پست29/بت سوخته | بلاگ

پست29/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

با زحمت و چک پولی که درون جیب سرباز جلوی در گذاشت توانست وارد اتاقش شود.
تازه عمل شده بود و بی حرکت روی تخت بود.
قبل از ورود به اتاق، با دکترش صحبت کرده و حالش را پرسیده بود.
گفته بود هشیار است و می تواند صحبت کند.
روی صندلی کنار تخت نشست.
هومن حضورش را حس کرد و بی حال چشم گشود.
-بازم که خودتو نفله کردی.
هومن بزور لبخند زد و گفت:قسمت ما هم اینجوریه.
پوریا با جدیت پرسید:کار کیه؟
-داداش گفتم شر میشه یقه مو می گیره.
شصتش خبردار شد کار چه کسی است.
-پس انفرادی بهش نساخته اینجوری زهرشو ریخته، چقدر از آزادیش مونده؟
هومن لب های خشکش را تکان داد و گفت:حرفش بود که فردا آزاد میشه.
دست های پوریا مشت شد.
پس خیلی زود می توانست خرده حسابش را با این اکبر گودزیلا صاف کند.
-قبل رفتنی خواسته زهرشو بریزه و فلنگو ببنده. کسیم شاهد بود؟
-همه انکار می کنن، ازش می ترسن.
پوریا زیر لب گفت:ترسو نشونش میدم.
از جایش بلند شد.
گوشی را از جیب شلوارش بیرون آورد و شماره ی سیروس را گرفت.
-الو...
-به به کیان پور عزیز!
-فردا راست و ریستی؟
-خیره!
-شره، اما دامن یکی دیگه رو می گیره.
سیروس جدی شد و گفت:کارت چیه؟
-فردا با آدمات میری زندان، از صبح برین کشیک بدین یکی آزاد میشه به اسم اکبر گودزیلا، کت بسته ببرینش گاراژ اوسا یونس، خیلی کارا باهاش دارم.
-کرم ریخته؟
-بدجور، هومن تو زندان چاقو خورده...
-گرفتم چی شد، دارمت، خودم فردا برات حلش می کنم.
-بردینش خبر بدی اوکی می کنم سه سوته پیشتم.
-حله، خیالت راحت.
-ممنونم.
سیروس خندید و گفت:نوکرم.
تماس را قطع کرد و به هومن که چشم روی هم گذاشته بود نگاه کرد.
این پسر همیشه بدشانس بود.
درست از وقتی که به دنیا آمد.
-هومن؟
چشمانش را باز نکرد.
لبخند زد.
چه زود خوابش برده بود!
از اتاق بیرون زد.
چیزی که این وسط عوض شده بود، تصمیمی بود که برای نجات خانه ی حاجی داشت.
با دست های مشت شده از بیمارستان بیرون رفت.
اگر رضایت داده بودند الان هومنش روی تخت بیمارستان نبود.
اگر درون زندان کشته می شد چه؟
اگه کلیه اش یا مثلا چشمش را از دست می داد چه؟
اگر بی عفت می شد...
لب گزید و حرصی تر سراغ موتورش رفت.
به درک که خانه شان را از دست می داد.
خبط پسر نادانشان به او ربطی نداشت.
رضایت بدهند تا او هم ببخشد.
بگذار بگویند نامرد است.
پای عزیزترین هایش که وسط بیاید از شمر هم بدتر می شد.
خودشان خواستند.
**********************
فصل هفتم
-پیداش کردم، هنوز همونجوره پروین، هیچی تغییر نکرده.
پروین مضطرب نگاهش کرد.
شهریار هیچ وقت درست نمی شد.
هیچ وقت دست از سر این عشق برنمی داشت.

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 3:48