پست81

تعرفه تبلیغات در سایت

این حجم دوست داشتن را کجای دل عاشقش می گذاشت؟

پالتویش را تن زد و میان بزرگیش گم شده بود.

تمام عطر تنش را یکباره نفس کشید.

چقدر بوی مردانگیش خوب بود.

سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.

چهارشانه بود با قدی بلند.

پوریا به سمتش چرخید و گفت:نمی خوای بیای؟

هول شده با دو قدم بلند شانه به شانه اش ایستاد و محتاطانه پرسید: اینجا چه خبره؟

پوریا ترسناک نگاهش کرد، آمد حرفی بزند که عصبی رو برگرداند و زیر لب گفت:استغفرالله.

زودتر از هلن از اتاق بیرون زد.

هلن با حرص با خودش گفت:ته اش که چی؟ هر چی مخفی کنی آخرش کشفت می کنم.

به دنبال پوریا از اتاق بیرون رفت.

پوریا کنار در اتاقی با سیروس حرف می زد.

این مرد جوان خوش خنده را نمی شناخت غیر از همان یکی دو باری که درون خانه ی پوریا دیده بودش!

حتما کی از دوستانش بود دیگر!

برایش مهم نبود.

اما این آمدن شک برانگیز مهم بود.

یعنی همه اش حس می کرد چیزهایی دارد زیر گوشش اتفاق می افتد که مستقیم یا غیرمستقیم ممکن است به او ربط داشته باشد.

شاید هم اشتباه می کرد.

اما اگر یکبار پوریا عین آدم با او حرف می زد شاید شیطان در جلدش نمی رفت که مدام با روش های غیرمتعارف خودش دنبال فهمیدن باشد.

به سمتش رفت که ناگهان دری با شتاب باز شد و مردی کوتاه قد اما توپر بیرون آمد و گفت:آقا سیروس، ناصر حالش خراب شد.

سیروس و پوریا معطل نکرده پشت سرش داخل اتاق شدند.

هلن هم کنجکاوانه با احتیاط به سمت در اتاق رفت.

جلوی در اتاق که رسید خودش را به سمت اتاق کشید.

از دیدن صحنه ی جلویش چشمانش عین یک گردوی نارس بزرگ شد.

دستش را جلوی دهانش گرفت و لب زد: یا خدا!

ناصر با صورتی خون آلود روی زمین افتاده بود و سیروس و پوریا بدون اینکه به طرف کمک کنند بالای سرش ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند.

همان لحظه نگاه پوریا به سمتش برگشت.

با دیدن هلن با قیافه ی وحشت زده اش، انگار چیزی درون سرش زنگ خورد.

بدون اینکه عجولانه رفتار کند که هلن متوجه تعجب و ترسش شود، دستش را روی شانه ی سیروس گذاشت و گفت:جمع و جورش کن...

صدایش را بیش از حد پایین آورد و گفت:بمیره هم مهم نیست، باید حرف بزنه.

سیروس از گوشه ی چشم به هلن نگاه کرد و گفت:حواست به این دختره باشه، بقیه اش با من.

پوریا سرش را تکان داد و از سیروس جدا شد و به قیافه ای سخت و خشن به سمت هلن آمد.

هلن از ترسش آب دهانش را قورت داد و خودش را کنار کشید.

پوریا از اتاق بیرون آمد، در را پشت سرش بست و بدون اینکه چیزی بگوید، بازوی هلن را در دست گرفت و او را به دنبال خودش از ساختمان بیرون کشید.

هلن از ترس واکنشی نداشت و پوریا از خشم!

او را به سمت ماشینش برد.

در جلو را باز کرد و هلن را روی آن نشاند و در را محکم بست.

هلن از ترس تکانی خورد و در خود مچاله شده نشست.

پوریا در ویلا را باز کرد و سوار ماشینش شد.

دنده غقب گرفت و از ویلا بیرون زد.

بدون اینکه در را ببندد به دل جاده زد.

بعدا یکی از نوچه های سیروس در را پشت سرش می بست.

هلن بدون اینکه یک سانت صورتش را برگرداند، به آرامی لب زد: اینجا...

پوریا غرید: هیچی نگو، هیچی نگو که تو هیچی از خط قرمزام حالیت نیست.

تکان با دادش تکان خورد.

انگار تازه داشت این مرد را می شناخت.

این همه تضاد رفتاری آنقدر عجیب بود که دیوانه اش می کرد.

