پست70 | بلاگ

پست70

تعرفه تبلیغات در سایت

پوریا زیر چشمی رفتنش را دنبال کرد.

اصلا اهل ناز کشیدن نبود.

البته معتقد بود حرفی هم نزده که هلن رو بگیرد و تازه عین بچه های شش ساله قهر هم کند.

از پای سفره که کنار کشید و از حاج خانم و زلیخا تشکر کرد.

زلیخا متعجب به بشقاب نیمه اش نگاه کرد.

با اشتها شروع کرده اما بی میل کنار کشیده بود.

سفره جمع شد.

همه دوباره مشغول نذری شدند.

فریده زن عمو و عمویش هم آمدند.

پسرها ترجیح داده بودند نیایند.

برنج ها در تشت های بزرگ خیس خورد.

سبزی ها سرخ شده روی گوشت ها ریخته شد.

خوب شد که از یک روز قلب گوشت را خریده و شسته شده کنار گذاشته بودند.

وگرنه الان لنگ می ماندند.

پوریا یک تنه هرچه وزن داشت را بلند می کرد.

اگر جمشید او را در این وضع می دید حتما چند تکه بارش می کرد.

پوریا کیان پور را چه به این کارها!

اما بعضی چیزها ربطی به نقشه ی قبلی ندارد.

گاهی دلت آنقدر دستپاچه می شود که آستین بالا بزنی و یک تنه وسط میدان باشی.

خدا کند این دل خواستن ها کاری دستش ندهد.

دو ساعت از نیمه شب گذشته بود.

فریده به همراه مصطفی به خانه برگشته بود.

زلیخا و حاج خانم داخل شده و حاجی جایش را در بهارخواب انداخت و همان جا دراز کشید.

پوریا سری به خانه اش زده و دوباره برگشته بود.

باید 5 صبح برنج را بار می گذاشتند.

بوی خوش قرمه سبزی کل فضا را گرفته بود.

هرچه حاجی اصرار کرد کمی بخوابد، جوابش منفی بود.

بلاخره باید یک نفر حواسش به غذا می بود یا نه؟

لبه ی بهارخواب نشست و به تلاطم ضعیف آب درون حوض آبی رنگ چشم دوخت.

حالش خوش نبود.

درگیری فکریش،...

هومنی که نمی دانست چطور نجاتش دهد.

کسی که پشت پرده مهره ها را جوری چیده بود که دستش از همه جا کوتاه باشد.

اما کور خوانده اند.

هر جوری شده هومن را از این مخمصه نجات می داد.

سایه ای را کنارش حس کرد.

چیزی کنارش به زمین برخورد کرد.

سر برگرداند.

لیوان چای کنارش و هلنی که با سینی به سمت داخل می رفت.

از گوشه به حاجی نگاه کرد که غروپفش نشان می داد پیرمرد خواب است.

-صبر کن.

هلن توجهی نکرد و قدم هایش را تندتر برداشت.

پوریا با خشونت گفت:مگه با تو نیستم دختر؟

این قلدربازی هایش بیشتر حریصیش می کرد.

می خواست مانند خودش با خشونت جوابش را بدهد، اما نفسش را بیرون داد و خونسرد به سمتش برگشت.

با نهایت سردی به پوریا زل زد و گفت:بله؟!

پوریا درست مقابلش ایستاد.

سینه به سینه.

نفس به نفس.

-چته؟

چه سوال مسخره ای!

می کشت بعد بالای سرت می ایستد و می پرسد زنده ای؟

-چند چندی با خودت؟

-به فکرتم، نمی فهمی.

حس کرد حباب های درون دلش ترکید.

نه اینکه این مرد حرف خاصی زده باشد ها...نه!

اما به فکرش بود.

مگر کم چیزی است؟

این مرد اگر عاشقانه حرف می زد چه می شد؟

به حتم تعادل زمین بهم می خورد.

کاش بیشتر حرف می زد.

قشنگ تر حرف می زد.

آنوقت می توانست با کلمه به کلمه ی حرف هایش دوپینگ کند.

-چیو نمی فهمم؟

-اینی که تو سرت می چرخه.

-من چیزی ازت خواستم؟

-همین نخواستنت یه درده، اگه می خوستی دودوتا چهارتا می کردم یه جوری حل می شد.

قشنگی های این مرد که فقط آبی بی نهایت چشمانش نبود.

یک چیزهایی داشت.چیزهایی که اصلا نمی فهمید چیست.

اما عجیب دوست داشتنی بود.

-من هیچ وقت از کسی چیزی نخواستم و نمی خوام، با دلم میرم جلو، یا کله پا میشم یا به هدفم می رسم.

دستش مشت شد.

چطور حالیش می کرد این احساسی که عین اسپند دود کرده بود آخرش دودش در چشمان خودش می رفت؟

صورتش را نزدیک صورتش آورد.

-این آبی ها غرقت می کنن.

هلن مهربانانه لبخند زد و گفت: برای دلی که کر شده قصه ی حسین کرد شبستری میگی؟

با تحکیم گفت:هلن؟

هلن بی خیال و با لبخند گفت:چایت سرد شد. تو امروز قصد کردی چای های منو نخوری.

-چی بهت بگم دختر؟

هلن شانه بالا انداخت و به سمت داخل رفت و زیر لب با خودش گفت:من تورو از پا درنیارم هلن نیستم.

*************************

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 23:55