پست79

ساخت وبلاگ

فصل هیجدهم

قیافه ی غمگین پروین چیزی نبود که بشود آن را نادیده گرفت.

فریده پا روی پا انداخت و گفت:حل میشه پروین جون، نگران چی هستی؟

آذر برای مادرش چشم و ابرو آمد.

اما فریده بی تفاوت دستمالی برداشت و گوشه ی لبش کشید.

جمشید، نگاهش را از روزنامه ی مقابلش گرفت و گفت: هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه.

پروین سر بلند کرد و گفت: فکر نکنم پوریا رضایت بده.

آذر با تخسی گفت: خاله جون بخواین بذارین به امید پوریا، حالا حالا رضایت نمیده، ترجیح میده مشکل کر و کور محلو حل کنه تا یه نامزدی اعلام بشه.

جمشید مداخله کرد و گفت: دو ساله که اینا برای هم خواستگاری شدن، باید یه رسمیتی به وجود بیاد خانم.

چقدر دلشان خوش بود.

هومن سرش بالای دار بود و آنها در فکر رسمیت بخشیدن به نامزدی که پوریا اگر می فهمید الم شنگه به پا می کرد.

-تصمیم گیرنده من نیستم.

آذر ناامید به فریده نگاه کرد.

فریده با چرب زبانی گفت:کاری نداره، یه مهمونی می گیریم و به همه اعلام می کنیم این دوتا نامزدن.

جمشید به پروین نگاه کرد.

این زن تمام دل و ایمانش بود.

آنقدر دوستش داشت که اراده می کرد برایش بهشت بسازد.

اما ویلچر نشین شدنش دستش را از خیلی چیزها کوتاه کرد.

نمونه اش شرکتی که با چنگ و دندان بالا کشیده بود حالا درون دست های پوریایی بی لیاقت می چرخید.

حیف این زن که تمام عمرش را صرف پسر قلدرش کرد.

پروین محکم و واضح گفت:نه، تا تکلیف هومن مشخص نشه هیچ اتفاقی نمی افته، دل و دماغی نمونده که بخوایم نامزدی بگیریم.

حق هم داشت.

در این وانفسا که هر دم ممکن بود حکم هومن اجرا شود جای مهمانی و بذک دوزک بود؟

فریده با خوشرویی گفت:سختش نکن پروین جون، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، بلا به دور، آدم تا اتفاق پیش نیومده که جلو جلو نمیره پیشواز، باور کن این اتفاق هومنم خوشحال می کنه، چی بهتر از اینکه داداشش داره نامزد میشه.

نمی خواست حرفی بزند که بعدا بی ادب خطاب شود.

از جایش بلند شد و گفت:من سرم درد می کنه باید کمی استراحت کنم، منو ببخشید اگه تنهاتون می ذارم.

جمشید فورا گفت:خوبی پروین؟

مهربان به روی جمشید لبخند زد.

دستش را تکان داد و به سمت پله ها رفت.

آذر که تیرش به سنگ خورده بود وا رفته به پروینی که با شانه های افتاده از پله ها بالا می رفت خیره شد.

فریده به سمت جمشید برگشت و گفت:بلاخره که چی آقا جمشید؟ امروز یا فردا این دوتا باید نامزدیشون اعلام بشه.

جمشید بی میل از این بحث، روزنامه اش را برداشت و گفت:بین پسر و مادره، اونا تعیین می کنن.

سرخورده برای آذر چشم و ابرو آمد.

انگار نامناسب ترین وقت را برای گفتن در مورد نامزدی انتخاب کرده بودند.

آذر پوف کلافه ای کشید و بلند شد.

همه اش تقصیر پوریا بود.

این موش و گربه بازی ها کی تمام می شد نمی دانست.

فقط خدا کند هلن پایش را از گلیمش دراز تر نکند.

آنوقت تمام قد در مقابل خواستن پوریا می ایستاد.

این مرد از بچگی سهم خودش بود و بس!

**************************

نه عادت داشت و نه این بچه بازی ها را قبول داشت.

اصلا جشن تولد و کیک و شمع برای بچه ها بود نه اویی که در 38 سالگی پا می گذاشت.

