پست45

تعرفه تبلیغات در سایت

گوشی را روی میز کوچک کنار تختش گذاشت که سوت بلبلی زنگ خانه نگاهش را از پنجره به در حیاط دوخت.

بلند شد.

حتما آینه بود.

از ساختمان بیرون رفت و در حیاط را باز کرد.

حدسش درست بود آینه بود.

اما با دیدن صورتش، هین بلندی کشید و دست روی دهانش گذاشت.

-آینه!

آینه لبخند زد و گفت:بابا تعارف کن بیام داخل، تو آفتاب نگهم داشتی که چی؟ حالا هی دم از مهمون نوازی بزن.

هلن از جلوی در کنار رفت.

اما به وضوح احساس کرد قلبش تیر کشید.

-آینه صورتت چی شده؟ این کبودی ها بخاطر چیه؟

آینه داخل شد، دستی به صورتش کشید و گفت:عادیه، بزرگش نکن.

هلن در را پشت سرش بست و گفت:بخاطر در کردن دیشبه درسته؟

-هر بار بخاطر یه چیزی هست، نگران چی هستی؟ من که پوستم کلفت شده.

هلن با ناراحتی شدیدی گفت:تقصیر من بود، اگه نمی خواستم بیای، همیچوقت بخاطر من احمق این بلا سرت در نمی اومد.

-میشه بیخود خودتو سرزنش نکنی؟ اینا دارن دق و دلی سماجت قاسمو تو دل من در میارن، بلاخره باید یه جوری بهانه هاشون جور بشه یا نه؟

-بمیرم برات!

دستی روی کبودی های صورتش کشید و گفت:درد داره؟

-درد که آره، اما دردش به جهنم، صورتمو از ریخت انداختن، چجوری با این صورت برم پیش قاسم؟

هلن لبخند زد و گفت:بمیری تو، هرچیزی که میشه ربطش بده به قاسم.

-آقامون عشقه، چشمت درآد که کسیو نداری.

هلن دست پشت کمرش گذاشت و گفت:در عوض عین تو هرروز حرص و جوش خوردن ندارم.

-کم عقلی دیگه، نمی دونی عشق چه دنیای عجیبه، من که مستم، مست مست.

هلن خندید و گفت:اون که بله، مست و ملنگی!

-حاج خانم کجاست؟

-امروز خاله زلیخا اومده، حتمی تو اتاق نشستن و پچ پچ می کنن، امروز که کلا منم راه ندادن.

آینه با کنجکاوی ابرویی بالا انداخت و گفت:نکنه خاله ات عاشق شده؟ شایدم پای یه خواستگار در میونه؟

هلن خندید و گفت:افکار چرت و پرت تو تمومی نداره، کجا می شینی؟ تو هال یا اتاق من؟

-اینجا میشینم، هوا یکم خنک بشه بریم تو حیاط رو تخت.

-شب می مونی؟

-نه، نمی خوام باز دستشون آتو بدم.

هلن وارد آشپزخانه شد تا میوه و شربت بیاورد.

آینه هم به دنبالش رفت.

-این پسره، ریش قشنگو می گم، چی شد؟

-می خواستی چی بشه؟

-مگه نرفتیم خونه اش یه آتو ازش بگیریم؟

-سر بزنگاه اومد، تازه چیزی تو اون لونه موش بود که بخوایم ازش آتو بگیریم؟

آینه صندلی را عقب کشید و پشت میز گرد مقابلش نشست و گفت: با این قلدری و بزن بهادری دیشبش، من میگم عین کف دست پاکه!

هلن از یخچال پارچ شربت را بیرون آورد و گفت:شاید!

-ناکس بود، واسه دوتا حرف و لیچار آویزون اون دوتا نخاله نمی کرد. مرد و غریتش!

تازه اگر می گفت امروز زنگ زده و حالش را پرسیده چه؟

کمی با آن خشونتش لی لی به لا لایش گذاشته چه؟

شربت را درون دوتا لیوان ریخت و گفت:نمی دونم.

-فکر نکنم چیزی داشته باشه که این همه بهش مشکوک بودی؟ اصلا کجای دنیا عیبه یکی با یه خانواده دوست بشه و باهاشون رفت و آمد کنه؟ کار خلاف شرع که نکرده، یه دوستی ساده با حاج بابات.

-اومدنش به کتابفروشی چی؟

-علم غیب داشته که تو دختری حاجی درمیای؟ شاید تصادفی بوده.

لیوان شربت را مقابلش گذاشت و گفت:بخور گرم نشه.

-دیدتو باز کن. نمیشه که به همه شک کنی.

لبخند زد و مقابل آینه نشست.

-بهش فکر می کنم.

آینه شربتش را مزمزه کرد و گفت:آفرین دختر خوب!

*****************************

مردیکه ی خرفت!

-چرا دست دست می کنی؟ نگفتم مدام سر بزن، راضیشون کن برای رضایت؟

............................

-رضایی حرفامم رو می فهمی؟ مرد حسابی دست رو دست گذاشتی تا سرش بره بالای دار؟

.......................

-خوبه، مدام سر بزن، نرم نرمک راضیشون کن.

........................

-حله، خودت می دونی چیکار کنی!

....................

-حواسم هست.

.....................

-می بینمت، خداحافظ

گوشی را قطع کرد و روی میز گذاشت.

نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 3:18

فهرست وبلاگ