پست72

ساخت وبلاگ

سر عقل می آمد.

به حساب دلش هم می رسید که بیخود چشمش دختر مردم را نگیرد.

اصلا او را چه به این احساسی بازی ها؟

او مرد کار بود.

مردی که برای خانواده اش جان می داد.

برای عاشقی ساخته نشده بود.

اگر هم مثلا روزی خواست جبر ازدواج را بپذیرد به قول مادرش آذر کیس مناسبی بود.

کمی پر حرف و سمج بود.

جنب و جوششم زیادی بود.

اما احتمالا تنها کسی بود که با اخلاق گند او می ساخت و دوستش داشت.

پوف کلافه ای کشید.

اما هلن...

مگر خوب تر از این دختر هم وجود داشت؟!

شاید بعدا به تمام اینها فکر می کرد.

اما الان باید به توسل و دستگیریش فکر می کرد.

این مرد ممکن بود بزرگترین سرنخی باشد که می توانست در دست داشته باشد.

بلاخره رسیده به آدرسی که سیروس داده بود، ماشین را جای پرتی پارک کرد و پیاده شد.

باید زنگ می زد سیروس تا ببیند کجا استتار شده؟

زنگ زد و او را کنار تیرکی که دکه ی فلافلی بود پیدا کرد.

با قدم های بلند به سمتش رفت.

خودش را به او رسانده، دست داد و گفت:چه خبر؟

-چپیدن تو اون خونه بیرون نیومدن.

-راه در روی دیگه ای نداره؟

-چک کردم، جایی برای فرار ندارن.

-همه جنس اونجاست؟

-آره، اما نمی دونیم خود توسل هم اونجاست یا نه؟

-می فهمیم.

پوریا تیز به در خانه نگاه کرد.

-زنگ زدم رفیعی خودشو برسونه.

سیروس متعجب نگاهش کرد.

-ازت بعید بود پلیس رو سهیم کارات کنی.

پوریا پوزخندی زد و لحظه ای سکوت کرد.

حس کرد صدای آژیر پلیس آمد.

سرش را چرخاند.

این آژیر مسخره فقط باعث فرارشان می شد.

دستش را روی شانه ی سیروس زد و گفت:هنوز داداشتو نشناختی، خونه رو دوره کن که الان با این صدا دمشونو می ذارن رو کولشون و فرار می کنن.

قبل از اینکه سیروس دقیق متوجه حرفش شود، پوریا داد زد: بدو داره در میره.

سیروس نگاهش را به سمت پشت بام خانه دوخت.

هول شده، دو انگشتش را درون دهانش برد و سوت محکمی کشید.

نوچه هایش عین گربه به سمت دیوار خانه پریده، بالا رفتند.

پلیس ها از ماشین بیرون ریختند.

رفیعی هم با ماشین شخصی کنار خیابان توقف کرد و به سمت پوریا دوید.

پوریا با حرص و خشم گفت: بی سرو صدا میومدی کار راحت تر بود.

مردی از در خانه ی پنجم به بیرون پرید.

سیروس بدون معطلی به دنبالش دوید.

رفیعی اشاره کرد و زیر دست هایش هم دویدند.

پوریا با اخم گفت:مهره ی اصلی فرار کنه، برگه برنده مو به باد بدی مقصر این ماجرا تو میشی؟

رفیعی که انگار به او برخورده بود گفت:رئیس تویی یا من؟

یک اینبار می خواست او را در جریان بگذارد.

بیخود فقط آتو دست رفیعی داده بود.

اخطار برای شلیک کردن و نفس نفسی که سیروس می زد باعث شد مردی که می دید بلاخره کم بیاورد و بایستد.

دستانش را بالا گرفت و خودش را تسلیم کرد.

پوریا لبخندی از رضایت روی لب آورد.

رفیعی با طعنه روی شانه ی پوریا زد و گفت:عجولی.

پوریا بی حرف خودش را کنار کشید.

بعد از این همه سال هنوز او را نشناخته بود.

پوریا بی توجه به رفیعی به سمت مردی که دستگیر شده بود، رفت.

ماموران پلیس در خانه را باز کرده و یک زن و دو تا مرد را دستگیر کرده بودند.

حداقل یک کیلو مواد به همراه چندین شیشه مشروب الکلی از خانه کشف شد.

پوریا مقابل مرد ایستاد.

سر گونه هایش از سرما برق می زد.

تند تند نفس می کشید و به نظر بی تفاوت می رسید.

پوریا به دقت به زوایای صورتش خیره شد.

بلاخره گانگستربازی امشب جواب داده بود.

مردی که مقابلش بود خودِ خود توسل بود.

رضایت از چهره اش می بارید.