عصری هلن به دیدنش آمده و طبق معمول هر سال برای دسته ای گل داوودی زرد آورد به همراه ادکلن مورد علاقه اش.

حاجی و زنش هم که اهل این کارها نبودند.

دسته گلش را بغل گرفت و وارد کوچه شد.

شب سردی بود.

چیزی به یلدا نمانده بود.

طبق هرسال با لبوهای پخته و انار و هندوانه خانه حاجی بساط می کردند.

حاجی حافظ می خواند و صدای شجریان طنین می انداخت.

از یادآوری یلداهای دوست داشتنی هرساله اش لبخند زد.

به خانه اش نزدیک شد که ماشین برایش چراغ زد.

چشم ریز کرد.

دستش دور دسته گلش محکم شد.

این مرد چه از جانش می خواست.

فورا به اطرافش نگاه انداخت.

خدا را شکر که کوچه خلوت بود و همه ی پنجره ها هم بسته.

قدم هایش را تند برداشت.

با حرص و خشم مقابل ماشین ایستاد.

شهریا همراه با بسته ی مربع شکلی از ماشین پیاده شد.

با لبخند و به آرامی گفت: دعوتم می کنی خونه ات؟

انگار تمام کرک و پرش با این لحن نوازشگر ریخت.

-اینجا چیکار می کنی شهریار؟

شهریار شانه بالا انداخت.

-چرا حالیت نیست که نباید اینجا باشی؟

شهریار لبخند زد و گفت:گوشم شده در و دروازه.

-آزارم میدی.

-می دونم.

-پس چرا نمیری؟

صادقانه گفت:نمی تونم.

بن بست می تواند وسط یک کوچه اتفاق بیفتد.

کو باران؟

چرا این کوچه یک باران دو نفره کم دارد؟

زلیخا آب دهانش را قورت داد.

با یک کلمه ضربه فنیش می کرد.

بی حرف به سمت در خانه اش رفت.

کلید انداخت و در را باز کرد.

داخل شد و در را باز رها کرد.

همه چیز ساده است.

عشق اتفاق افتاده بود.

در که پشت سرش بسته شد بوی عطر شهریار را پشت سرش شنید.

-ممنونم.

-شب غریبیه، احتمالا محتاج بودن یکی بودن که پیر شدنم رو به رخم بکشه.

ته حرفش گردوی نارسی از بغض بود.

-بشین، چای دم می کنم.

-زلیخا.

-نمی خوام برگردم به خاطره هام.

وارد آشپزخانه شد.

گل هایش را درون پارچی گذاشت و به اتاق برگشت.

شهریار پاکت کیک را به طرفش گرفت و گفت:فکر کنم خودت تمایلی بهش نداشتی.

به جعبه ی درون دستش نگاه کرد.

همین کارها را می کرد که آدم با دل و عقلش درگیر می شد.

دستش را دراز کرد و جعبه را گرفت.

-لطفا بشین.

شهریار روی یکی از مبل ها نشست و به اطرافش نگاه کرد.

در نهایت خوش سلیقگی بود.

همه چیز مرتب و تمیز سرجایش قرار داشت.

نگاهش گوشه شد به صف گلدان های گلی که کنار پنجره بودند.

همیشه به گل ها علاقه داشت.

نگاهش روی لیندایی که درخت غول پیکری شده بود خیره ماند.

با تعجب بلند شد.

به لیندا نزدیک شد.

صدای زلیخا را پشت سرش شنید.

-خودشه!

حیرت کرده به سمت زلیخا برگشت.

-از 20 سال پیش تا الان خوب قد کشیده نه؟

بی هوا تمام تن زلیخا را به آغوش کشید.

-خودت هم نخوای برای آدم بهشت میشی.

یک عکس از همان 20 سال پیش از زلیخا داشت.

18 ساله بود با لبخندی نمکینی که صورتش را در قاب رنگ و رو رفته ی عکس خواستنی تر می کرد.

چادر گل گلی به سر کشیده و موهای جلویش از فرق باز شده دور صورتش را گرفته بود.

