پست39/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

از این همه نزدیکی، گر گرفت.

دستش را محکم گرفت وخودش را از بغلش نجات داد و ترسیده مقابلش ایستاد.

پوریا بلند نوچ نوچی کرد و به سمت دیوار سمت چپش رفت.

کلید را زد و لامپ وسط اتاق روشن شد.

مقابل هلن ایستاد.

-خوبی؟

هلن دستی به صورتش کشید و با صدایی بریده گفت:تو...که...رفته بودی؟

پوزخند پوریا شک برانگیز بود.

-می خوای بگی منتظر بودی که من برم بعد بیای تو این خونه؟

هلن دستپاچه گفت:نه، نه!

-پس چی؟

آمد جواب دهد که در اتاق با صدا باز شد و آینه وحشت زده گفت:هلن؟

با دیدن پوریا هینی از ترس کشید و دستپاچه گفت:سلام.

پوریا خونسرد با لحنی که رگه های از تمسخر داشت گفت:پس شریکم داشتی؟

صدای پیرزن از ایوان به گوش رسید:چی شد مادر؟

پوریا جدی شده به هر دو نگاه کرد و گفت:اینجا دنبال چی بودین؟

هلن خودش را به آینه رساند و تند گفت:هیچی!

-پس چرا گذاشتین دقیقا وقتی من رفتم سرو کله تون پیدا شده.

هلن برای اینکه خرابکاریش را جمع کند گفت:شما صاحب خونه ی خوبی نبودی که منتظر مهمون نشده گذاشتی رفتی.

پوریا پوزخندی به لحن طلبکار هلن زد.

این بشر خیلی رو داشت.

فکر کرده بود زیر بار چرت و پرت هایی که می گفت، می رود؟

پوریا دستانش را باز کرد و گفت:نگاه کن، چیزی که می خواستی رو پیدا کردی؟

هلن پر سروصدا آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی به اتاقک جمع و جوری که روبرویش می دید نگاه کرد.

اپن کوچکی داشتی که به نظر می رسید یکی دو سال است ساخته شده.

هیچ چیز تزئینی درون اتاق نبود غیر از یک تلویزیون کاتدی کوچک که روی یک چهارپایه گذاشته شده بود.

آشپزخانه هم تک و توکی ظرف و ظروف داشت.

موکت کلباسی رنگی کفش پهن بود که با یک فرش گل قرمز نما داده شده بود.

یک پتو و تشک هم گوشه ی اتاق جمع شده و یک رخت آویز که به دیوار کوبیده و چنددست لباس از آن آویزان بود.

تمان نمای اتاقک همین بود و بس!

پوریا تیز به هلن نگاه کرد.

قد بلندی داشت. بلند تر از ندا!

پوست گندم گون در کنار موهای صاف شبرنگش ترکیب زیبایی ساخته بود.

لب هایش کلفت و گرد بود.

اما چشمانش آنقدر درشت بود که بشود با تحسین نگاهش کرد.

روی هم رفته دختر زیبایی بود.

یا بهتر بود بگوید جذاب است.

از آنهایی که در نگاه اول مکث کنی و در نگاه دوم دلت نخواهد رویت را برگردانی.

پوریا با صدای زمختی گفت:خب؟

هلن ترسش را کنار گذاشت.

مستقیم به پوریا نگاه کرد و با لحن جسوری گفت:از مهمان نوازیتون نهایت لذت رو بردین آقای رهنما، رفع زحمت می کنیم.

قبل از اینکه بروند، پوریا با جدیت گفت:ببین دخترخانم، قبل از اینکه کارهات انگ بچه بازی بگیره اول خوب فکر کن. تنها اومدن تو خونه ی یه مرد که به قول خودت هنوز بهش اعتماد نداری اند خطاست. منتها هنوز به اون پختگی نرسیدی که راه درست و فکر عاقلانه رو جایگزینش کنی.

هلن که بابت حرف های این مردیکه ی گستاخ جوشی شده بود با تحقیر سرتا پای پوریا را نگاه کرد و گفت:فکر کردی کی هستی که منو بچه فرض می کنی؟ یه بچه شهرستانی که معلوم نیست از کجا اومده تو یه آلونک خونه گرفته برای من درس زندگی میده، شما خوب گوش کن آقا، اومدن فقط برای اطمینان از بود که بی شیله پیله باشی، چون خونه ی ما جای ناکسش نیست. آدم می خواد که با حاجی دمخور بشه.

مثلا اگر خواهرش بود یا زنش، به حتم بخاطر این زبان درازیش، زبانش را از حلقوم می برید.

هلن دست آینه را گرفت و گت:چیه ماتت برده؟ راه بیفت بریم نصف شب شد.

از حرف هایش دردش آمده بود.

اما در مرام و مردانگیش نبود این وقت شب اجازه بدهد دو تا دختر سر خود میان کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک این محله به خانه برگردند.

-می رسونمتون.

هلن آمده بگوید نه که آینه با حرص سقلمه ای به پهلویش زد و گفت:ممنون میشیم.

هلن با اخم های گره کرده به آینه نگاه کرد.

آینه به اهمیت به پوریا که جلوتر از آنها از اتاقک بیرون زد، نگاه کرد.

-واسه چی باید همراهش بریم؟

-هلن فقط خفه شو.

دست هلن را کشید و از اتاقک بیرون زدند.

پوریا محترمانه در حال صحبت با پیرزن بود.

هلن و آینه از پیرزن خداحافظی کردند و زودتر از پوریا از حیاط بیرون رفتند.

آینه با ذوق به ماشینش دست کشید و گفت:عجب رئیس خرپولی داره، ببین چی گذاشته زیر پای راننده اش!

کینه ای عمیق در قلب هلن شعله کشید.

خدا این رئیس و آن هومن گور به گوری را به زمین گرم بزند.

آنها برادرش، پاره ی تنش را زیر خاک مدفون کردند.

در که بسته شد، هردو به سمت پوریا برگشتند.

آینه با لبخند، هلن با حس های ضد و نقیض!

پوریا نزدیکشان شد.

روبرویشان ایستاد و گفت:آدرس خونه ی حاجی رو بلدم اما شمارو نه، محبت کنید آدرس رو بهم بدین.

آینه ذوق کرد.

غافل از اینکه مردی گوشه ای کمین کرده و از آنها در کنار یکدیگر عکس می گیرد.

همان موقع هم دو جوان که از کنار ماشین می گذشتند، با صدایی که به گوش هر سه رسید گفتند:

-معلوم نیست اینسری خونه رو به کی اجاره دادن که کرده پاتوق فساد...

پوریا برزخ شد.

-هی یارو صبر کن، چی گفتی؟

نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 22:40
برچسب‌ها : پستبت,سوخته,
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها