پست34/بت سوخته

ساخت وبلاگ

سیروس به پشت کمرش زد و گفت:برو دارمت.
باید می رفت و حتما یک سر به شرکت می زد.
غرغرهای این اواخر سام بیشتر شده بود.
حق هم داشت.
آنقدر درگیر کارهای هومن و نقشه های خودش بود که حتی به طلافروشی ها هم کمتر سر می زد و سپرده بود شاگردهایش مغازه ها را بچرخانند.
با سیروس دست داد و قدردان به اوسا یونس نگاه کرد و از تعمیرگاه بیرون رفت.
سوار ماشینش شد و یکراست به سمت شرکت رفت.
هوا بیش از حد گرم بود و کولر درون ماشین هم انگار به نفس نفس افتاده باشد.
جلوی شرکت که توقف کرد، پیاده شد و سوییچ را به نگهبانی داد تا ماشین را درون پارکینگ ببرد.
سوار آسانسور شد و به سمت دفتر خودش رفت.
سام جلوی میز منشی ایستاده بود و چیزهایی را برایش گوشزد می کرد.
دستی روی شانه ی سام گذاشت و گفت:احوال آقای مهندس؟
سام فورا با اعتراض گفت:کجایی تو؟ نه خونه نه طلافروشی، سرت کجا گرمه یه سر به این خراب شده نمی زنی؟
پوریا دستش را پشت کمرش گذاشت و او را با خودش همراه کرد و گفت:بیا، عین این خاله خانباجیا عین غر نزن.
داخل اتاق پوریا شدند.
دستت آبدارچیشان درد نکند که هرروز آنجا را دستمال می کشید وگرنه، گند اتاق را برمی داشت بسکه نمی آمد.
سام روی مبل مقابل میزش نشست و گفت:چرا نیستی؟ اسلامی پدر منو در آورد.
-از فردا درستش می کنم.
-این امروز و فردا کردن هات منو کشته.
-ببین خر لگدت زده امروز پاچه می گیری؟ چته سام؟
سام خودش را کمی بیشتر روی مبل رها کرد و گفت:باید چیزی باشه که جنابعالی یه سر به شرکت خودت بزنی؟
امروز ساز سام کوک نبود.
چون برخلاف همیشه که طرف منشی را می گرفت، با او هم مشغول دعوا بود.
-سام، من تورو نشناسم بمیرم بهتره، باز هم بزرگ شدیم، خونه یکی بودیم، دردت چیه بهم ریختی؟
سام از یادآوری تماسی که نیم ساعت پیش با هلن داشت و دخترک با نهایت خشونت جوابش کرده بود عصبی بود.
با هزار زحمت توانسته بود شماره ی گوشیش را گیر بیاورد.
مودبانه درخواستش را تکرار کرده بود.
منتش را کشیده بود.
اما دختر سرتق جوابش کرد.
-چیزی نیست، چه اصراری داری که حتما یه انگ بهم بچسبونی؟
-خیلی خب، تو چیزیت نیست، پس بزن بیرون ناهار باهم باشیم.
سام دستی به صورتش کشید.
شاید این بیرن رفتن برای اویی که بیشتر وقتش را تنها در خانه اش می گذراند بد نبود.
بعد از ندا زندگی، فقط یک نفس کشیدن ساده بود و بس!
***********************
فصل هشتم
-کجاست بابا؟ از کت و کول افتادم.
-خیلی غر می زنی آینه...بیا اینم گالری.
آینه به سر در گالری نگاه کرد.
گالری ققنوس!
اسم از این بهتر نبود؟
آذر گفته بود امروز افتتاحیه گالریش است.
البته درستش این بود رونمایی از جدید کارهایش را در گالریش داشت.
آن دو کمی دیر آمده بودند.
هلن دسته گلی که با خودش آورده بود را بیشتر در دستش فشرد.
داخل شدند.
هلن چشم چرخاند آذر را ببیند.
آذر میان چند هنرجو ایستاده بود و در مورد سبک نقاشی جدید توضیح می داد.
با لبخند به سمتش رفتند.
آذر دستش را دراز کرد تا در مورد خطوط تیره و روشن بیشتر توضیح دهد که هلن و آینه را دید.
با ذوقش عذرخواهی کرد و به سمتشن رفت.
هلن دسته گل را به سمتش دراز کرد و گفت:تبریک میگم.
آذر صورتش را بوسید و گفت:ممنونم عزیزم، خوبی آینه جان؟
آینه لبخند زد و گفت:خوبم.
ته دلش اصلا از این دختر خوشش نمی آمد.
انگار همه چیزش زوری بود حتی ذوق و شوقش!
-بیاین تا با کارهام آشناتون کنم.
هلن با اشتیاق همراهش شد.
همیشه از نقاشی کشیدن خوشش می آمد اما هیچ وقت، نتوانست امتحانش کند.
اما زبان انگلیسی را به همه چیز ارجحیت می داد.
آخر هم برای یک بار که شده یک سفر به لندن می رفت.
تمام پول هایی که از ترجمه کردن هایش بدست می آورد را در حسابی پس انداز می کرد تا بلاخره به آرزویش برسد.
آینه کسل و بی حوصله روی یکی از صندلی ها نشست و توجه اش را به آدم هایی که می آمدند و می رفتند جلب کرد.
اما هلن ششدانگ حواسش را پی حرف های آذر داده بود.
مقابل یکی از نقاشی ها ایستادند.
-این نمایی از یه فرض ایرانی باستانیه.
هلن متعجب سر تکان داد و گفت:بابا تو چقدر مخت کار می کنه.
آذر بانمک خندید که صدایی توجه هر دو را جلب کرد:آذر!
آذر و هلن برگشتند.
هلن با دیدن سام چشمانش عین یک سیب کال درشت شد.

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 13:00

close
تبلیغات در اینترنت