روزها مدام به عکس نگاه می کرد و قربان صدقه ی قد و بالایش می رفت.

هر شب برای چشمانش می مرد و فردایش روز تازه ای بود که دوباره درون عکس گم شود.

چقدر دلش برای آن دختر 18 ساله تنگ شده بود.

-بهشتی زلیخا، چطور می تونی این بهشتو ازم بگیری؟

همین روزها چای دم می کرد با عطر بهار نارنج.

روی پشت بام بساط می کرد و شعر آمدی جانم به قربانت... از استاد شهریار را برایشان می خواند.

خوب که نمک گیر چای و بسکویت های خانگیش شد..

دستش را به سمت کوچه دراز می کرد.

مردی که زیر باران آمده بود بعد از باران باید می رفت.

تن عقب کشید.

نه اینکه معذب باشدها...اصلا و ابدا!

سن و سالش برای این خجالت کشیدن ها بالا رفته بود.

فقط تب تن این عشق را دیگر نمی خواست.

مردی که ناجوانمردانه رهایش کرده بود را نمی خواست.

رک و بی پرده گفت:بهشت سهم همه نیست.

شهریار وا رفت.

این زن چه می گفت؟

-زلیخا؟!

-وقتی تمام جونم بودی، خون توی رگ هام بودی رهام کردی، نمی خوام تلافی کنم، اما دوباره اومدنت، راه دادنت به این دل زخم خورده اول از همه توهین به شعور خودمه، توهین به دلیه که به پات موند، من نمی خوام کسی باشم که از یه سوارخ دوبار نیش می خوره، تو یه بار تو عمق عشق به اعتماد من خیانت کردی، چطوری قراره دوباره بهت تکیه کنم وقتی این دیوار فرو ریخته؟

مگر حرف حساب جوابی هم داشت؟

اما با تمام این حرف های حسابی، باز هم حق داشت.

حق داشتن این زن را هیچ کس حتی خود زلیخا هم نمی توانست از او بگیرد.

-منو همون 20 سال پیش شناختی، فهمیدی اگه خواستنم واقعی باشه تا آخرش میرم، نه گفتن های تو منو ناامید نمی کنه.

زلیخا قدمی به عقب برداشت و گفت:مهمان خونه ی من بدون چای از این خونه نمیره.

داشت شورش را در می آورد.

حرصی گفت: فقط تو خواستنت منو جری تر می کنی.

یک این بار بگذارد خودش را نشان دهد.

حتی اگر ته این ها دوباره این مرد مقابلش ایستاده باشد.

مردانگی که به حرف زدن نبود.

باید ثابت می کرد چند مرده حلاج است.

زلیخا فقط لبخندی زد و به سمت آشپزخانه رفت.

حالا حالاها با این مرد کار داشت.

اگر قرار بود به سیمرغ برسد باید هفت وادی طی می کرد.

کاری به عرفانش نداشت حداقل عاشقی را بلد شود.

وقتی با فنجان چای دم کشیده اش برگشت تمام جانش شد شهریاری که زور می زد دکمه ی آستین هایش را ببندد.

خنده اش گرفت.

همان موقت ها هم یادش بود که شهریار در بستن دکمه با یک دست عاجز بود مخصوصا دکمه ی آستین هایش.

همیشه هم آستین هایش را تا می زد تا مجبور نباشد دکمه ای ببندد.

سینی را مقابلش روی میز گذاشت و گفت:ولش کن، من می بندم برات.

کنارش نشست.

شهریار به صورت زلیخا زل زده دستش را جلو آورد.

زلیخا بدون اینکه متوجه ی نگاه خیره ی شهریار باشد دکمه ی آستینش را با آرامش برایش بست.

همه ی زن ها نه...فقط بعضی هایشان...از آن بعضی ها فقط یک نفرشان قدیسه است.

نباشد نه خورشید بالا می آید نه ماه برای حوض خانه کری می خواند.

باید دورش بگردی.

فقط کعبه که مستحق گردش نیست!

-فردا کی قراره ببنده؟ پس فردا؟ روزای دیگه؟

زلیخا سرش را بلند کرد.

چشم در چشمش شد.

-20 سال به نبودنم عادت کردی...