مرد آرام روزهایی که تازه به خانه شان رفت و آمد می کرد با مرد خشنی که تازه ماهیتش را نشان داده بود زمین تا آسمان فرق داشت.

هلن دل به دریا زد و جسورانه به سمتش برگشت.

بدون اینکه از خشم پوریا چیزی حالیش باشد گفت: دیگه بسه هرچی نگفتی، تو کی هستی؟

پوریا با چشمانی سرخ به سمتش برگشت.

هلن داد زد:چیه؟ ها؟ این موش و گربه بازیا چیه؟ می خوای مثلا...

حرفش با بالا رفتن دست پوریا قطع شد.

ترسیده نگاهش کرد.

پوریا با خشم و حرص ماشین را به جاده خاکی رسید.

خشمش را با کوبیدن مدام مشتش روی فرمان خالی کرد.

هلن ترسیده کمربندش را باز کرد.

فورا بازویش را گرفت و گفت:بس کن، بس کن.

پوریا دریده به سمتش برگشت.

آبی هایش میان کاسه ای خون شناور بود.

دستش  را پشت گردن هلن گذاشت و در یک سانتی صورتش نگه داشت.

هلن بدون پلک زدن فقط نگاهش کرد.

پوریا لب زد تا کلمات را سرازیر کند که چشمان سیاه هلن لب هایش را بست.

دلش نمی خواست هلن چیزی بفهمد.

می دانست ته تمام این بازی هایی که راه انداخته، عاقبت رسوایی است.

اما...الان وقتش نبود.

تازه می خواست به نتیجه نزدیک شود.

نباید به این زودی هرچه کاشته بود طعمه ی آتش شود.

مشکل اینجا بود که کاشته هایش نمی سوخت بلکه داشته های خودش ذره ذره داشت بر باد می رفت.

هلن به آرامی لب زد:آروم باش، خواهش می کنم.

گوی چشمانش میان چشمان هلن، تاب می خورد.

دستش پشت گردن هلن شل شد.

ترس هلن تبدیل به آرامش شده بود و به جانش ریخته شد.

-هیچ وقت اینجوری به کسی نگاه نکن، هیچ کس حق نداره دوست داشته باشه.

هلن متعجب پلک زد.

دستش ملایم از پشت گردن هلن، روی صورتش نشست.

به آرامی نوازشش کرد و گفت:ویرانه رو هم آباد می کنی.

کاش بتواند این همه زندگی را میان چشمانش طاقت بیاورد.

این همه لفظ..

این همه شعر...

صدای تپش قلبش را به وضوح می شنید.

انگار قلبش درون دهانش می تپید.

عقب کشید.

دست پوریا میان هوا ماند.

سرخی گونه هایش انار بود و بس!

پوریا دستش را روی فرمان گذاشت و به جاده چشم دوخت.

ماشین ها به سرعت از بیخ گوششان می گذشتند.

رگ های شقیقه اش زیر پوستش قایم شده بودند.

لرزش دستانش کم شده بود.

هنوز ته مانده های عصبانیت را داشت.

اما حضور هلن و نفس هایی که زیر گوشش تند تند به گوشش می رسید باعث می شد بیخیال تمام فشارهایی شود که این اواخر خواب درست و حسابی را از او گرفته بود.

چه برسد به بقیه دغدغه هایش!

-می رسونمت خونه!

شاید بهتر بود واقعا به خانه بر می گشت.

با این اعصابی که پوریا داشت دم دستش نبود برای احوال هر دویشان بهتر بود.

به آرامی لب زد: باشه.

پوریا هنوز بی حرکت به جاده چشم دوخته بود.

دستش را به پیشانیش گذاشت.

سرش شدیدا درد می کرد.

نه میگرنی داشت نه سردردهای عجیب و غریب!

اما امروز نرون های مغزش طغیان کرده بودند.

از همه طرف سرش تیر می کشید.

انگار کارگری خسته و عصبی کلنگش را با شدت به دیواره های سرش می کوبید.

هلن سرش را برگرداند و خیره نگاهش کرد.

دیگر از انار گونه هایش خبری نبود.

ضربان قلبش هم نرمال بود اما ته دلش، سیبی هنوز داشت روی آب های خروشان دلش قل می خورد.

-خوبی؟

ناخوش تر از الان هم مگر می شد؟

سرش را به صندلی تکیه داد و صورتش را به سمت هلن برگرداند.

-آرزوت چیه؟

هلن متعجب نگاهش کرد.

