پست52

ساخت وبلاگ
چکیده : در یک چشم بهم زدن، در ون باز شد، بازوی ناصر را گرفته شد و درون ون کشیده شد. پوریا از زور خشم نعره ک... با عنوان : پست52 بخوانید :

در یک چشم بهم زدن، در ون باز شد، بازوی ناصر را گرفته شد و درون ون کشیده شد.

پوریا از زور خشم نعره کشید.

ون سرعتش را زیاد کرد و قبل از اینکه آنها برسند، از جا کنده شد و با سرعت رفت.

به سمت سیروس و نوچه اش برگشت و با تمام قوا داد زد:یه ماشین بیارین.

آنقدر عصبانی بود که اگر کارد می زدی خونش نمی آمد.

مردیکه ی ترسوی بی جربزه، جلوی چشمش به راحتی آب خوردن فرار کرد.

خاک بر سر بی عرضه اش!

اندازه یک نفس کشیدن با او فاصله داشت.

باز هم خوب بود پلاک ون را با یک نگاه چشمی حفظ کرد.

زیر سنگ هم شده پیدایش می کرد.

سیروس در حالی که نفس نفس می زد، خودش را به پوریا رساند.

آنقدر قیافه ی پوریا عصبی و زخمی به نظر می رسید که جرات نکرد حرفی بزند.

نوچه ی سیروس هم با داد پوریا، به سرعت برای آوردن ماشین رفت.

اما چه فایده وقتی ون مقابل چشمانشان میان شلوغی خیابان، غیب شد!

دستان پوریا مشت شده بود و صدای خس خسی از گلویش می آمد.

چهره اش از زور خشم سرخ بود.

-خونسرد باش.

با خشم عمیقی به سیروس نگاه کرد.

مرد بیچاره، لام تا کام حرفی نزد.

پوریا برگشت.

باید می رفت خانه اش.

می ماند دیوانه می شد.

اما نرفته به سمت سیروس برگشت.

-پلاک ون رو برداشتم، تو هر سوراخ سمبه ایم شده بگردی باید این ماشین و آدماش پیدا بشن.

-پیداش می کنم.

-گفتم چهارچشمی، شیشدنگ حواستونو بدین به این مردیکه...فرار کرد.

به سمت سیروس هجوم آورد.

یقه اش را میان یکی از مشت هایش گرفت و داد زد:فرار کرد....سیروس، پیدا نشه، به هیچ کدومتون رحم نمی کنم، حالیته؟

پای خشم پوریا که وسط می آمد، سیروس گرمابه و گلستون هم باید تاوان پس می داد.

-حواسم هست.

پوریا یقه اش را رها کرد و با کف دست، تخت سینه ی سیروس زد و گفت:نیست، نیست که مردیکه پفیوز عین آب خوردن از دستمون در رفت. کو آدمهات؟ مگه نگفتم همه طرفی محاصره بشه که راه در رو نداشته باشه؟

این مرد عصبی با هیچ آرام بخشی آرام نمی شد.

-شرمندگیش برای من.

-سیروس، هومن بی گناه سرش بره بالای دار، تر و خشک رو باهم می سوزونم، خوب تو گوشت فرو کن چی گفتم.

سیروس لب از لب باز نکرد.

چه می گفت اصلا؟

چه کسی جلودار این مرد عصبانی بود؟

نوچه ی سیروس با ماشین کنار پایشان ترمز کرد.

پوریا پوزخندی زد و با زهرچشمی ترسناک به نوچه ی سیروس نگاه کرد و تمام راهی که دویده بود را برگشت.

باید یک جوری شکست مفتضحانه ی امشبش را جبران می کرد.

به ماشین رسیده، سوار شد.

کاش عین قدیم ها ندا کنارش بود.

ماشین را روشن کرد و شماره ی شهریار را گرفت.

الان تنها رفیقش شهریار بود که می توانست درکش کند.

بقیه بروند به درک!

-الو.

-جانم، کجایی پسر پیدات نیست؟

-خونه ای؟

-نه قهوه خونه ام.

-جای همیشگی؟

-آره، صدات چرا اینجوریه؟

-میام حرف می زنیم.

-ناخوشی؟

-بدتر از اون. احساس می کنم از پشت بهم خنجر زدن.

-پس زخمی شدی.

-نیم ساعت دیگه اونجام.

-منتظرتم.

تماس را قطع کرد و پایش را روی گاز فشرد.

****************************

روبرویش نشست.

قلیانش چاق شده بود و آنقدر محکم پک می زد که حجم دود عظیمی از گلویش به دهانش می آمد.

-بگم چای بیارن؟

-بیارن.