دستش بی اختیار پشت گردن زلیخا نشست.

-20 سال زنده نبودم.

شاعرانه اش می کرد که چه؟

-چای سرد شد.

-به حرفام گوش کن زلیخا.

زلیخا عصبی نگاهش کرد و گفت:به کدوم یکی از حرفات؟ مرد حسابی بعد از بیست سال بی خبری چی برای من داری که این همه خودتو محق می دونی؟ درد دوریت یه طرف، بی خبر رفتنتو کجای دلم بذارم؟ اینکه منو لایق ندونستی یه خبر بهم بدی که داری میری رو چیکار کنم؟

شهریار متعجب نگاهش کرد.

از چه حرف می زد؟

مگر نامه ای که نوشته بود را نخواند؟

-من گفتم دارم میرم.

زلیخا پوزخندی زد و گفت:من بچه ام شهریار؟ عجیبه که داری سعی می کنی بهم دروغ بگی.

شهریار اخم هایش را درهم کشید.

-نامه ای که برات نوشتم رو خوندی؟

زلیخا با تمسخر گفت:کدوم نامه؟

تعجب شهریار مضاعف شد.

-یعنی چی کدوم نامه؟! من دادم برات نامه بیارن، همه چیزو توضیح داده بودم.

زلیخا با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.

شهریار بلند شد.

اینجا یک چیزهایی با منطقش جور در نمی آمد.

-فقط یه جواب بهم بده، 20 سال پیش نامه ای به دستت رسید یا نه؟

زلیخا دیگر لبخند نمی زد.

مات جدیت و عصبی بودن شهریار شده بود.

-نه!

شهریار اخم هایش بیشتر درهم گره خورد.

-برات همون نامه رو میارم اگه پیداش کنم.

دست درون جیبش کرد و جعبه ی کوچکی را روی میز گذاشت.

-همیشه از اینا خوشت میومد.تولدت مبارک.

به سمت در رفت که زلیخا بلند شد و به دنبالش رفت.

-کجا؟

-از امشب خیلی کار دارم، شب خوبی داشته باشی.

زلیخا مبهوت رفتنش را نگاه کرد.

قضیه از یک جایی داشت کش می آمد.

برگشت و نگاهش میخ جعبه شد.

آن را برداشت و باز کرد.

سنگ فیروزه ی درشتی بود با تراش بیضی شکل.

لبخند زد.

این مرد هنوز هم عین کف دست او را می شناخت.

***************************

عصبی بود.

آنقدر که اگر کارد می زدی خونش نمی آمد.

از پروین رودست بدی خورده بود.

عمرا اگر او را می بخشید.

20 سال پیش بخاطر او و بچه هایش، تمام امیدش را رها کرد، آنوقت پروین یک لطف کوچک هم از او دریغ کرده بود.

اسم این نامردی را چه می گذاشت؟

اصلا چقدر باید می کشید؟

44 سالش بود اما هنوز یکزندگی درست و درمان نداشت.

آنقدر وقف پروین و بچه هایش شد که حالا در میانسالیش انتهای یک کوچه ی بن بست باشد.

دست خالی، انگار که بی چیزترین آدم این شهر باشد.

با دست های مشت شده از ماشینش پیاده شد.

این وقت شب کارش از بیخ و بن غلط بود.

اما در کتش نمی رفت که تا صبح بتواند بابت حرصی که می خورد دندان سر جیگر بگذارد.

جلوی آیفن ایستاد و زنگ را فشرد.

بی طاقت بود و کلافه!

صدای پوریا در آیفون پخش شد.

-مخلص دایی جان.

در را زد.

در باز شد و شهریار بدون اینکه ماشینش را داخل ببرد وارد حیاط شد.

از همان دور هم دید که پوریا دست هایش را در جیب شلوارش فرو برده، جلوی در به استقبالش ایستاده.

با وجود پوریا هم عمرا از موضعش پایین نمی آمد.

پوریا با خوشرویی گفت:جناب شهریار عزیز، کم پیدایی رفیق؟

...
نویسنده : بازدید : 24 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 18:05

close
تبلیغات در اینترنت