پست42

ساخت وبلاگ

فصل دهم

هوا گرم بود.

تابستان با تمام قوا زورآزمایی می کرد.

یکی نبود بگوید چه خبر است؟ آرامتر بیا! سه ماه وقت داری که تمام ظهرها را جهنم آتش کنی.

دستش را روی پیشانیش کشید.

مجبور شده بود ماشین را سر کوچه بزند و برای اینکه میان کوچه ها گیر نیفتد، پیاده به دنبال آدرس باشد.

طبق آدرسی که سیمین خانم داده بود باید پلاک 50 را پیدا می کرد.

چشم چرخاند.

پلاک51 بود اما 50 نبود!

به پشت سرش برگشت و دوباره نگاه کرد.

یک موتوری که دو بچه ی کم سن سوارش بودند به سمتش آمدند.

خودش را کنار کشید.

اما موتوری به شیطنت به سمتش آمد.

کنارش ویراژی داد و رفت.

با تاسف سر تکان داد و دوباره به پلاک ها نگاه کرد.

زنی با چادر گل گلی، در حالی که زنبیلی در دست داشت، از خانه ی روبرویش بیرون آمد.

با دو قدم بلند به سمتش رفت و گفت:ببخشید خانم؟

زن برگشت و نگاهش کرد.

با چادرش جلوی دهانش را گرفت و گفت:بله؟

-ببخشید خانم، دنبال پلاک 50 هستم، خانم زلیخا، پیداش نمی کنم.

-شما فامیلی یا طلبکار؟

جان به جان این ملت کنند فضول بود و دنبال حرف و حدیث!

از سوال پرسیدنش پشیمان شد.

-عذرخواهی می کنم که وقتتون رو گرفتم.

زن پشت چشمی نازک کرد و به دری که خاکستری رنگ شده بود اشاره کرد و گفت:اینها، اما این موقع روز خونه نیست، میره سرکار!

عین بادکنکی که سوزن درونش بزنند، تمام انرژیش با این حرف تحلیل رفت.

-متشکرم.

شاید دست خالی برمی گشت اما می توانست امتحان کند.

دوباره پرسید:می دونید کجا کار می کنن؟

-تو همین خیابون یه شیرینی فروشی هست، اونجا کار می کنه.

دنیا جای قشنگی است.

آسمان آبی باشد و درخت عین سوته دلان زنده و سبز!

و در انتهایی ترین خیابان این دنیا، زنی ایستاده باشد با دست های پر از انجیر، و لب هایی که تو را بخواند.

اینبار بخاطر اشتیاقش، تشکرش با تم تراق تر بود.

با عجله از کوچه بیرون زد.

باید خودش را به عزیزکش می رساند.

به ماشینش نشسته فورا سوار شد.

باید شیرینی فروشی را پیدا می کرد.

امروز روز حاجتش بود.

20 سال دوری نکشیده بود که حالا نداشته باشدش.

استارت زد و ماشین روش شد.

باید این خیابان را بالا و پایین می کرد تا پیدایش کند.

معطل نکرد تا دودوتا چهارتا کند.

پایش را روی گاز فشار داد و ماشین از جا کنده شد.

تمام خیابان، بالا تا پایینش را رفت تا بلاخره چشمش به شیرینی فروشی افتاد.

هول و دستپاچه مثلا می خواست پارک دوبل کند اما از بی حواسیش صندوق عقب ماشینش به سپهر ماشین جلویی مالیده شد.

بدون فکر، ماشین را رها کرد و به سمت شیرینی فروشی رفت.

داخل که شد مردی که فروشنده بود نگاهش کرد و گفت:خوش اومدین.

مودبانه سلام داد و گفت:دنبال خانم زلیخا باقری می گردم.

مرد تیز نگاهش کرد.

از روی صندلی پایه بلندش، بلند شد و گفت:الان صداش می کنم.

متوجه شد کنار دریچه ای که به سمت پایین پله می خورد ایستاد و گفت:خانم باقری بیا بالا، کارت دارن.

دلواپس این پا و آن پا می کرد.

می دانست برخورد زلیخا آن جوری که می خواهد نیست.

اما دیدنش هم غنیمت بود.

صدای قدم هایش که از پله ها بالا می آمد را شنید.

بالا که آمد، نگاهش به نگاه شهریار وصل شد.

آنقدر خانم بود که نخواهد کولی بازی در بیاورد یا چیزی بگوید.

به آرامی جلو آمد و با تن صدایی که پایین آورده بود گفت:چرا اینجایی؟

شهریار فقط نگاهش کرد.

چقدر زیبا بود.

چشمان درشت مشکی رنگ جوری میان سفیدی صورتش می درخشید که حض می بردی.

-باهات حرف دارم.

-برو، یه جای دیگه می بینیم همو، اینجا محل کارمه.

-می دانست دارد زور می زند آبرو داری کند.

وگرنه صدردصد پاچه اش را می گرفت.

-ساعت چند کارت تموم میشه؟

زلیخا نگاهی به ساعتی که سمت چپ به دیوار کوبیده شده بود، انداخت و گفت:یک ساعت دیگه.

-تو ماشین منتظرت می مونم.

زلیخا زخم خورده نگاهش کرد.

حیف که جایش نبود.

حیف که برایش آبرویش مهم تر از هر چیزی بود.

وگرنه این مرد را باید می شست و روی بند پهن می کرد تا اندازه ی یک قرن خشک شود.

 

 

 

 

 

پست,...
نویسنده : بازدید : 38 تاريخ : يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 9:12

close
تبلیغات در اینترنت