پست19/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

پوریا متواضعانه جلو آمد و گفت:حاج آقا، با اجازتون رفع زحمت کنم، وقت دیگه ای مصدق اوقات بشم.

حاجی چشم ریز کرد و گفت:مشکلی پیش اومده؟

-کاری پیش اومده که واجبه الان برم، اجازه بدین یه روز دیگه رو برای اومدن هماهنگ کنم.

هلن به پررویی و دروغ هایی که می گفت با چشمانی گشاد نگاه می کرد.

او دیگر چه کسی بود؟

حاجی اشاره ای به ظرف هندوانه کرد و گفت:حداقل گلویی تازه می کردی.

قدمی درشت به سمت حاج آقا برداشت.

دست حاجی را گرفت و گفت:وقت بسیاره، بازم مزاحمتون میشم.

-برو به امان خدا.

-ممنونم حاجی!

نگاهی سرسری به هلن انداخت و گفت:روزتون خوش خانم!

هلن زیر لب جوری که مثلا کسی نفهمد گفت:بری دیگه برنگردی!

پوریا با شنیدن حرفش تیز نگاهش کرد و پوزخند زد.

حاج آقا او را تا دم در بدرقه کرد.

پوریا جلوی در سوار موتورش که کنار تیرک چراغ برق پارک بود شد، دستی برای حاجی بلند کرد و دسته گاز را فشرد و از کوچه بیرون زد.

همین که به خیابان رسید، موتورش را کنار مغازه ای تکیه داد و گوشیش را از جیب شلوارش بیرون کشید.

باید تمام مدارکی که بر علیه اش می شد را از بین ببرد.

شماره سیروس را گرفت.

-الو مشتی؟

-سلام جناب کیان پور عزیز.

-یه کاری دارم برات.

-جون بخواه.

-تو این محله ای که آدرسش رو پیام می کنم یه خونه می خوام، می خواد یه سوئیت کوچیک و داغون باشه، جوری که مشخص باشه برای یه بچه ی شهرستانیه.

-ردیفش می کنم...فقط...

-سوال و جواب باشه برای بعد!

-خیره؟

-خیر و شرشو خودمم نمی دونم، اما ته این ماجرایی که دارم با دوز و کلک جلو میرم، گره کار هومن باز بشه و سالم و سلامت ببینم یه روز رو تخت خودش خوابه، نذرشو با جون و دل میدم، نوکری امام حسین و می کنم که فقط از سر تقصیرم بگذره.

-گیرو گرفتاریت با این همه سماجت حل میشه.

-منتظر همون روزم.

-الله یاره، چیز دیگه ای نمی خوای؟

-خونه رو با وسایل سمساری پر کن، نمی خوام نو باشن.

-اونم به چشم.

-تو محلش چو بنداز بچه شهرستانم و برای درس و کار اینجام، دارم نون خواهر و مادر پیرمو میدم.

-حل میشه.

-به اوس یونس بگو، اگه کسی اونجا اومدم سراغم بگه شاگرمه، شاگرد ارشد.

-پس فیلم زندگیتو داری تغییر میدی؟

-فیلم زندگی من با خریت هومن و دل غافل خودم تغییر کرد.

-خبط نکن بچه، آخر و عاقبتش گرون تموم میشه.

-میدونم ته اش دل شکسته ی یه خانواده می مونه، اما ناچارم.

ناچاری زوری لبخند زدن هم هست.

تصدق رفتن های بی سر و ته ای که معلوم نیست دلت می خواهد نثار کدام بخت برگشته ای کنی هم هست!

اما روزی، اگر ناچاری درد شود...

اندازه هفت خوان رستم مکافات می شود.

انوقت بیا داستان لیلی و مجنون را بخوان.

فرهاد شو و بیستون بکن...

مطمئنم میان ناچاریت غرق خواهی شد!

-ته این ماجرا باهاتم، خودتم می دونی، اما اگه دلت میون این گیر و دارها، بالا و پایین شد و این تو بودی که باعث شکستن شدی، جمع کردنش خدا می خواد و بس!

با تمام سختیش بغض کرد.

تمام دردش این بود که خودش هم می دانست دارد راه را اشتباه می رود.

اما وقتی تنها شانسش همین راه اشتباه بود، عمرا اگر ریسک می کرد و کارهایش را به آن رضایی خرفت می سپرد.

بی حرف اضافه و بغض چنبره زده ی ته گلویش لب زد:خداحافظ.

گوشی را درون جیب شلوارش چپاند و گفت: خدا تو ببخش، بنده ات با من!

موتور را روشن کرد و به سمت بازار هنر رفت.

همانجور که باید هلن را از خودش مطمئن می کرد، آذر را هم باید دست به سر می کرد.

لعنت به این شانس!

چرا زن های اطرافش باهوش بودند؟

برای هزارمین بار اعتراف می کرد از زن های باهوش متنفر است.

********************************

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 2:57

فهرست وبلاگ