پست54 | بلاگ

پست54

تعرفه تبلیغات در سایت

شهریار خونسرد اما با جدیت گفت:من زن ندارم.
زلیخا متعجب نگاهش کرد.
-بیا سوار شو، هوا گرمه می رسونمت.
با تردید به شهریار نگاه کرد که صدایی مخاطبش قرار داد:خاله!
برگشت.
از دیدن هلن لب گزید.
این وقت ظهر هلن اینجا چه می خواست؟
شهریار رد نگاهش را گرفت و به دختر قد بلندی رسید.
جا خورد.
ندا بود؟
نه ندا که زیر خروارها خاک خوابیده بود.
اوف...پروین گفته بود اگر به زلیخا نزدیک شود همه چیز بهم می ریزد.
می دانست پایش بیفتد خیلی چیزها خراب می شود.
اما اینبار گذشتن از زلیخا ابدا کار او نبود.
خیلی وقت بود از یوسف بودن دست کشیده بود.
برای این زن، برای داشتنش خسرو می شد.
زلیخا قدمی به سمت هلن برداشت که هلن با لبخند نزدیکش شد.
-سلام خاله، زنگ زدم خونه، دیدم برنداشتی حدس زدم هنوز شیرینی فروشی باشی.
شهریار بیشتر و بیشتر نگاهش کرد.
چه شباهتی؟!
خدا کند پوریا این دختر را ندیده باشد.
وگرنه ندا دوباره برایش زنده می شد.
هلن، به شهریار نگاه کرد.
مرد خوش قیافه و شیک پوشی بود.
نگاهش او را یاد کسی می انداخت.
برنده بود اما مهربانی ته نگاهش، آنقدر قشنگ بود که به دل بنشیند.
زلیخا دستپاچه به شهریار نگاه کرد.
شهریار قدمی به سمتشان برداشت و مودبانه گفت:خاله خانمتون قصد معرفی بنده رو ندارن.
هلن از نوع حرف زدنش لبخند زد.
چه مرد جالبی بود.
زلیخا میان حرفش پرید و گفت:ابدا قصدم این نبود، ایشون شهریار هستن، از دوستان سابق من.
هلن ابرویش را بالا فرستاد.
معارفه ی جالبی بود.
شهریار زیرکانه لبخند زد.
زلیخا چشم غره ای برایش رفت و رو به هلن گفت:بریم خونه؟
-نه، بریم خونه ی ما، نزدیک عید قربانه، می خوان قربونی کنن و نذری بدن، مامان گفت بگم بیای کمک.
-چرا بهم زنگ نزدی؟
هلن لبخند زد و اشاره ای به شیرینی فروشی کرد و گفت:دلم هوس نون خامه ای کرده، هیچ جا هم نون خامه ای هاش عین اینجا خوشمزه نمیشه.
صحنه ای عین فشنگ مقابل چشمانش رد شد.
این دختر کپی پیست خاله اش بود.
با تمام علایق و نوع رفتار و حرف زدن هایش!
هلن بااجازه ای گفت و به سمت شیرینی فروشی رفت.
شهریار موزیانه گفت:دختره حاجیه؟
زلیخا با پرخاش گفت: من خواهر دیگه ایم داشتم؟
-عذرخواهی می کنم سرکار خانم، گستاخی کردم پرسیدم.
خنده اش گرفت.
مردیکه ی لوده!
شهریار مهربان نگاهش کرد و گفت:دلم برای این خنده های زیرزیرکی تنگ شده بود.
قرار نیست گیر گره کور این زندگی باشی.
قرار است برای نفس هایش کلاه ببافی و برای حرف هایش یک شال گردن سبز!
گوش کن!  
باید...تاکید می کنم باید...برای تک به تک لحظه هایی که هیچ شعری نداشت جان بدهی.
این شهر، اندازه ی هزار شب، صدها کافه، برای نبودنمان بدهکار است.
-خیلی بهم بدهکاری شهریار.
-تو طلب هاتو لیست کن، من همه رو یه جا چک می کشم.
پوزخندی تحویلش داد و رو گرفت.
دلش پر بود.
آن قدر که قابل شمارش نباشد.
آخر مگر دریا را می شد شمرد؟
هلن با جعبه ی کوچکی از شیرینی فروشی بیرون آمد.
یکی از نان خامه ای ها را در دستش داشت.
گاز بزرگی زد و به سمتشان آمد.
شهریار به بچگانه های زیبایش لبخند زد.
حقا که خواهرزاده ی همین زن بود.
هلن در جعبه ی شیرینی را باز کرد و به هر دو تعارف کرد.
شهریار یکی را برداشت و گفت:اگه جایی میرین می رسونمتون.

...
نویسنده : بازدید : 20 تاريخ : سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:34