پست59 | بلاگ

پست59

تعرفه تبلیغات در سایت

-زنگ زدم 110، برسن همه چیزو توضیح بده، می دونستی آینه فرار کرده؟

هنوز کمی بی حال بود.

پوریا هم که اصول دین می پرسید.

-نه، اینقد کله اش خرابه که بخواد کاری بکنی به این و اون نگه.

پوریا نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:اینجارو نابود کردن.

هلن با غم نگاهش را چرخاند.

غنچه ای میان گلویش شکفت.

-باید بذاریم پلیسا بیان صورت جلسه کنن، بعدش همه چیز عین روز اول میشه.

هلن با بغض و غصه گفت:چطوری؟ چطوری عین قبل میشه؟ من نمی دونم چرا هرروز یه جوری داره برام می باره. مرگ نریمان شده اول نحسی و بدبختی ماها...

لبخندی تلخ زد به آرامی گفت:اونوقتا که شوخی می کرد، می گفت من بمیرم، از زمین و آسمون سنگ می باره، دعا کنید من کنارتون باشم....

نتوانست ادامه دهد.

ریسه ی چشمانش پاره شد.

پوریا مقابلش ایستاد.

چرا زورش نمی رسید آرامش کند؟

پس دبدبه ی بازوی کلفت داشتن به چه دردی می خورد؟

-برمی گرده؟

هلن آب بینی اش را بالا کشید و کیفش را برای پیدا کردن دستمال کاغذی زیر و رو کرد.

-نه نمیاد، اما جاش غصه که میاد، زخم که میاد.

بلد نبود دلداری بدهد.

بخاطر ندا، نتوانست مادرش را هم دلداری بدهد.

اما مردانه کنارش ایستاده بود.

همانطور که سعی می کرد مردانه کنار هلن باشد.

حداقل برای وقت هایی که به کمک احتیاج داشت.

هلن با دستمال کاغذی صورت خیسش را پاک کرد و اشاره ای به اطرافش کرد و گفت:می دونی اینا نتیجه ی چیه؟ نتیجه ی نداشتن یه مرد شبیه برادر که حمایتت کنه، علیرضامون که اونجوری رفت اینم از نریمان که سر هیچ و پوچ کشته شد. اگه الان بودش، کسی نمی تونست به خودت جرات بده پاشو تو این کتابفروشی بذاره و قلدری کنن، می دونن بابام زمین گیره و منم یه دختره تنها...همه چیز از بی کسی شروع میشه.

دوباره صورتش خیس شد.

پوریا قدم درشتی به سمتش رفت.

-از حالا به بعد می خوام ببینم کی جرات داره نزدیک تو و اینجا بشه.

حرف زدنش آنقدرترسناک بود که هلن با مکث نگاهش کرد.

زمختی حرفهایش از پس این تهدید کاملا مشخص بود.

صدای آژیر پلیس توجه هر دو را جلب کرد.

-همه چیزو توضیح بده الان میام.

از کتابفروشی بیرون زد.

پلیس ها از ماشین بیرون آمده به سمت کتابفروشی رفتند.

پوریا موقعیت را مناسب دید و گوشیش را بیرون آمد.

شماره ی نوچه ی سیروس را گرفت.

عصبی بود.

مثلا آدم گذاشته بود که غیر از بپا بودن مواظب هم باشند.

آنوقت دختر بیچاره را تنها ول کرده و رفته بود.

تماس وصل که شد مهلت نداد که کسی که پشت خط بود حرفی بزند، با تشر و تن صدایی که بالا رفته بود غرید:

-کدوم گوری رفتی؟ مگه نگفتم برو کمک دختره تا خودمو برسونم؟ پس کجا گورتو گم کردی که باید بیام افتاده کف کتابفروشی داره جون میده؟

-آقا مهلت بده توضیح میدم.

-چیزی مونده که بخوای نطق بکشی؟

-آقا فاصله ی من از کتابفروشی زیاد بود تا خودمو رسوندم زدن بیرون، منم معطل نکردم رفتم دنبالشون جا و مکانشونو یاد بگیرم که گرفتم، حالا هروقت امر کنین آوار میشب رو سرشون.

-چند نفرن؟

-سه نفر آقا. البته تو خونه رو ندیدم، اما سه نفر بودن رفتن تو خونه.

-باشه،...

-آقا یه چیز دیگه...

-بگو.

-اینا افغانین.

متعجب شد. یعنی آینه که فارسی را این قدر خوب صحبت می کرد دختر افغان بود؟

ابروهایش بالا پرید.

-منتظر باشن خبرت میدم.

-هستم آقا.

تماس را قطع کرد و شماره ی سیروس را گرفت.

برایشان برنامه داشت.

دست بلند کردن روی یک دختر، خط قرمزش بود.

قرار نبود که کتکش بزنند، همین که اشکش درآمده بود کافی بود که زمین و آسمان را بهم بریزد.

پست فطرت ها چند نفر به یک نفر آخر؟

عجیب بود اما همان قدری که برای ندا غیرت داشت، این حس در کمال تعجب به هلن منتقل شده بود.

دختری که هیچ ربطی به او نداشت شبیه ناموسش شده بود.

او هم مطلقا ناموس پرست بود.

صدای سیروس درون گوشی پیچید.

-جانم.

-حداقل نیم کیلو مواد می خواد.

صدای شوک زده ی سیروس درون گوشش پیچید:مواد؟ برای چی؟

-می خوام یه جا جاساز کنید، بعدم اونجا رو ماموربازار کنید، خفتشون کنن بیان ببرنشون.

-باز برای کی خواب دیدی؟

-هلن دوستی داره به اسم آینه، انگاری دختره فرار کرده، برادراش ریختن تو کتابفروشی هیچ چیز سالمی نذاشتن، دیر رسیده بودم دختره بخاطر آسمی که داره جون می داد.

-نیم کیلو زیاده، کم کم یا اعدامه یا 30 یا40 سال حبس!

-هر کاری می کنی بکن، فقط باید تقاصشو پس بدن.

-آدرس؟

-زنگ بزن نوچه کوچیکت که بپای هلن بود. اون داره کشیکشونو میده. باید امشب تو بازداشتگاه باشن.

-حله داداش، تا شب ردیفش می کنم.

-منتظر خبرتم.

-رو چشمم.

با خداحافظی نصف و نیمه ای تماس را قطع کرد و به سمت کتابفروشی رفت.

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:25