پست 50 | بلاگ

پست 50

تعرفه تبلیغات در سایت

به خودش جرات داد و داخل شد.

تا به حال وارد این خانه نشده بود.

چون به هرکسی اجاره داده می شد همگی خانواده هایی بود که دختر همسن و سال های او نداشتند.

برای همین رفت و آمدی هم نداشت.

با صدای بلندی گفت:سلام.

صدایی که جوابش را بدهد نیامد.

با خودش گفت:همین الان اینجا بود، پس کجا رفت؟              

به اطراف با دقت نگاه کرد.

یک خانه ی قدیمی که بدتر از خانه ی خودشان، آنقدر مستاجر آمده و رفته که بیشتر شبیه یک ویرانه بود.

هیچ چیزی سبزی به چشم نمیخورد.

آت و آشغال گوشه ی حیاط جمع شده و شیشه ی سرویس بهداشتی بیرون شکسته بود.

این خانه به یک تمیزکاری درست و حسابی شدیدا محتاج بود.

کمی جلوتر رفت.

احتمالا درون خانه بود.

-کسی نیست؟

کسی کنار گوشش گفت:اگه به اطرافت بهتر دقت می کردی می دیدی.

هلن از ترس، هینی کشید، سینی از دستش لیز خورد که دست پوریا زیر سینی آمد و دست هلن مابین سینی و دست پوریا قرار گرفت.

فاصله شان به قدری کم بود که اگر کسی از دور آنها را می دید فکر می کرد همدیگر را بغل گرفته اند.

هلن صورتش را برگرداند و چشم در چشمان آبیش شد.

میان گستاخی آبی هایش، ماه هم طلوع می کند؟

همین که تعادل سینی حفظ شد، پوریا دست هلن را زیر سینی رها کرد و دو گام بلند عقب ایستاد.

هلن لب گزید.

چقدر بی حیا شده بود!

سینی را مقابل پوریا گرفت و گفت:حاج خانم فرستادن.

پوریا سینی را گرفت و خشک تشکر کرد.

هلن با حرص نگاهش کرد.

به تاوان تمام زمختیش، یک روز در خواب و بیداریش این ریش و پشم هایش را تا ته می زد.

کاری نداشت که بماند.

حاج خانم با این دلسوزی های بی جایش، فقط او را مضحکه می کرد.

بدون اینکه حرفی بزند برگشت که پوریا گفت:هی دختر؟

خدا وکیلی اسم نداشت؟

اسمش را نمی داست؟

هی دختر؟!

روی چه حسابی مرد هم این همه بی ادب می شد.

با ابروهایی که بغل به بغل هم ایستاده بودند به طرف پوریا برگشت و گفت:بله؟

پوریا بی تفاوت گفت:از حاج خانم تشکر کنید.

حالا که اینگونه شد، قسم می خورد این ریش و پشم هایش را پایین بریزد.

آن وقت می شد گربه ی بدون سبیل!

با حرصی که در صدایش مشهود بود گفت:حتما تشکرتونو می رسونم آقا!

برگشت برود که با چهره ی درهم رفته ای، باز چرخید و گفت:در ضمن من اسم دارم، هی دختر، برای من نیست.

پوریا زیر لب گفت:سیاه سوخته!

هلن شنید.

برزخ شد.

با پرخاش گفت:چی گفتی؟

پوریا بی توجه به او به سمت خانه ای که هیچ چیزش سرجایش نبود رفت و گفت:عصر میام دیدن حاجی، ظرف هارو میارم.

هلن با دست هایی مشت شده دیگر بماند که بیشتر از این تحقیر شود.

از خانه بیرون زد.

پوریا با لبخند به برزخ چهره ی هلن نگاه کرد.

-سیاه سوخته ی زشت!

***************************

-سیروس خان؟

-بنال، چی شده؟

-سر شبی یکی اومده خونه همین یارو ناصر، یکم مشکوکه، از وقتیم اومده بیرون نرفته.

سیروس از جایش بلند شد و گفت:خونه رو بپا، از خونه ام زد بیرون، ردشو بگیر ببین کجا میره، الان خودمو می رسونم.

-به روی چشم.حواسم جمعه.

-غیر از تو کسی دیگه ایم از بچه ها کنارت هست؟

-بله سیروس خان، مرشدیم کنارمه.

-چهارچشمی بیخ میشه به خونه، حواستونم به پشت بوم و راه در روهاشم باشه. ناکس ممکنه بو ببره دارین می پایینش بزنه به چاک.

-شما خیالت تخت، عمرا از دست ما در بره.

-تا نیم ساعت دیگه اونجام.

تماس را قطع کرد و فورا شماره ی پوریا را گرفت.

بعد از دو بوق اشغال شد.

عصبی، کتش را برداشت و از تعمیرگاه اوسا یونس بیرون زد.

-کجا سیروس؟

دستی برای اوسا یونس تکان داد و گفت:واجبه، فعلا.

از تعمیرگاه بیرون رفت که گوشیش زنگ خورد.

پوریا بود.

-کجایی پسر؟

-دعوت خونه ی حاجی بود.

-پدر مقتول؟

-بله، چیزی شده؟

-بچه ها یکیو شناسایی کردن رفته خونه ی ناصر، میگن مشکوکه، گفتم چهارچشمی خونه رو بپان تا خودمو برسونم.

-الان حرکت می کنم.

-لازم نیست، بگیریمش خودش باشه کت بسته میارمش.

پوریا انگار که مشغول کاری باشد، با نفسی تند گفت:نه می خوام باشم.

-هرجوری خودت می دونی.

-داری میری؟

-آره، نیم ساعت دیگه اونجام.

-منم الان حرکت می کنم.

-یاعلی.

تماس را قطع کرد و دوباره داخل خانه ی حاجی شد.

از حاجی و همسرش تشکر و خداحافظی گرفت.

به هلن که رسید فقط نگاهش کرد.

تشکرش به قدری آرام بود که هلن نشنید.

این آبی های گستاخ او را می کشت.

از خانه بیرون رفت.

خدا را شکر که ماشین همراهش بود.

...
نویسنده : بازدید : 21 تاريخ : يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 12:13