شهریار به شاگرد قهوه چی که استکان ها را روی یکی از تخت ها جمع می کرد اشاره کرد تا دو استکان چای بیاورد.

به سمت چهره ی آشفته ی پوریا برگشت و گفت: چی شده؟

-خوب نیستم.

-اتفاقی برای هومن افتاده؟

-خداروشکر نه، اما...

شلنگ قلیان را روی تخت گذاشت و دود غلیظی را بیرون داد و گفت:حرفتو نخور، بگو چی شده؟

-امشب مطمئن شدم هومن بی گناهه، براش پاپوش دوختن، شایدم دارن به وسیله ی هومن با من بازی می کنن.

شهریار کنجکاو نگاهش کرد و گفت: چی پیدا کردی؟

-سیروسو و آدماش چند مدتیه کشیک خونه ی ناصرو می دادن، یکم مونده بود که خفتش کنیم در رفت.

-شک داری که ناصر شهادتش دروغه درسته؟

-شک داشتم، اما الان مطمئنم. قبل از اینکه دستم بهش برسه، یه ون کنار پاش توقف کرد، انگار که قاپیدنش که دستم بهش نرسه، تو یه چشم بهم زدن در رفتن.

-پس کاسه ای زیر نیم کاسه اس.

پوریا دستش را مشت کرد و گفت:خدا نکنه بفهمم کیه؟ به خاک سیاه می شونمش.

-دشمنی داری که بخواد بهت ضربه بزنه؟

پوریا دستی به ریشش کشید و گفت:نه، میدونی که تا کسی پا رو دمم نذاره، پا رو دم کسی نمی ذارم.

-بیشتر فکر کن، کسی جایی ازت کینه ای داشته باشه.

پوریا مکث کرد.

ذهنش درگیر یک نفر بود.

اما باز هم دلیلی نمی دید که بخواهد به او ضربه ای بزند.

-هیچی الان به اندازه ی هومن مهم نیست.

-نمی دونم چرا حس می کنم نجات پیدا می کنه.

-چشمم از اون خانواده آب نمی خوره.

-می شناسیشون؟

آبی چشمانش تیره شد.

چیزی عین شرمندگی روی دلش سنگینی می کرد.

-چند کدتیه دارم باهاشون زندگی می کنم.

شهریار به وضوح جا خورد.

-یعنی چی؟

-بهشون نزدیک شدم.

-داری چیکار می کنی؟

-خودمم نمی دونم، با کلی فکر رفتم جلو، اما الان اینقدر پاهام می لرزه که نمی تونم قدم از قدم بردارم.

شاگرد قهوه چی برایش دو استکان چای قرمز رنگ آورد.

جلویشان گذاشت و رفت.

-عذاب وجدانش داره خفه ام می کنه، بدیش اینه که نمی تونم پامو پس بکشم، پای جون هومن وسطه، من طاقت از دست دادنش رو ندارم، ندا بس بود.

-با نامردی جلو رفتی.

-ترس از دست دادن هومن، همه ی قانون هامو می شکنه.

-آدم که بودی؟

سر بلند کرد و مستقیم به شهریار نگاه کرد: نبودم.

دست شهریار روی پایش سفت شد.

-پوریا، چه کردی؟

-خبط کردم، می دونم.می خوام جبران کنم، اما نمیشه، تصور دار و هومن، سنگم می کنه، دل نمیدم که بد نکنم.

شهریار با عصبانیت دستش را کف تخت کوباند و گفت:احمق، حالیته چکار داری می کنی؟ به جای حلالیت و رضایت گرفتن، راه شیطانو پیش گرفتی؟

جلوی شهریار کم می آورد.

بزرگ بود و خیلی خیلی عاقل تر از او!

-جای من نیستی بفهمی چی می کشم.

-هومن اگر پسردایی توئه، برادرزاده ی منه، هرهفته بزور وکیل و التماس پام اون زندان کوفتیه، دارم می بینم زجر می کشه، اما راهش این نیست، بذار رضایی بره و بیاد تا رضایت بگیره.

-دختره راضی نمیشه.

-کدوم دختره؟

-هلن، خواهر مقتول!

-حق نداره؟

-از همه بیشتر حق داره، اما اون جای من نیست بفهمه ترس از دست دادن هزار برابر سخت تر از، از دست دادنه.

-دیوونگی نکن.

پوریا به بخار کمرنگی که از چای داغ بلند ی شد نگاه کرد.

هلن پایش را برای هر خبطی بسته بود.

این دختر دو راهی سختگی بود که گرفتارش کرده بود.

************************

...
نویسنده : بازدید : 23 تاريخ : سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:34