پست53

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

فصل دوازدهم

-بیا اینجا پسر!

هومن سرش را چرخاند و به مردی که خطابش کرده بود نگاه کرد.

شناختنش سخت نبود.

در این سه ماهی که مهمان زندان شده، از این قماش آدم ها زیادی به پستش خورده بود.

این یکی که سردسته شان بود.

تصبیح سبز زمردی داشت که مدام دور دستش آن را می چرخاند.

سرش را ماشین می کرد به اندازه ای که به سفیدی پوست سرش نرسد.

دکمه های بالایی پیراهنش همیشه ی خدا باز بود و موهای فر سینه اش چندش ترین چیزی بود که نشان می داد.

خبر داشت با سربازی که جلوی در نگهبانی می دهد تبانی می کند و مواد به داخل می آورد.

خودش دیده بود چندباری جنس می فروخت.

احتمالا محض همین دیدن ها بود که امروز می خواستند او را خفت کنند.

به قدم هایی آرام و با احتیاط به سمتش رفت.

جلویش ایستاد و بی حرف فقط به او زل زد.

-چندسالته بچه؟

نمی ترسید اما ترجیح می داد برای خودش شر درست نکند.

-21 سال.

-هنوز خیلی بچه ای پس!

لب هایش به لبخندی کش نیامد.

-دیروز دم غروبی چی دیدی؟

هومن خونسرد گفت:هیچی!

-پس تو دستشویی چه غلطی می کردی؟

-میرن دستشویی چیکار کنن؟

بلند شد.

مقابل هومن ایستاد.

پسرک دیلاق چقدر قد بلند بود.

اما آنقدر لاغر به نظر می رسید که با یک وزش بالا کمرش بشکند.

-اینجا چغر بازی دربیاری کلاهت پس معرکه اس!

هومن سفت و سخت گفت:گفتم چیزی ندیدم.

-خوبه، نبایدم ببینی، دیدی هم انگار ندیدی، لام تا کام از دهنت چیزی در بره، فاتحه تو بخون، روشن گفتم یا شیرفهمت کنم؟

-فهمیدم.

-بسلامت.

سرش را تکان داد و به سمت سلولش رفت.

دلش می خواست کمی بخوابد.

هنوز تا خاموشی دو ساعتی مانده بود.

اما او دلش می خواست سر شبی بخوابد.

وارد سلولش شد و یکراست به سمت تختش رفت.

روی تختش نشست.

چندتا از بچه ها کف سلول مشغول تاس انداختن بودند.

روی تخت دراز کشید.

خاطره ای واضح جلوی چشمش رد شد.

"-بگیر بزنش، با توام احمق!

چاقو را از ناصر گرفت.

دستش می لرزید.

نریمان حق به جانب و شاکی در حالی که چند نفر دستش را گرفته بودند تا به او حمله ور نشود، گاهی وقت ها فحش هایی به سمتش پرتاب می کرد.

ناصر زیر گوشش مدام تشویقش می کر که حمله کند.

می ترسید اما حقش بود شکمش را سفره کند."*

از ترس، دستی به صورتش کشید.

کی این خاطره ی لعنتی از ذهنش پاک می شد؟

*****************************

زلیخا با خشم به سمتش آمد.

این مرد دیوانه اش می کرد.

هرروز یا جلوی شیرینی فروشی بود یا جلوی خانه اش!

نه حرفی می زد نه قدمی جلو می گذاشت.

فقط مضحکه ی خاص و عامش کرده بود.

امروز باید تسویه حساب می کرد.

مقابلش ایستاد و گفت:چرا راهتو نمی کشی بری؟ این اومدنت و رفتنت رو بس کن، آبرو برام نذاشتی.

شهریار آرام نگاهش کرد.

-چیه؟ چرا اینقد حق به جانبی بعد از 20 سال؟

-باهام ازدواج کن!

دستش مشت شد.

مردیکه ی بیشعور!

-حواست هست چی می خوای؟ چی میگی؟ اصلا روی چه حسابی به خودت این حقو دادی که بعد از اون نامردی که در حقم کردی بازم بیای اینقد بی شرم ازم این تقاضا رو کنی؟ ببینم من چرا باید مردی که زن داره رو قبول کنم؟

شهریار خونسرد اما با جدیت گفت:من زن ندارم.

زلیخا متعجب نگاهش کرد.

-بیا سوار شو، هوا گرمه می رسونمت.

 

 

 

نویسنده : بازدید : 21 تاريخ : سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:34
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها