پست 21/بت سوخته

ساخت وبلاگ

با قدم های پر از تردید، وارد کتابفروشی شد.

صدای زنگ نگاهش را به بالا کشاند.

آویزی از گوش ماهی ها بود که با باز شدن در بهم می خوردند و صدایشان بلند می شد.

صدای هلن به گوشش رسید:بفرمایید.

نگاهش پایین آمد و روی هلن افتاد.

دختری با پوستی گندمی و چشمانی درشت که ساده لباس پوشیده بود.

هرچند سرمه ای که به چشمان کشیده، جدیت نگاهش را نشان می داد.

-خب...

می توانست برای آمدنش هزار دلیل بیاورد اما قشنگ ترین دلیلش را به زبان آورد:

-اگه منو یادتون باشه، یه آدرس اشتباهی داشتم که وارد این کتابفروشی شدم، راستش فضای اینجا...

اشاره ای به گل ها که از در و دیوار بالا رفته بودند کرد و گفت:این همه گل کنار دنیای کتاب ها و موسیقی لایتی که پلی شده، منو مجبور کرد که باز بیام اینجا، چندروز پیش آرامشی از اینجا گرفتم که دلم می خواد بازم تجربه اش کنم، اشکالی نداره که روی این چهارپایه ی چوبی بشینم؟

هلن متعجب از شاعرانگی حرف هایش، لبخند زد و گفت:اصلا!

-کاش اینجا یه کافه بود، مطمئنا اینجا رو ول نمی کردم.

روی چهارپایه ای که کنار پنجره ی کوچکی که روی طاقچه اش پر از گلدان های ریز و میزه ی کاکتوس بود، نشست.

هلن بی هوا گفت:کتاب می خونی؟

آذر نفس عمیقی کشید.

چقدر بوی خوب اینجا می آمد.

انگار زمان میان حجم کتاب و طبیعت گم می شد.

-گاهی وقتا!

هلن به سمت قفسه کتاب ها رفت.

کتاب دل نوشته ی جیبی کوچکی آورد و به سمت پیش خوان آمد.

-شاید حال خوبت از اینجا رو خوب تر کنه.

چرا از این دختر گندمی چشم درشت به این سرعت خوشش آمد؟

بلند شد.

دست دراز کرد و کتاب را گرفت.

با لبخند قشنگی دستش را به سمت هلن دراز کرد و گفت:من آذرم.

هلن به دست دراز شده اش نگاه کرد.

دوستی ها از کجا شروع می شود؟

از همین یکهویی های غریب؟

یا از ناخودآگاهی که به سمت این دختر چشم رنگی هلش می داد؟

دست آذر را گرفت و گفت:هلن!

-واوو، چه اسم قشنگی!

هلن لبخند زد.

نوک زبانش آمد بگوید انتخاب اسمش را مدیون برادر شهیدش است اما به همان لبخند نصفه و نیمه بسنده کرد.

آذر کتاب را بالا گرفت و گفت:ممنونم.

هلن سرش را تکان داد که صدای گوش ماهی ها بلند شد.

هلن به آینه که با صورتی عرق کرده داخل شد، نگاه کرد.

آینه در حالی که نفس نفس می زد، سلامی بریده داد.

هلن متعجب گفت:سلام، چی شده؟ دویدی؟

آینه دستمالی از جیب مانتویش درآورد، صورت خیسش را پاک کرد و گفت:یه پسره ی الاغ هرجا می رفتم میومد، آخرم مجبور شدم یه مسافتی را بدوام.

هلن لبخند زد و گفت:برو یه لیوان آب بخور، از نفس افتادی.

آذر متعجب با حالت جالبی نگاهشان می کرد.

چرا با این همه روابط اجتماعی قوی که داشت یک دوست درست و درمان عین چیزی که می دید نداشت؟

آمد حرفی بزند که گوشیش زنگ خورد.

آینه زیرچشمی نگاهش کرد و برای هلن سر تکان داد و گفت:آشناس؟

هلن سرش را بالا و پایین کرد و گفت:نه!

آذر گوشی را از جیب کیفش درآورد.

از دیدن اسم پوریا پوزخندی روی لب آورد.

با عذرخواهی، کتاب را روی پیش خوان گذاشت و از کتابفروشی بیرون زد.

-بله!

پوریا بدون سلام گفت:قبل از اینکه روی سگم بیاد بالا از اون کتابفروشی میای بیرون و دیگه پاتو اونجا نمی ذاری.

آذر با زیرکی پرسید:خبریه؟

صدای غرش پوریا درون گوشش، از سوراخ کردن مته هم بدتر بود!

-آذر، پا تو کفشم نکن، اونی که ته این ماجرا ضربه می خوری تویی!

-قرق توئه؟ اختیار خودمم ندارم؟

-هر غلطی می خوای بکن، کسی جلوتو نگرفته اما جایی که رد پای من هست رد پاتو محو می کنی قبل از اینکه خودم یه جارو دست بگیرم.

آذر پوف کلافه ای کشید و گفت:کاری نداری؟

-شنفتی چی گفتم؟

-گرفتم بابا، ولم کن.

هنوز صدایش خشن بود.

-خوبه!

صدای بوق آزاد، آذر را حرصی کرد.

زیر لب گفت:کور خوندی بی خیال بشم. تا نفهمم داری چیکار می کنی دست از سر این ماجرا بر نمی دارم.

**********************

...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 0:05

close
تبلیغات در اینترنت