پست64

تعرفه تبلیغات در سایت

رفیعی رفیق سربازیش بود.

وقتی جیم می زدند و از زیر نگهبانی دادن دیدبان های سیرجان در می رفتند.

یا سر به سر هادی پور که از زور چاقی درست و حسابی نمی توانست رژه برود می گذاشتند.

خاطره هایش با رفیعی آنقدر زیاد بود که حالا بتواند کمکش کند.

سرباز حضورش را اطلاع داده بود.

رفیعی ارباب رجوع داشت.

یکی شاکی و دیگری هم شاکی و متهم.

سروصدایشان کل راهروی کلانتری را برداشته بود.

پوریا بی حوصله در زد و داخل شد.

رفیعی با دیدنش لبخند زد.

اما بی طاقت رو به دو مردی که بخاطر یک زمین درگیری داشتند غرید:برین بیرون، با هم صلاح بیاین تا رسیدگی بشه.

صدایشان برای اعتراض بلند شد که رفیعی داد زد:گفتم بیرون، سرباز، بیا ببرشون بیرون.

سرباز داخل شد و آنها را از اتاق بیرون کرد.

سروصدایشان نخوابید.

رفیعی کلافه سری تکان داد و گفت:هرروز همینه.

پوریا با لبخند  به او دست داد و روبرویش نشست.

-خسته نباشی رفیق.

-ممنون، خبر تازه ای شده؟

-دیشب گفتی دوتا بسته مواد تو خونه ی این چندتا افغانی پیدا شد؟

رفیعی موزیانه گفت:چندتاش کار تو بوده؟

پوریا با جدیت گفت:دنبال یکیم به اسم توسل!

رفیعی چشمانش را ریز کرد و گفت:دوباره شروع کردی گانگستر بازی؟ عمرا بتونی آروم یه جا بشینی.

-کمک می خوام.

رفیعی متعجب نگاهش کرد.

-باور نمی کنم کیان پور کمک بخواد!

پوریا بی میل لبخند زد.

-یکی از بسته هارو من جاساز کردم تو خونه، نمی دونستم ناکس تر از این حرفان، خبر نداشتم کار اصلیشون همینه، برای همینه زیاد متعجب نشدن که گیر افتادن.

رفیعی با شماتت سرش را تکان داد و گفت:این دیوونه بازیا چیه راه انداختی؟

-می خوام ببینمشون، دوتا بسته ازشون کشف شده، تو صورت جلسه بنویس یکی.

-چرا؟

-اگه اطلاعات بدرد بخوری از توسل داشته باشن، باید قول تخفیف تو جرمشون رو بدم یا نه؟

رفیعی با صدای بلند خندید.

-پسر دست شیطونو از پشت بستی، تو چرا نیومدی تو نیروی انتظامی؟

پوریا لبخند زد و گفت:فقط برام بسترو آماده کن، شاید ناخودآگاه به یکی از باندهای قاچاق رسیدی و درجه ی تو هم بالا رفت.

پیشنهاد دلچسبی بود.

رفیعی با جدیت گفت:می ترسم با این کارهات سرتو به باد بدی.

پوریا خونسرد گفت:تو که دستت بازه، کمکم کن.

-دقیقا می خوای چیکار کنی؟

-بهشون رشوه بدم که برسم به توسل.

-توسل کجای این حلقه اس؟

پوریا توضیح مختصری از ماجراهای هومن و ربطش به توسل داد.

-باشه، کمکت می کنم اما برای هر قدمی که بر می داری باید تو جریان باشم، کاری که می کنی شوخی بردار نیست. هر قدم اشتباه سرتو به باد میده. بذار کمک دو طرفه باشه.

پوریا با رضایت سر تکان داد و گفت:حله داداش، چی از این بهتر؟

-میگم سرباز بیارشون.

پوریا سر تکان و منتظر شد.

رفیعی داد زد.

شلوغی راهرو مجبورش می کرد مدام از حنجره اش کار بکشد.

سرباز داخل آمد و احترام نظامی گذاشت.

-برو چندتا افغانی دستگیر شدن بیار اتاقم.

سرباز احترام نظامی گذاشت و رفت.

رفیعی هشدار گونه گفت:لطفا کار خطرناکی نکن، سر قضیه قبلی که نزدیک بود سرتو به باد بدی نشه.

پوریا بی خیال سری تکان داد که رفیعی چشم ریز کرده گفت:بهت اعتماد ندارم.

پوریا با صدا خندید و گفت:می خوای برام بپا بذاری؟

-سرت خیلی باد داره، بایدم برات بپا گذاشت، معلوم نیست اینبار داری با کیا در می افتی.

پوریا با جدیت گفت:من با کسی در نمی افتم، دیگرانن که پا رو دم من می ذارن، از مادر زاده نشده تو قلمروم بهم دست درازی کنه و من ساکت بشینم، مطمئنم هومن با قصد و غرض اتهام قتل خورده نه اینکه خودش اینکارو کرده باشه.

-رو کدوم اصل به این نتیجه رسیدی؟

واقعا چطور رفیعی به درجه ی سرگردی رسیده بود؟

سرگرد مملکت هم این همه خنگ می شد؟

-بیخیال داداش، بذار با این چندتا به نتیجه ای برسیم.

رفیعی پوفی کشید که صدای در آمد.

