پست30/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

هیچ وقت دست از سر این عشق برنمی داشت.

-شهریار ما همه ی حرفامونو باهم زدیم، قرار بود این احساس رو بذاری کنار، 20سال پیش برای همین قید همه چیزو زدی.

شهریار از جایش بلند شد، اخم کرد و گفت:بخاطر ترس تو بود که قیدشو زدم، تو پاهامو بستی وگرنه نتونستم هیچ وقت از زلیخا بگذرم.

پروین آشفته گفت:نرو دنبالش، باز برنگرد به 20 سال پیش!

شهریار به سمتش برگشت، عمیق و معنی دار نگاهش کرد.

-از چی می ترسی؟ بچه هات بزرگ شدن، قد کشیدن، چی مونده که بخوای بخاطرش قایم بشی؟

آبرو...آبرویش مانده بود.

-شهریار ما صحبت کردیم.

شهریار با تن صدایی که بالا رفته بود گفت:من با طناب پوسیده ی تو دیگه تو این چاه نمیرم، 20 سال پیش از احساسم گذشتم، این بار دیگه نمی گذره، زلیخا هنوز بخاطر داغی که رو دلش گذاشتم ازدواج نکرده، زن منم که مرد، چرا باز باید تحمل کنم؟

پروین مستاصل نگاهش کرد.

نمی خواست پای حاجی به زندگیش باز شود.

نه اینکه بترسد ها اما روی نگاه کردن در چشمهایشان را نداشت.

چطور 20 سال پیش را جبران می کرد؟

-شهریار...

-بس کن پروین، من و تو دیگه بچه نیستیم که خودمو فدای بی فکری هامون کنیم.عقلمون می رسه که این بار پامونو کج نذاریم. اینبار تو برام خواستگاریش کن.

پروین از روی مبل خاکستری خانه ی برادرش بلند شد و گفت:عشق کورت کرده، اصلا دخترا اجازه میدن که باز ازدواج کنی؟

-10 سال تنهایی بزرگشون کردم، حقمه حالا که از آب و گل دراومدن به فکر خودم باشم.

-خواهش می کنم عاقلانه تصمیم بگیر.

درد پروین را خوب می دانست چیست؟

اما او نمی توانست عین 20 سال قبل باز همخودش را فدای خواهرش کند.

داغ این عشق جیگرش را سوزانده بود.

کمی التیام برای این قلب وامانده به هیچ کجای این دنیا برنمی خورد.

پروین آخرین تیر را رها کرد:خود زلیخا چی؟ اون تورو با دوتا بچه قبول می کنه؟

-ناامیدم نکن پروین.

- قبل از هر تصمیمی به همه چیز فکر کن.

شهریار خشن گفت:اگه میری خونه، می رسونمت.

-پوریا میاد.

-هنوز نتونسته از خانوادهی مقتول رضایت بگیره؟

پروین، خودش را روی مبل ولو کرد و ناراحت و ناامید گفت:نه هنوز!

پروین نگاهی به ساعت انداخت و گفت:دخترا دیر نکردن؟

-امشب خونه ی خاله شون می مونن.

پروین آرام پرسید:آدرسی از زلیخا داری؟

-پیدا می کنم، شده وجب به وجب این شهرو بگردم، پیداش می کنم.

سماجت شهریار او را می ترساند.

می دانست آخر و عاقبت کسی که مقابل حاجی می ایستاد او بود.

نفس خسته اش را بیرون داد و به تابلویی که مقابلش بود چشم دوخت.

خدا آخر و عاقبت این عشق 20 ساله را بخیر کند.

*******************************

از صبح زود درون بانک بود.

هزار جور کاغذبازی کرده بود.

به این و آن التماس کرده بود.

به هر دری زد تا زمان بخرد شاید بتواند مبلغ هنگفت وام را تسویه کند اما نشد.

وقت نمی دادند.

مرغشان یک پا داشت.

کلافه و خسته روی صندلی انتظار بانک نشست.

بغضش گرفته بود.

خانه ی زیبای حاج بابایش داشت به تاراج می رفت و زورش نمی رسید هیچ کاری بکند.

نوبتی که سر صبحی گرفته بود درون دستش بخاطر عرق کردن مچاله و کثیف شده بود.

پلکش روی هم آمد تا اشکش نریزد.

اما مگر فایده داشت؟

گردنبند مروارید اشک هایش پاره شده بود.

چرا این کافرها به هیچ صراطی مستقیم نبودند؟

اگر خانه را از دست می داد کجا زندگی می کردند؟

سرش را بالا گرفت.

مردم مدام در رفت و آمد بودند.

هرکسی دغدغه ای داشت.

اما بین این ها هیچ کدامشان قرار بود خانه اش را از دست بدهد؟

باید می رفت. تمام زورش را زده بود.

بسکه حرف زده و التماس کرده بود گلویش خشک بود.

ظالم ها در مقابل همه ی دلیل ها و راه هایش نه آورده بودند.

زورشان می رسید دیگر!

بلند شد که حضور کسی را در کنارش حس کرد.

سرش را بلند کرد.

چرا این مرد این همه قد بلند بود که مدام باید گردن می کشید؟

صدای زمختش بیخ گوشش ششدانگ حواسش را جمع کرد:هیچ جا باش، میام.

همین؟ اصلا یعنی چه؟!

پوریا تنهایش گذاشت و از پله ها بالا رفت تا با رئیس بانک صحبت کند.

 

 

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 3:48

فهرست وبلاگ