پست85 | بلاگ

پست85

تعرفه تبلیغات در سایت

نامه را سفت درون دست مشت شده اش چلانده می شد.

بلاخره بر تمام تردیدهایش پیروز شده بود و پاهایش برای رفتن محکم!

مقابل خیاطی که ایستاد چشم تاباند تا از پشت پنجره ی شیشه ای بزرگش ببیندش.

نبود.

هیچ کس پشت چرخ خیاطی قدیمیش ننشسته بود.

نگاهش غبار گرفته و دلش بنای ناآرامی گذاشت.

وارد مغازه کوچک و جمع و جورش شد.

روی چهارپایه به انتظارش نشست.

اما آنقدر نیامد که خسته بلند شد و نامه ی مچاله شده را کنار چرخ خیاطی گذاشت و بیرون زد.

پسربچه ای دوان دوان به سمت خیاطی می آمد.

با دیدن زلیخا نگاهش کرد و گفت:کاری داشتین؟

-صاحب مغازه کجاست؟

-نیست خانم، گفته مواظب اینجا باشم تا بیاد.

-نمیدونی کی میاد؟

-نه!

زلیخا با چهره ای گرفته و قدم های شل و وارفته به سمت انتهای بازار رفت.

پسربچه جلوی خیاطی ایستاد و خیره نگاهش کرد.

آنقدر نگاهش کرد که زلیخا رفته بود.

داخل خیاطی شد که شهریار در حالی که درون پالتویش گم شده، وارد شد و پسربچه با خوشرویی سلام داد.

شهریار پالتو را درآورد و به چوب لباسی پشت سرش زد و پشت چرخ خیاطی اش نشست.

امروز کلی کار داشت.

یک کت و شلوار دامادی بود که باید آمده می کرد یکی هم کت و شلوار مشتری همیگیش آقای سرمدی!

همین ها تا شب وقتش را می گرفت.

اما تا دست برد به سمت چرخ نگاهش به کاغذ زرد رنگ افتاد.

انگار حس کرد این کاغذ چقدر آشناست فورا آن را برداشت و باز کرد.

با دیدن خطوط، پلکش پرید.

فورا رو به پسربچه گفت:کسی اینجا بوده؟

پسر بچه از روی چهارپایه ای که نشسته بود سر بلند کرد و گفت:بله، یه خانمی منتظرتون بودن، نیومدین رفتن.

با عجله از پشت چرخ خیاطی بلند شد و گفت:کی رفت؟

-زیاد نیست، ده دقیقه ای میشه، رفتن ته بازار!

معطل نکرد.

با شتاب پالتو را برداشت و گفت:حواست به مغازه باشه!

نشنید چشمی که پسربچه گفت.

فقط به سمت ته بازار دوید.

زلیخایش اینجا بود و او نبود.

پارادوکس لعنتی!

حواسش را جمع کرد.

همه جا را چشم چرخاند و نبودش!

باز دیر کرده بود.

باز دیر رسیده بود.

بلاخره یک جایی نفس کم آورد و روی زانوهایش خم شد.

تند تند نفس می کشید که صدای آشنایی به گوشش خورد.

زلیخایش بود.

مشغول قیمت گرفت چیزی بود.

صاف ایستاد و درست نگاهش به زلیخا افتاد که جنس یک روسری ساتن طلایی را با انگشتانش بررسی می کرد.

به آرامی نزدیکش شد.

پشت سرش ایستاد و لب زد:خانوم؟!

زلیخا ترسیده به سمتش برگشت.

شهریار مهربان درون صورتش لبخند زد.

زلیخا روسری را روی پیشخوان گذاشت با تشکر ملایمی رو به شهریار ایستاد.

-خوبی؟

زلیخا رک درون چشمانش نگاه کرد و گفت:بخشیدمت!

برای بعضی ها باید دم به دم اسپند دود کرد، خدای ناکرده چشم می خورند.

شهریار دهان باز کرد: اجازه هست...

زلیخا فورا ته حرفش را گرفت و گفت:نه، من هنوز با خودم کنار نیومدم، اما حالا ته دلم یه بخشش قشنگ نشسته و با خیال راحت میگم برای قضاوت اشتباهم، برای تمام این سالها بخشیدمت.

-تا کی؟

-نمی دونم، اما فعلا نه!

-می دونی که تا ابد منتظر می مونم؟

مطمئن بود که منتظر می ماند، اما این دل لعنتی بین خواستن و نخواستنش یک دل نشده بود.

به آرامی گفت:ممنون.

گره چادرش را محکم کرد و بدون اینکه منتظر جوابی از شهریار باشد از آنجا دور شد.

شهریار دست درون جیب شلوارش با عشق نگاهش کرد.

همین که بخشیده بود یعنی یک قدم جلو افتاده.

برای قدم های بعدش برنامه ریزی می کرد.

این عشق ارزش جنگیدن داشت.

********************

ناصر با آخرین توانش داد زد: توسل، توسل!

بی حال روی زمین افتاد.

سیروس آب دهانش را جلوی ناصر روی زمین انداخت و خسته روی صندلی ولو شد.

آنقدر مشت کوبانده بود که حالا خسته و عرق کرده به ناصری نگاه کند که عین مرده ی متحرک بود.

گوشیش را از جیب شلوارش درآورد و شماره ی پوریا را گرفت.

پوریا فورا جوابش را داد.

-الو داداش!

-سلام، چه خبر؟

دستی به پیشانی بلندش کشید و گفت:اعتراف کرد.

پوریا مشتاقانه گفت:خب؟

-توسل، بازم رسیدیم به توسل!

پوریا با لحنی خشن گفت: مرگو جلوی چشمش میارم.

-ناصرو چیکار کنیم؟

پوریا با بی رحمی گفت:بندازینش تو یه بیابون، زنده بود که از شانسشه، مردم به درک!

سیروس با تردید گفت:مطمئنی؟

-تو حرفای من لحظه ای شک دیدی؟

-حله، میگم بچه ها حواسشونو جمع کنن.

-خبری از توسل نشده؟

-بچه ها رد زدن انگار یه ربط بین توسط و رئیس اصلی هست.

-چیزی دستگیرشون شده؟

-چیز دندون گیری فعلا نه!

از روی صندلی بلند شد و از اتاقک ویلا بیرون آمد.

-توسل رو می خوام سیروس، باید تا قبل از اینکه این دختره با منطق احمقانه اش سر هومن رو بالای دار نبرده، بی گناهیش ثابت بشه.

-همه ی تلاشمو می کنم، خیالت راحت.

پوریا نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:خبری شد تو جریانم بذار.

-حتما!

تماس قطع شد و سیروس به سمت نوچه هایش رفت.

باید از شر ناصر راحت می شدند تا کار دستشان نداده.

آدمیزاد بود دیگر ممکن بود همین جا نفسش قطع شود.

آدم هر کاری بود غیر از قتل عمد!

*********************

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 1:20