-بیا داخل.

سرباز داخل شد، احترام نظامی گذاشت، برگشت و سه افغانی را با دستبند با خودش داخل آورد.

آنها متعجب به پوریا نگاه کردند.

این مرد خوش چهره ی ایرانی را نمی شناختند.

رفیعی به صندلی ها اشاره کرد و گفت:بیاین بشینین.

آنها مقابل پوریا نشستند.

قبل از اینکه رفیعی حرفی بزند، پوریا نگاهشان کرد و گفت:شماها برادرهای آینه هستین درسته؟

مردی که مسن تر بود، ابروهای پرپشت مشکی رنگش را درهم فرو برد و گفت: از کجا می دونی؟

-شما دیروز تو کتابفروشی گرد و خاک کردین.

شرم روی صورت هر سه ی آنها نشست.

بدون توجه به رفیعی گفت:قول می دم موادی که از خونه کشف شده از پرونده تون پاک بشه و تمام تقصیرتون همون ضربه زدنتون به کتابفروشی باشه...

رفیعی دخالت کرد و با خشم گفت:پوریا!

پوریا باز ادامه داد: اما چیزی می خوام.

یکی از آنها بچه تر می زد.

شاید حدود 19 ساله.

-اون بسته ها مال ما نبود که گروکشی می کنید، یکی از بسته ها امانت بود، ما قاچاق نمی کنیم، ساقی هم نیستیم، بسته ی دوم هم اصلا معلوم نبود از کجا اومد؟ اینا کار ما نبوده.

پوریا خونسرد گفت:بوده یا نبوده، تو پرونده تون درج شده یا نه؟

بزرگترینشان گفت:چی از ما می خواهی؟

پوریا زیر چشمی به رفیعی نگاه کرد و گفت:توسل، دنبال یکیم به اسم توسل، ازش اطلاعات بدین کارم راه می افته.

رفیعی حرصی به پوریایی که انگار قلمرواش را تصاحب شده نگاه کرد.

هر سه با معنا به همدیگر نگاه کردند.

پوریا با اخم گفت:خب؟

-چطوری تضمین می دین حرف بزنیم، مواد از پرونده پاک میشه؟

پوریا به رفیعی نگاه کرد.

رفیعی بی میل گفت:قول من قوله. اما قبلش تحقیق می کنم بدونم حرفتون راسته که تو کار مواد نیستین یا نه؟

بزرگترینشان با رضایت سر تکان داد و گفت:توسل، ملیت ایرانی افغانی داره، حدودا یه مرد 40 ساله اس که 15 سالیه تو کار قاچاقه، هرچی دم دستش بیاد قاچاق می کنه، اما بیشتر قاچاقش مواد مخدره، نمی دونم، اما با یه کله گنده که اونور آبه زد و بند داره تا نوچه هاشو تو ایران با مواد تغذیه کنه. فروش خیلی خوبی دارن.خود توسل یه گروه حرفه ای و خوب داره.اونقدر خوب مواد رو میارن و می برن که هیچ کس بهشون شک نمی کنه.

رفیعی که انگار با حقیقتی تلخ و واقعی روبروست متحیر به دهان طرف زل زد.

-از مرز زاهدان رفت و آمد می کنن، گاهی هم خراسان جنوبی،.

پوریا عجولانه پرسید: اون کله گنده ی اونورآبی...اون چی؟ ازش چی می دونی؟

-هیچی، ما نمی شناسیم، توسل هم میان ما افغانی ها شناخته شده است، همه او را می شناسیم.

پوریا پوفی کشید و به صندلی تکیه داد.

-خود توسل رو کجا میشه گیر انداخت؟

-نباید اسم ما را بیاورید که او را لو داده ایم، توسل بسیار خطرناک است.

رفیعی با اطمینان گفت:هیچ اتفاقی برای شما نمی افته.

-ما اطلاعات دقیقی ازش نداریم، اما یکی هست، یه زن، از ساقی های توسله، اون شاید بتونه اطلاعات بهتری بهتون بده.

رفیعی فورا گفت:کجا؟

-خمینی شهر، آنجا است.

-آدرس دقیق؟

آنها آدرس دادند و پوریا اخم هایش را درهم کشید.

این کلاف سر درازی داشت.

بدون حرفی دستش را دوبار به آرامی روی میز مقابل رفیعی زد.

برایش چشمک زد و بلند شد.

برادر وسطی فورا گفت:تضمینتان چه شد؟

رفیعی جواب داد:رسیدگی میشه، بسته ی مواد دوم از پرونده ی شما پاک میشه...

چشم غره ای به پوریا رفت.

-برای بسته ی اول باید تحقیق بشه تا صحت حرفتون تایید بشه.

داد زد:سرباز.

سرباز که پسر زیر نقش 18 یا 19 ساله ای بود.

داخل شد و احترام نظامی گذاشت.

-ببرشون.

هر سه بلند شدند و با سرباز بیرون رفتند.

رفیعی فورا گفت:هیچ کار خطرناکی نکن پوریا، حالیته که چی میگم؟

پوریا خونسرد و موزیانه گفت:حواسم هست.

لبخندی زد و دستش را در هوا تکان داد.

باید می رفت.

خیلی کارها داشت.

*******************************

 

نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 23:16

فهرست وبلاگ