش را بزند.

پرشتاب از پشت میزش بلند شد و بدون اینکه حرفی به فروشنده اش بزند از مغازه بیرون زد و گفت:چی شده هلن؟

-دارم...نفس کم...میارم...

عصبی گفت:کجایی دختر؟

-کیفمو...زدن...

با خشم داد زد: پرچونگی نکن لعنتی، بگو کجایی؟ زود باش!

-میدون ارتش!

-جم نخور، خودمو رسوندم.

معطل نکرد، از بازار بیرون زد و با دویدن خودش را به ماشینش رساند.

پشت فرمان که نشست با استرس و هیجان زیاده، بدون اینکه حواسش باشد با دنده عقبی که گرفت محکم به ماشین پشت سرش کوبید.

عصبی مشتی محکم روی فرمان کوباند.

پیاده شد، کارت طلافروشیش را پشت برف پاک زد و بدون اینکه تاخیر کند پشت فرمان نشست و به سمت ارتش راند.

مسافت زیادی بود اما باید خودش را می رساند.

دختر احمق!

همه اش دو هفته بود دستور داده بود دیگر تعقیبش نکنند.

اما از پس خودش برنیامد.

اصلا برای چه کاری بیرون زده بود؟

نمی توانست خبر دهد خودش بیاید دنبالش؟

از این خودسر بودن هایش دیوانه می شد.

زبان آدمیزاد هم که حالیش نبود.

آنقدر هم لجوج بود که ابدا اعصاب یکی به دو کردن با او را نداشت.

بلاخره با جریمه ی هنگفتی که می دانست روی دست خودش گذاشته به میدان رسید.

گوشیش را برداشت و تماس گرفت.

بوق خورده نخورده صدای منقطع هلن درون گوشش پیچید.

-کجایی دختر؟

-کنار بازارچه.

-تکون نخور، اسپری می گیرم میام.

تمام حرکاتش عجولانه و با ترس بود.

همه اش می ترسید یک جایی نفس کم بیاورد.

همین که تا الان هم دوام آورده بود شاهکار بود.

به سرعت داروخانه ای پیدا کرد.

اسپری را خرید و خودش را به هلن رساند.

کنار بازارچه به دیوار تکیه داد و به سختی نفس می کشید.

نفهمید چطور از ماشین پیاده شد.

تا خودش را رساند و اسپری را جلوی دهانش گرفت، این خودش بود که یک بار نفسش رفت و برگشت.

رنگ چهره ی هلن برگشت.

نگاه زیر افتاده اش بالا آمد.

پوریا با عصبانیت زیر بازویش را گرفت و از کنار دیوار بلندش کرد.

-اینجا چیکار می کنی؟

مهربان جواب داد: ممنونم.

-تو سرم بخوره این تشکر، تو میمیری بگی داری جایی میری بیام دنبالت؟ کدوم بی پدری کیفتو زد؟ اصلا چطور زدن؟

بی حال گفت:منو می بری خونه؟

کمکش کرد و تا ماشین او را رساند.

در را باز کرد و با احتیاط صندلی جلو نشاندش.

خودش خم شد و کمربندش را بست.

هلن زیر چشمی نگاهش کرد.

با تمام جانش عطر سرد پوریا را نفس کشید.

رویش نمی شد وگرنه حتما مارک ادکلنش را می پرسید.

شده تمام شهر را بگردد، می گشت و پیدایش می کرد.

آنوقت هر شب کمی به بالشش می زد و می خوابید.

وه، چه رویای خوشی!

پوریا که عقب کشید با تعجب به چشمانش بسته اش نگاه کرد.

روسریش کمی کنار رفته بود و موهایش بهم ریخته دور صورتش پراکنده بود.

با حرص روسریش را جلو کشید و با دستش موهایش را پشت گوشش زد و گفت: هزار بار گفتم مواظب باش یا ناموس کسی نشی یا اگه شدی دنده ش نرم همه جوره باید جورتو بکشه.

روسریش را که مرتب کرد، در را بست و ماشین را دور زد.

این دختر هیچ وقت حرف گوش کن نمی شد.

می دانست هر چه می گوید میخ در سنگ کوبیدن است.

پشت فرمان که نشست پرسید: خوبی؟

هلن برگشت و فقط نگاهش کرد.

مردها چند هجایی هستند؟

به حتم هجایی بعضی هایشان با هجای خوبی یکی است.

مگر می شود یکی این همه خوب باشد و همان جا برایش نمیری؟

-من خوبم، خیلیم خوبم، اما خوب بودن تو کار دست دل من میده.

شیطان می گفت همین جا یک کتک مفصل او را می زد.

الان وقت شاعرانگی بود؟!

پوف کلافه ای کشید و ماشین را جا به جا کرد.

-کسیو نداشتم غیر تو بهش زنگ بزنم بیاد.

ته دلش سیاه چالی عمیق دهان باز کرد.

یک نریمان داشت که با دیوانگی هومن همان را هم از دست داده بود.

-میریم کلانتری بخاطر کیفت.

-چیز خاصی توش نبود غیر از اسپری!

ماشین را به سمت خانه ی حاجی راند.

-اینجا چیکار داشتی؟

هلن برگشت و همچنان خیره نگاهش کرد.

-فرداشب یلداست، میای؟

خشک و سرد گفت:نه!

حقش بود.

تمام جانش را امروز ریخته بود.

توقع داشت مهربان باشد و گل و بلبل بگوید؟

هلن بق کرده رویش را گرفت.

-جاییت زخمی نشده؟

با صدای گرفته ای گفت:نه!

-دیگه غیر از کتابفروشی هرجا خواستی بری بدون اینکه به من بگی نمیری.

هلن بدون جواب به بیرون خیره بود.

-شنفتی چی گفتم؟

باز هم چیزی نگفت.

بازویش را گرفت و گفت: با توام دختر، بفهمم باز سرخود جایی رفتی و بهم نگفتی وای به حالت، حاجی نیستم دو تا قربونت برم بهت بگم و عین حاج خانم فدای سرت، جوری دیگه ای باهات تا می کنم.

هرچه می خواست رجز بخواند و قلدری کند، وقتی یلدا نمی آمد اصلا مهم نبود.

پوریا حرصی از بی توجهی هلن بازویش را رها کرد.

لب زد:من باهات چیکار کنم دختر؟

رسیده به خانه ی حاجی، جلوی در همین که هلن خواست پیاده شود با همان اخم های درهم گفت:میام.

هلن به سمتش چرخید.

-چی؟

-به حاجی سلام برسون.

-قبلش چی گفتی؟

پوریا بدون اینکه نگاهش کند گفت:برام لبو بذار.

جایش نبود وگرنه یک بوسه طلبش!

با ذوق دخترانه ای گفت: چشم.

با ذوقش از ماشین پیاده شد.

پوریا بدون معطلی ماشین را راند و از کوچه بیرون رفت.

-آخه من چطوری ازت دل بکنم مرد؟

******************

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 2:06

close
تبلیغات در اینترنت