پست44

ساخت وبلاگ

برای بار پنجم بود که شماره ی آینه را می گرفت و جواب نمی داد.

نکند دیشب برایش اتفاقی افتاده؟

دلهره داشت.

برادرهایش را می شناخت.

زن جماعت در استایل زندگیشان بدرد کلفتی می خورد و بچه به دنیا آوردن.

چطور آینه برای درس خواندن راضیشان کرده بود خدا می داند و بس!

از اتاقش بیرون آمد که مادرش نیز از آشپزخانه به بیرون سرک کشید و گفت:خوب شد اومدی، می خواستم بیام صدات کنم، برو یکم تو حیاط سبزی بچین.

-چشم.

-بی بلا مادر.

از مادرش سبد و چاقو گرفت و از ساختمان بیرون آمد.

به سمت باغچه رفت که صدای زنگ در توجه اش را جلب کرد.

سبد و چاقو را لبه ی حوض دایره ی وسط حیاط گذاشت و به سمت در رفت.

در را که باز کرد، زلیخا با چهره ی عصبی و خسته رخ به رخش شد.

-سلام خاله.

-سلام.

کنار رفت و زلیخا داخل شد.

-خیره، خاله ناراحتی، چیزی شده؟

زلیخا عادی جواب داد:نه، اومدم خودمو به ناهار دعوتم کنم.

هلن لبخند زد و گفت:خوب موقعی اومدی، مامان ماهی شکم پر گذاشته.

زلیخا لبه ی حوض نشست.

آبی به صورتش زد و گفت:انگار از آسمون آتیش می باره.

هلن سبد و چاقو را برداشت و گفت:برو داخل مامان یه شربت کاسنی بهت بده، گرما از تنت بره.

به سمت باغچه رفت و زلیخا هم وارد خانه شد.

گوشی که درون جیب شلوارش بود، صدای پیامکش بلند شد.

گوشی را بیرون آورد و نگاه کرد.

پیام از آینه بود:"عصری میام خونتون"

پیامش دلگرم کننده بود.

پس از دست برادرهایش قصر در رفته بود.

نفس راحتی کشید و نعناهای خوشبو را سر برید.

**************************

سر صبحی حاجی به بهانه ی پیاده روی تا بازارچه رفته و کمی میوه ی تازه خریده بود.

میوه ها را شست و درون جا میوه ای گذاشت.

زلیخا از سر ظهری که آمده ور دل مادرش نشسته بود و با هم پچ پچ می کردند.

همین که او می آمد حرفشان قطع می شد و بحثشان هم عوض!

برای همین ترجیح داده بود درون اتاقش بماند و خودش را با ترجمه هایش سرگرم کند.

منتظر زنگ در بود که گوشیش زنگ خورد.

به سمت گوشیش رفت که با دیدن اسم پوریا ابروهایش بالا پرید.

درون گوشی اسمش را گذاشته بود قلدر!

خیلی هم به قیافه و بزن بهادریش می آمد.

گوشی را برداشت و وارد اتاقش شد.

در را پشت سرش بست و دکمه ی تماس را زد.

-بله؟

-سلام، خوبی؟

جان به جان این مرد کنند زمخت بود و بدون انعطاف.

نمی توانست بهتر احوالپرسی کند؟

این همه بی احساسی نوبر بود.

-خوبم متشکرم.

-مشکلی برای دوستت پیش نیومد؟

یعنی نگران احوالات آینه بود؟

روی تختش نشست و گفت:نمی دونم، قراره بیاید. انشاالله که پیش نیومده.

-من می تونم برم برای خانواده اش توضیح بدم.

خنده اش گرفت.

اصلا در باغ نبود.

احتمالا اصلا هم نفهمیده که آینه ایرانی نیست.

-ممنونم، اگر شما نزدیک نشی بهتره، خودش حلش می کنه.

پوریا لحظه ای مکث کرد.

اینبار ملایم تر پرسید:برای خودت چی؟ حاجی چیزی نپرسید؟

یک چیزهایی با هم جفت و جور نمی شد.

نه اینکه میان باور چشمانش و این دل چشم سفید مانده باشدها...نه!

این وسط...چپ و راست دلش، هوس کرده از آن دخترهایی باشد با چین دامن گلدار...

گاهی...رژ قرمز بزند گاهی هم نارنجی!

از خیر مو بافتن بگذرد و تار به تارش را روی شانه اش رها کند.

نکند...

نکند این دل، سر خود بلایی سرش آمده باشد؟

-نه نپرسید.

چرا یک جوری به ناخوش احوال ها می ماند؟

قبل از اینکه وارد اتاقش بشود که تب نداشت.

-دختره...

تند جواب داد:دختر خوبی هستم.

حس کرد لبخند زد.

حواسش بود که با لبخند چقدر جذاب تر می شود.

باید بزند به تخته!

نکند یک هو چشمش شور باشد.

جوان مرد حیف بود.

-دیگه نیا اونجا، گرفتی چی گفتم؟

یک روزی حتما به او می گفت:"کشته مرده ی این لحن زمختت هستم"

باکلاس حرف زدن و ادای بالا شهری ها را درآوردن را انگار اصلا و ابدا بلد نبود.

عین خودش جواب داد:گرفتم.

اینبار واقعی صدای خنده اش را شنید.

یعنی خندیدن را بلد بود؟

-خداحافظ.

همین؟

بی انصافی نبود که مکالمه شان این همه کوتاه باشد؟

اصلا چرا نگفت که امشب به دیدن حاجی می آید یا نه؟

-خداحافظ.

صدای بوق آزاد را شنید.

حقش بود بگوید نامرد...اما مگر مردتر از او هم پیدا میشد؟

حداقل اینکه دیشب ...جای خودش را باز کرد. به همین سادگی!

...
نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 20:25

close
تبلیغات در اینترنت