توسل و هم دستانش را سوار ماشین کردند.

رفیعی با غرور نگاهی به پوریا انداخت و گفت:نمیای؟

پوریا خونسرد گفت:منتظر اطلاعاتت می مونم.

رفیعی متعجب نگاهش کرد که پوریا اشاره ای به سیروس کرده به سمت ماشینش رفت.

سیروس برایش سر تکان داد و همراه نوچه هایش سوار ماشین های خودشان شدند.

پلیس باز هم با آژیر گوشخراشش محل را ترک کرد.

لبخند گوشه ی لب پوریا احتمالا برگ برنده ی سکانس امشب بود.

**************************

شب دلگیری بود.

روی پشت بام در حالی که شالی دور شانه هایش انداخته ایستاده بود و به آسمانی که ستاره هایش از انگشت های دست هم کمتر بود، می نگریست.

دلش یک چیز نو می خواست.

چیزی که این دلتنگی بزرگ را رفع کند.

نمی خواست اعتراف کند که حضور دوباره ی شهریار، هجمه ی عجیبی به دل و عقلش وارد کرده است.

خوب نبود.

شاید هم تب داشت.

20 سال عاشق بودن کم نبود.

دلش نمی خواست سر قبر خالی گیر کند.

اما چه می کرد که این دل زبان نمی فهمید.

تمام خواستگارانش را برای مردی رد کرد که بخاطر خواهرش از او گذشته بود.

سعی کرد خودش را به نرده های پشت بام بچسباند که گوشی که درون جیبش بود لرزید.

کنجکاو گوشی را از درون جیبش درآورد، از دیدن نام شهریار ابروهایش بالا پرید.

این مرد انگار مویش را آتش زده باشند.

حتی وقتی افکارت هم درگیر اوست سروکله اش پیدا می شود.

نمی خواست جواب دهد اما حسی عین یک نسیم ته دلش غوغای لطیفی برپا کرد.

دستش روی دکمه ی تماس رفت.

گوشی را به گوشش چسباند و آرام لب زد:سلام!

-سلام.

-قانع نشدی تموم شدیم؟

-پای قانع شدن تو ایستادم.

کمرنگ لبخند زد.

همان جوانی هایش هم سمج بود.

-چی تو آسمون می خوای؟

زلیخا متعجب پرسید:چی؟!

-یک ساعت دارم بهت نگاه می کنم.

فورا سرش را پایین انداخت.

شهریار کنار تیرک چراغ برق، تکیه داده و نگاهش می کرد.

-تو اینجا...اوف شهریار، آخرش باعث میشی کس و ناکس پشت سرم صفحه بذاره.

-کس و ناکسش با من، از گل بالاتر بهت بگن تا فکشونو خورد کنم.

داشتنش آن وقت ها مزه ی خوبی داشت.

نه عین این ذرت مکزیکی های جدید...

درست شبیه آش رشته های کنار پل بود.

همین قدر گرم و خوب!

-تو فقط حرف می زنی.

-مرد عمل بودنو چطوری ثابت کنم؟

زلیخا با تردید نگاهش کرد.

-ما دیگه جوون نیستیم.

-دود از کنده بلند میشه.

زلیخا بی طاقت گفت:دست از سرم بردار شهریار.

-نباید باز سر راهم سبز می شدی.

-از اینجا برو، در دن مردم دروازه اس، من زن زندگی تو نبودم و نیستم.

-تو بخوای میشی.

کمرنگ لبخند زد.

این مرد چه خواب و خیال هایی دیده بود.

-دیروز از آتیشگاه می گذشتم، چشمم افتاد به گلخونه ی قادری، هنوز همونجوره....

خندید.

-هنوزم موهاشو رنگ می کنه.

زلیخا هم خندید.

-رفتم سراغش، گفت دوماد شدی؟ ته دلم خون شد زلیخا.

فصل فرش شستن نبود پس این همه فرشی که ته گلویش برای شستن پهن شده بود از کجا آمد؟

-تو نخواستی؟ تو قالم گذاشتی.

-تو بزرگی کن منِ نامرد رو ببخش.

-برو شهریار، برو.

-زلیخا.

-بهم ظلم نکن، اینقد نامرد باش، با هربار صدا زدنم بیشتر داغونم نکن.

-من هزار بار ازت خواستگاری می کنم، اینو بدون.

-شب بخیر.

تماس را قطع کرد و گوشی را درون جیبش فرو برد.

آخرین بارقه ی نگاهش را درون چشمش چرخاند و به شهریار انداخت.

شهریار با حسرت برایش دست تکان داد.

زلیخا آب دهان قورت داد و از پشت بام پایین رفت.

*************************

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1396 ساعت: 17:33

close
تبلیغات در اینترنت