پست67

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

بیرق و پرچم سیاه را همه جا برافراشته بودند.

شب به سیاهی محرم دامن زده بود.

چادر سیاهش را به سر کشید و همراه حاج خانم منتظر حاج آقا شدند.

پیرمرد، کلاه سیاهش را روی سر گذاشت و عصایش که به دیوار تکیه داده را برداشت.

تکیه ی محلشان هر سال روضه خوانی داشت و زنجیرزنی.

آخر شب با نوحه های یا حسین، شور سینه زنی، غوغا می کرد.

ظهر تاسوعا و عاشورا هم تعزیه در محل کوچک تکیه اجرا می شد.

حاج آقا از خانه بیرون آمد و نیم نگاهی به دیوار خانه ی همسایه انداخت.

-این پسر وعده کرده بود امشب بیاد تکیه.

هلن بی اجازه ی دلش سرکی به آسمان خانه ی پوریا کشید.

چقدر این آسمان رنگ داشت!

حاج خانم گره چادرش را زیر گلویش سفت کرد و گفت:حتمی گرفتاره.

انگار با این دو کلمه حرف مویش را آتش زده باشند.

صدای در نگاه هر سه را به در کشاند.

هلن هیجان زده به در نگاه کرد.

اما متین با تمام خانمانه هایی که از خودش سراغ داشت، به آرامی گفت:من باز می کنم.

قدم هایش را موزون برداشت.

ابدا دلش نمی خواست ریتمی که دلش به راه انداخته بود روی قدم هایشتاثیر بگذارد.

حاج خانم و حاج آقا هم پشت سرش به سمت در حیاط آمدند.

هلن در را باز کرد.

اما از دیدن بهشاد و بنامینی که نگاهش می کرد، تمام بادش خالی شد.

خنثی سلام کرد و خودش را کنار کشید.

بهشاد که از حالت هلن سرخورده شد، به طعنه گفت:منتظر کسی بودی دخترعمو؟

آخر یک بار یک سنگ برمی داشت و پیشانیش را نشانه می گرفت.

مردیکه ی جلبک!

با جدیت و حرصی که در صدایش بود گفت:خیر پسرعمو.

حاجی با دیدن برادرزاده هایش گل از گلش شکفت.

بنامین پیشدستی کرد و گفت:سلام حاج عمو، خوبین؟

حاجی عصایش را بلند کرد و به آرامی در ساق پای بنامین زد و گفت:یه وقت یه سری به عموی پیرت نزدی پدرسوخته!

بنامین خم شد دست عمویش را بوسید و گفت:من شرمنده ام.

حاجی دستی به شانه اش زد و رو به بهشاد و گفت:اومدی مرخصی؟

بهشاد زیر چشمی به هلن نگاه کرد و گفت:انتقالی گرفتم.

حاج خانم با لبخند گفت:خوب کردی، اینجا کنار گوش مادر و پدرت باشی اون بندگان خدا هم خیالشون راحت تره.

صدای سلامی نگاه همه را به سمت کوچه کشاند.

پوریا در تیپ یکدست مشکی، همراه با زنجیری که روی شانه اش انداخته بود با جدیت به سمت حاج آقا قدم برداشت.

ابدا اگر عاشق این مرد باشد.

اصلا غیر از قیافه ی خوبش و چشمان آبیش که پدر دلش را درآورده چه داشت که عاشقش بود؟

غیر از این بود که نیامدنش، نبودنش، عین اجابت نشدن دعاهایش باشد؟

غیر از این بود که تا می آمد دلش روشن می شد، انگار هزار اتفاق خوب کنار گوشش زنده می شوند.

ببین، تمام اینها را هم جمع کند عاشقش نیست.

فقط...دلش گاهی زبان باز قهاری می شود.

بهانه می گیرد و برای وجب به وجب عطر تنش بی تابی می کند.

اینها که نشانه ی عاشقی نیست مگر نه؟

حاج آقا با مهربانی نگاهش کرد.

بهشاد اخم درهم کشید. این مرد عملا روی زندگیش به تمام معنا سایه انداخته بود.

خدا لعنتش کند.

پوریا با حاجی دست داد و بعد از دست دادن به بنامینی که خوب او را نمی شناخت، دستش را به سمت بهشاد دراز کرد.

بهشاد با تحقیر نگاهش کرد.

مردیکه ی شهرستانی هیچی ندار، جوری کنگر خورده و لنگر انداخته بود که با چرثقیل هم نمی شد او را از این خانه و محله بیرون راند.

بهشاد به بهانه دست ندادن با پوزخند گفت:میری زنجیر بزنی؟

پوریا سفت و سخت نگاهش کرد.

نه وقت داشت کل بیندازد نه بهشاد را در حد خودش می دید.

دستش را عقب کشید و گفت:اینجوری به نظر می رسه.

جنگ سردی که بینشان بود کی به کتک کاری چاله میدانی می کشید خدا می دانست و بس!

هلن با انزجار از کار بهشاد گفت:مامان بریم؟

حاجی زودتر از بقیه از حیاط بیرون آمد.

هلن کمی خودش را به پوریا نزدیک کرد و به آرامی لب زد:آدم نیست، دو کلاس سواد داره فکر می کنه رئیس جمهوره.

پوریا بی حرف، همراه حاجی شد.

بهشاد به هلن نزدیک شد و گفت:زیادی تو خانواده جا باز کرده.

حاج خانم که صدایش را شنید با مهربانی گفت:پسره تنهاست، برای رضای خدا گاهی میاد اینجا و میره، دست یه بنده ی خدا رو بگیری ثواب داره پسرم.

بهشاد به زور لبخند زد.

مدافع این بچه شهرستانی که یکی دوتا نبودند.

باید بعد از محرم و صفر پدرش را برای خواستگاری می فرستاد.

مطمئن بود حاج عمویش به او نه نمی گوید.

از خدایشان هم بود که دامادشان شود.

هلن بی توجه در را پشت سرش بست و همراه حاج خانم راه افتاد.

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 22:18
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها