پست25/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

دستانش توان نداشت که بیشتر از این مشتش کند.

در آخرین لحظه که چشمانش روی هم رفت، اسپری جلوی دهانش قرار گرفت و دو بار پشت سر هم اسپری شد.

چشمانش به یکباره باز شد و نفس عمیقی کشید.

نگاهش به ناجیش افتاد.

با لبخند لب زد:آذر!

آذر به رویش لبخند زد.

-داشتم میومدم پیشت که دیدم از کتابفروشی بیرون زدی، چندبار صدات کردم اما انگار بدجور تو خودت بودی که نشنیدی، دیدم انگار حالت خوش نیست دنبالت اومدم، اما یه لحظه گمت کردم...

-ممنونم که اومدی!

-سروصداهارو تو کوچه شنیدم اومدم دیدم دوتا غولتشن افتادم رو اون پسره ی بدبخت، پسر بیچاره تو لحظه ی آخر فقط گفت این اسپری که افتاده رو زمین و ببر.فهمیدم تویی، چرا بهم نگفتی آسم داری؟

هلن با کمک دیوار و آذر از جایش بلند شد و گفت:هنوز خیلی چیزا مونده که نگفتم و نمی دونی.

آذر با شیطنت گفت:پس هنوز دوستِ دوست نشدیم.

-شدیم، از امروز شدیم.

خیلی وقت بود آذر به کتابفروشی رفت و آمد می کرد.

هرروز به یک بهانه!

آنقدر آمد و رفت تا میخش را کوبید و هلن به رویش لبخند زد و دوست شدند.

دقیقا عین کاری که پوریا با حاج آقا کرد.

-چطوری از این کوچه بزنیم بیرون؟

هلن ایستاد.

تعادلش را بدون کمک آذر حفظ کرد و گفت:من راهو بلدم.

با هم به قسمتی که درگیری بود رفتند.

اما هیچ اثری نه از آن غولتشن ها بود نه پسری که درگیر شد.

-نموند که ازش تشکر کنم.

-حتما دیده رفتی، اونم گذاشته رفته.

باهم از کوچه پس کوچه ها بیرون رفتند.

-من ماشین آوردم بیا برسونمت.

-نه، ته این خیابون می رسم به خونه، راحتم.

-مطمئنی؟

هلن لبخند زد، دستش را فشرد و گفت:بازم ممنون به موقع رسیدی.

آذر با شیطنت و تن صدای شادی گفت:من سوپرمنم.

هلن خندید.

آذر بیشتر یک دختربچه ی شاد و شیطان بود تا یک خانم پولدار و مغرور!

آذر صورتش را بوسید و گفت:بیشتر مواظب خودت باش!

هلن سر تکان داد.لباس های خاکیش را تکان و به سمت خانه رفت.

***********************

حاج آقا مات به هلن نگاه کرد.

حاج خانم رنگ پریده، استکان چای که ریخته بود را با دستی لرزان پای سماورش گذاشت.

-چی میگی بابا؟

هرکاری کرده بود که نگوید، نشد!

آخرش که چه؟

باید می فهمیدند یا نه؟

چیزی تا آمدن آن مردیکه ی پررو نمانده بود.

بوی خوب آش رشته می آمد.

ماهی های قزل آلای تازه که از کوهرنگ برایشان آورده بودند، پاک شده درون یک بشقاب بزرگ نمک خورده بود.

خود هلن از باغچه ی کوچکشان سبزی تازه چید.

میوه را هم حاجی عصر به بازارچه رفته و از هر کدام بهترینشان را خریده بود.

همه چیز برای یک مهمانی خودمانی و کوچک آماده بود.

هرچند واقعا حوصله ی حرافی های پوریا را نداشت.

دم به دقیقه از توانایی هایش می گفت و حرفش که دوتا نمی شد.

حاجی به جنمش آفرین می گفت و برای این همه مردانگیش زبانش غیر از به تحسین نمی چرخید.

لامصب انگار مهره ی مار داشت.

پدر و مادرش را هیبنوتیزم کرده بود.

-نمی دونم قضیه چیه حاج بابا، فردا میرم بانک.

حاج خانم گفت:اگه خونه رو از دست بدیم...وای...

دستش را روی دهانش گذاشت و گفت:دهنمو گل بگیرم، دارم نفوس بد می زنم.

هلن با غصه دست مادرش را گرفت و بوسید.

-قربونت برم نزن این حرفو، فردا میرم انشاالله بهمون وقت میدن پولو جور می کنیم.

حاج آقا نوک زبانش آمد بگوید:از کجا؟

اما هیچ نگفت. دلش نیامد دل دخترکش را بشکند.

صدای زنگ خانه توجه هر سه را جلب کرد.

هلن فورا بلند شد و گفت:من باز می کنم.

با پوریا حرف داشت.

شالش را روی موهایش انداخت و از ساختمان بیرون رفت.

در را که باز کرد، پوریا با همان قیافه ی آخوندی متفاوتش شیک با اودکلن سردی مقابلش بود.

-سلام!

پوریا نگاهش کرد.

هلن کنار رفت، پوریا اولین قدم را برداشت که هلن گفت:صبر کن!

پوریا ایستاد، کنجکاوانه نگاهش کرد.

-لطفا امشب اینقدر حرف بزن که حواس حاجی پرت بشه.

نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 15:34

فهرست وبلاگ