پست31/بت سوخته

ساخت وبلاگ

نگاهش را به بالا دوخت.

او اینجا چکار می کرد؟

نکند حاج بابا در مورد خانه حرفی زده باشد؟

دستش مشت شد و زیر لب گفت:آخ حاجی، آخ، چرا گفتی که حالا بخوایم زیر بار منت یه غریبه بریم؟

باید بالا می رفت و مداخله می کرد.

دوست نداشت منت کسی روی دوشش باشد.

اما...خب...اگر با این کار از آلاخون و والاخون شد نجات پیدا می کردند چه؟

دوباره روی صندلی نشست.

انتظار کشیدن اینجا جواب می داد.

حس های متضادی که درون سرش می پیچید عاصیش کرده بود.

هم احتیاج به کمک داشت هم ترس از عزت نفسی که زیر سوال می رود مجبورش می کرد هر کمکی را رد کند.

پوف کلافه ای کشید و صورتش را با دستانش پوشاند.

افکار مزاحمی که در سرش می آمدند و می رفتند حرصش می داد.

بی طاقت بلند شد.

از پله ها بالا رفت.

سرکی کشید، پوریا در حال صحبت کردن با رئیس بانک بود.

خیلی سعی کرد جلو برود اما نشد.

به سمتشان رفت که پوریا متوجه اش شد.

دستش را به نشانه ی همان جا ایستادنش بلند کرد.

هلن انگار میان زمین و آسمان گیر کرده بود.

دست هایش بهم گره خورده بود و عرقی که از تیره ی کمرش بابت استرس پایین می آمد، عصبی ترش می کرد.

خانه یادگاری آقاجانشان بود.

حیف بود از دستش بدهند.

آقاجانشان بنا بود و با دست هایش خودش سنگ روی سنگ خانه گذاشته بود.

آنقدر آن خانه با نمای قدیمی و گل و بوته اش خواستنی بود که می توانست یک اینبار قید غرور و عرت نفسش را بزند و التماس کند که هرجوری شده این خانه برای حاج بابایش نگه داشته شود.

بلاخره بعد از یک ساعت پوریا بلند شد.

با جدیت و اخمی که انگار قرار نبود هیچ وقت از روی صورتش پاک شود به سمتش آمد.

روبرویش که ایستاد با لحن مطمئنی گفت: باقی مونده ی وام رو براتون قسط بندی کردن تا یک سال که پرداخت بشه.

فرشته ها ریش و سبیل هم دارند؟

با صدایی که از خوشحالی لرز برداشته بود گفت:جدیِ جدی؟ حل شد؟ آخه چطوری؟

-باهام بیا.

او را به سمت رئیس بانک برد.

رئیس بانک همه چیز را مو به مو برایش توضیح داد و دست آخر گفت اگر بخاطر ضمانت پوریا که از آشنایان قدیمی است نبود ابدا این لطف را نمی کرد.

از بانک که بیرون آمدند، پوریا اشاره ای به ماشینش کرد و گفت:بیا می رسونمت، ماشین خودم نیست اما فعلا دستمه.

هلن نگاهش کرد.

تصادفا یکی می آید.

نمی خواهی اما پاهایش وسط زندگیت دراز می شود.

جمعه و شنبه را آنچنان بهم می دوزد که زندگی جرعه جرعه باورت می شود.

-چرا بهمون کمک می کنی؟

پوریا فقط نگاهش کرد.

دقت که می کرد ابدا شکل ندا نبود.

این فرم صورت، نگاه تیز و برنده اش، تردیدهای وقت و بی وقتش، قد بلند و موهای مشکیش...

نه این دختر شبیه ندا نبود.

بدون حرف اضافه ای گفت:بیا سوار شو.

یادش بماند یک روزی به او بگوید لبخند به صورتش می آید.

مرد گنده در لبخند زدن هم خسیس بود.

-متشکرم، تا کتابفروشی راهی نیست، تاکسی می گیرم.

نباید اصرار می کرد اما راه نفوذ به این دخترک زبان نفهم فقط همراهیش بود.

-ترجیح میدم دوباره تکرار نکنم.

به چه حقی زور می گفت؟

اصلا مردم چه می گفتند اگر سوار ماشین یک غریبه می شد.

-می تونی عقب سوار بشی.

خب...شاید این یکی، یک حرف حساب باشد.

هرچند هنوز هم تردید داشت.

اما رفت و آمدهای اخیر پوریا به خانه شان، اعتماد حاج بابایش و خوش خدمتی امروز کمی او را از موضع سابق بیرون آورده بود.

پوریا تردیدش را که دید اشاره ای به ماشین کرد و گفت:منتظرم.

ته حرف هایش زورگویی ملایمی مخفی بود.

بلاخره حسش به عقلش چربید و در عقب را باز کرد و سوار شد.

پوریا با جدیت سوار ماشین شد و گفت:کجا میری؟

حقش بود چندتا فحش نثارش می کرد تا یاد بگیرد او را مفرد صدا نزند.

اما خونسرد گفت:کتابفروشی.

-نمی خوای خبر خونه رو به حاجی بگی؟ فکر کنم منتظر خبرت باشن.

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 3:48

close
تبلیغات در اینترنت