پست48

ساخت وبلاگ

-هزینه کار پونصدتومن شد، با تخفیفش حساب کردم.
بگوید یک میلیون؟ مگر مهم بود؟
-کارت خونتون کجاست؟
هلن متعجب نگاهش کرد.
پس چرا عین مشتری های سمجش چانه نزد؟
اشاره ای به کارت خوان کرد و گفت:اینجاست.
سام بدون معطلی رفت و مبلغ را کارت کشید.
فیش را روی دستگاه گذاشت و گفت:می تونید چک کنید.
هلن به سراغ فیش رفت، آن را نگاه کرد و گفت:بله درسته، ممنون.
سام به آرامی گفت:من هنوز پیشنهادم رو نگه داشتم.
هلن خوب نگاهش کرد.
اصلا به نظر گستاخ و دریده نمی آمد.
-منو می شناسید؟
-این پیشنهاد برای آشنایی بیشتر خواهد بود.
-پس شناختی از من ندارید و برخوردتون اینه، آقای محترم من برادرم تازه فوت کردند، تمایلی به این بازی ها ندارم، ترجیح میدم سرم تو لاک زندگی خودم باشه، اون شور و حالی که شما می خوای رو باید جای دیگه دنبالش باشید.
-اشتباه می کنید.
-مطلقا نه، زندگی من چیزی فراتر از یه اشتباهه.
******************
-الو قربان.
-بگو، خبر تازه داری؟
-گفتی دختره زیر نظر باشه، یه آقایی مدام می بینم میاد کتابفروشی، گاهیم خانم رو زیر نظر داره.
پوریا از وانتی که جلوی در مشغول تخلیه وسایل بود فاصله گرفت و گفت:آشناس؟
-نه، خیلی شیک و پیک و شسته و رفته اس.
-ازش عکس بگیر بفرستم واسم.
-به روی چشم، یه ساعتی هست تو کتابفروشیه، فکر کنم الاناس که بزنه بیرون.
دست پوریا کنار پایش مشت شد.
-حواستو جمع کن، این یارو رو بپا ببین کی هست؟ کجا میره؟
-پس خانم چی؟
-امروز بی خیال خانم، رد این یارو رو بزن، خودتو آنتن نکنی؟
-خیالت جمع، حواسمو میدم پی اش!
-منتظر خبرتم.
-به روی چشم.
پوریا تماس را قطع کرد و به سمت کارگری که میز کارش را بد گرفته بود رفت.
آمدش کمی داد و بیداد کند که در خانه ی حاجی باز شد و حاج آقا بیرون آمد.
خونسردیش را حفظ کرد و به سمت حاجی رفت.
-سلام حاجی، خوبین؟
-سلام پسرجان، خدا قوت، پس اومدی مونگار بشی؟
-هرچی خدا بخواد، انشاالله.
-گفتم برادر توی همین کوچه خونه داره، اگر کمکی می خوای پسرهاشو صدا کنم.
-نه حاجی، دستت درد نکنه، وسایل آنچنانی نیست، یه روزه می چینم میره.
-ناهار بیا خونه، حاج خانم پلو زعفرونی و بریون گذاشته، خوشت میاد.
-منت سرم می ذارید. ممنونم.
حاجی از او فاصله گرفت، به سمت کارگرها رفت.
صدای گوشی پوریا بلند شد.
پیامی ارسالی از تلگرامش را باز کرد.
عکسی که می خواست فرستاده شده بود.
عکس را باز کرد، از دیدن سام متعجب نگاهش را دقیق تر کرد.
سام و کتابفروشی؟
آخ...مطمئنا شباهت نسبی هلن با ندا او را به آنجا کشانده بود.
اما نمی فهمید زمین تا آسمان بین ندا و هلن تفاوت وجود دارد.
حتی اگر دقیق می شدی هلن هیچ شباهتی به ندا نداشت.
نگاه اول اشتباه برانگیز بود.
باید جلوی سام را می گرفت.
هیچ حقی برای نزدیک شدن به هلن نداشت.
هلن دیگر حق او نبود.
********************

...
نویسنده : بازدید : 18 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 22:56

close
تبلیغات در اینترنت