-جواب بده.

-یعنی چی؟! الان وقت پرسیدن این سواله؟

-می خوام بدونم.

هلن به آبی هایش را به نظر می رسد آسمانش صاف و بدون ابر بود نگریست.

-لندن!

پوریا فقط نگاهش کرد.

متوجه نشده بود دقیقا یعنی چه؟

هلن شمرده توضیح داد: لندن رو دوس دارم، دلم می خواد برم!

پوریا با جدیت گفت:خودم می برمت.

هلن کمرنگ لبخند زد.

همین کارها را می کرد که فرت فرت دوست داشتنی می شد.

مطمئن بود مردن هم برای این مرد دلچسب می شود.

زندگی کردن که واویلا!

-خودمم می تونم برم، برنامه ریختم تا دوسال دیگه برم.

پوریا تیز نگاهش کرد.

انگار به تریش قبایش برمی خورد وقتی فکر می کرد هلن تنها برود یا مثلا با مرد دیگری غیر از خودش!

-نوچ، خودم می برمت، یعنی جز من با کسی نمیری.

هرچقدر دوست داشت منطقش را زیر سوال ببرد.

برایش مهم نبود.

مهم خودش بود و این غیرت خرکی که معلوم نبود از کجا نشات می گرفت.

انگار احتیاج داشت تاکید کند دوباره گفت:فقط با من، فهمیدی؟ بدون من نمی ذارم پاتو از این شهرم بیرون بذاری.

هلن برو بر نگاهش کرد.

نوک زبانش آمد دوباره بپرسد که "واقعا کیست؟" اما ترجیح داد باز شاهد طوفانی که چند دقیقه پیش تجربه کرده بود نباشد.

تنش نمی خارید که بیخود لحظه ی خوبی که داشت را خراب کند.

آخرش که چه؟

می فهمید.

دیر و زود داشت، سوخت و سوزش هم بماند برای مبادا!

-جواب نشنیدم.

هلن با تعجب گفت:باید چی می گفتم؟

-حرفم خبری تنها نبود.

مرده شور این زبان فارسی افتضاحش را ببرند.

با نگاهی عاقل اندرسفیه به پوریا نگاه کرد و گفت: زبان فارسی چند شدی؟

پوریا بی خیال گفت:کل معدل من 12 اس!

ابروهای هلن بالا پرید.

-اینقد درس می خونی بهت فشار نیاد؟

لبخندی تا پشت لب های پوریا آمد.

سرش را برگرداند.

مکثی کرد و تکیه اش را از صندلی جدا کرده سوییچ را چرخاند.

با احتیاط گفت:من کار خودمو پیدا می کنم، دانشگاه یه مدرکه و بس!

هلن با شماتت نگاهش کرد.

این یک مورد را درک نمی کرد.

چون تمام این سالها با بهترین معدل فارغ التحصیل شده بود.

همیشه تمام سعیش را می کرد.

اونوقت... او...با معدل 12؟

خجالت نکشید اصلا؟

-روت میشه تو دانشگاه بچرخی؟

ماشین روشن شد.

-آره!

ماشین را وارد جاده کرد.

به آرامی گفت:آرزوهای کوچولویی داری.

امروز بسکه تعجب کرده بود و پوریا با کارها و حرف هایش ابروهایش را بالا پرانده بود، حس می کرد چهره اش خودبخود رنگ تعجب گرفته است.

رفتن به لندن با هزینه ای که می دانست حداقل برای او سر به فلک می کشد آرزوی کوچکی بود؟

نکند قرار است گنج پیدا کند که راحت در این مورد حرف می زد؟

اصلا یک بچه شهرستانی که راننده خصوصی شده را چه به این مایه دار حرف زدن؟

-چرا کوچیکن؟

-زود برآورده میشن.

-چطور؟!

باز شاخک های این دختر را فعال کرده بود.

فورا پیچاند: خواستن توانستن است.

هلن هنوز نگاهش می کرد.

-حواست به خودت باشه دختر جون، به من زل نزن.

هلن نگاهش را گرفت و یواشکی ادایش را درآورد.

پوریا بی صدا خندید و پایش را روی گاز گذاشت.

یک روز... در بهاری ترین روز سال...کنار خودش، زانو به زانو می نشاندش!

گره روسریش را شل می کرد و لا به لای تار به تار موهایش گم می شد.

مطمئنا این موها مملکتی طغیانگر بود.

************************

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 11:51

فهرست وبلاگ