پست58

ساخت وبلاگ

هلن سرش را به شانه ی پوریا تکیه داد و بریده بریده گفت: کیف...م...    

دختر بیچاره در حال جان دادن بود.

نباید دست به دست می کرد.

-می کشمت کنار دیوار، زور بزن نفس بکشی الان اسپری رو بهت می رسونم.

بغلش کرد و او را کنار دیوار تکیه داد.

معطل نکرد و به سراغ کیفش که شلخته روی میز افتاده بود رفت.

سروصدا بیرون از کتابفروشی به گوش می رسید.

زیپ کیف را باز کرد و میان خرت و پرت ریز و درشتی که درون کیف بود، اسپری را پیدا کرد و به سمت هلن رفت.

کنارش زانو زد.

یکی از دست هایش را پشت سر هلن گذاشت و او را جلو آورد.

با دست دیگرش، اسپری را مقابل دهانش گرفت و سه بار اسپری کرد.

جان گرفت.

عمیق نفس کشید.

پوریا دوباره سرش را به دیوار تکیه داد و گفت:خوبی؟

رنگ صورتش کم کم داشت بر می گشت.

هنوز سروصدا می آمد.

-برم ببینم بیرون چه خبره؟!

بلند شد و هلنی را تنها گذاشت که با تمام بی حالیش با چشم دنبالش کرد.

بی شک مهربانی ریش و سبیل دارد.

قد بلند دارد و سینه ی فراغ!

تازه چهارشانه و چشم رنگی هم هست.

این مهربانی مردانه، عجیب تنگ دلش چسبیده بود.

پوریا در را باز کرد و به مردمی نگاه کرد که تجمع کرده و پچ پچ می کردند.

عصبی شد.

وقتی دختر بیچاره داشت با چند غولتشن سرو کله می زد کجا بودند؟

صدایش عین وقت هایی که عصبی است زمخت و کلفت شد:چی می خواین صف کشیدین؟ زدن، بردن و رفتن، حالا وایسادین چیو حلوا حلوا کنین؟

همه ساکت نگاهش کردند.

-خوش به غیرت تک تکتون که از اون مغازه های کوفتی جم نخوردین وقتی دیدین این تو داره چه اتفاقایی می افته، حیف اسم مرد.

آب دهانش را جلوی پای آنها روی زمین پرت کرد و گفت:تف به مردونگیتون!

داخل شد و در کتابفروشی را بهم کوبید.

گوشیش را برداشت و به به پلیس زنگ زده گزارش داد.

این مردک پخمه کجا رفته بود؟

خیرسرش آدم گذاشته بود حواسشان به هلن باشد.

به سمت هلن رفت.

رنگش کاملا برگشته بود و تنفسش راحت شده بود.

-بهتری؟

هلن سرش را تکان داد و گفت:ممنونم.

بدون اینکه لبخند بزند گفت:کمکت می کنم روی صندلی بشینی.

هلن به خط به خط صورتش نگاه کرد.

صورتش یک جوری بود.

آنقدر مردانه بود که لب گزید و نگاهش را برگرداند.

پوریا دست هایش را نزدیک کرد که هلن گفت:خودم می تونم.

می توانست اما ته دلش دست های حمایتگرش را می خواست.

پوریا دست روی زانویش گذاشت و نگاهش کرد.

دخترک سرتق!

هلن دست روی دیوار گذاشت و بلند شد.

پوریا هم به موازاتش بلند شد و مقابلش ایستاد.

-کی بودن؟

-برادرهای آینه!

ابرویش را بالا داد و گفت:چی می خواستن؟

به سمت صندلی رفت و گفت:آینه فرار کرده.

پوریا برگشت و نگاهش کرد.

هلن روی صندلی نشست و دستی به صورتش کشید.

-اذیتت کردن؟

نگاه هلن روی صورتش تثبیت شد.

پوریا با قلدری گفت:با توام، اذیتت کردن؟

حرف نزده هم قلدر بود، وای به حال اینکه تن صدایش بم شود و کلمه خرج کند.

-نه!

-نه گفتنت به مزاجم خوش نیومد.

هلن بی حال گفت:حرصشونو سر درو دیوار خالی کردن.نمی بینی اینجا چه جوریه؟

-مطمئن؟

-مطمئن.

-زنگ زدم 110، برسن همه چیزو توضیح بده، می دونستی آینه فرار کرده؟

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:25

close
تبلیغات در اینترنت