پست17/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

پایش را روی گاز گذاشت و با میانبر زدن خودش را به شرکت رساند.

امروز زنانه آمده بود با تم روشن، روشن عین آفتاب!

خوب پوشیده بود، تابستان را روی سینه اش سنجاق کرده و برای دلخوشی خودش و مردی که می دانست سیب را محض ندایش خاص دوست دارد، عطر سیب را روی ساعدش اسپری کرد.

با دستانی که از حرص مشت شده بود سوار آسانسور شد.

چرا پوریا او را نمی دید؟

نه زشت بود نه چاق و بی سواد!

نه بی کس و کار بود نه بی ریشه!

هرچه از یک زن می خواست همه را حداقل تقریبی داشت.

هیچ وقت این مرد را درک نمی کرد.

با این زورگویی و قلدری هایش، همه چیز را در حد کمال می خواست.

آنوقت اویی را که برای داشتنش دست و پا می زد، بی تفاوت رد می کرد.

در آسانسور باز شد و بیرون آمد.

اگر آذر بود، عاشقش می کرد.

این همه سال پایش نمانده بود که مفت مفت از دستش بدهد.

وارد شرکت شد.

منشی پا روی پا انداخته، قهوه می نوشید و با ادای خاصی با تلفن حرف می زد.

باز سام به این دختر رو داد.

بی توجه به او، به سمت ته راهرو که اتاق پوریا بود رفت.

پشت در رسید، دستش بالا رفت که به رسم ادب در بزند که صدای پوریا را شنید.

دستش پایین آمد و گوش هایش تیز شد.

-سه چهارتا باشن کافیه!

-.............................

-ببین سیروس...

-...........................

-آره خودت می دونی چی می خوام، یه صحنه سازی تر و تمیز که مو لای درزش نره.

-.........................

-خودمو جمع و جور می کنم، فقط ببین چی میگم، به هیچ وجه نمی خوام انگشتشونم به دختره بخوره، می دونی برام حرمت داره، هیزی و دله ای ممنوع!

یک دختر...

پوریا نگران یک دختر بود؟

نتوانست خودش را کنترل کند، دستگیره را فشرد و بی هوا داخل شد.

پوریا که وسط اتاقش پشت به در استاده بود با صدای در برگشت و اول متعجب نگاهش کرد.

اما فورا رنگ نگاهش سرد و خشن شد.

-بعدا حرف می زنیم، خداحافظ.

قدمی بلند به سمت آذر برداشت و گفت:این صاحب مرده در داره، به چه حقی سرتو می ندازی میای داخل؟

آذر جلویش ایستاد و گفت:دختره کیه؟

جا خورد اما بدون اینکه آتو دست آذر دهد، دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرد و گفت:متوجه نشدم.

-خوبم فهمیدی چی گفتم، داری چیکار می کنی؟ احیانا دختره همون کتابفروشه نیست؟

دختره ی خیره سر!

باز فضولیش گل کرده بود.

با قدم بلندی سینه به سینه ی آذر شد.

دست هایش را از جیب شلوارش بیرون آورد.

یکی از دست هایش را روی کتف آذر گذاشت و محکم فشار داد.

خونسرد با تن خشنی گفت:گفتم تو کار من دخالت نکن، گفتم یا نگفتم؟

آذر از درد صورتش جمع شد.

دستش را روی دست پوریا گذاشت و گفت:ولم کن.

پوریا دستش را برداشت اما در عوض چانه اش را محکم گرفت و گفت:میدونی از دخترای فضول خوشم نمیاد اما بازم دوست داری موش کوچولوی قصه ی من باشی که دمش تو تله گیر کرده.

آذربا ناراحتی خودش را با ضرب عقب کشید و گفت:مثلا خودتو بداخلاق نشون بدی چیزی عوض میشه؟ تو پوریایی من آذر، هرگز بهت اجازه نمیدم بعد از این همه سال ناامیدم کنی.

از جسارت و گستاخیش خوشش می آمد.

هیچ وقت کم نمی آورد.

-از اینجا برو، آخرین بارتم باشه بخوای تو کار من سرک بکشی.

آذر بیخ نگاهش کرد.

نشانش می داد یک من ماست چقدر کره دارد!

همه چیز زیر سر آن دختر کتاب فروش بود.

باید از او شروع می کرد.

این مرد نم پس نمی داد.

قدمی عقب گذاشت.

جرات کل کل کردن با پوریا را نداشت.

این مرد عملا تفاوتی بین زن و مرد قائل نمی شد.

زور بازویش همیشه کاربردی ترین اسلحه ای بود که به کار می رفت.

دوست نداشت با خریت خودش، پوریا را وحشی تر کند.

-گوش دادی چی بهت گفتم آذر؟

کافی بود رل مطیع بودن را بازی کند.

خیالش که راحت می شود او را هم راحت می گذاشت.

-فهمیدم.

پوریا دست دراز کرد، گونه اش را با پشت دست نوازش کرد و گفت:آفرین دختر خوب، حالام برو یکم به دنیای هنریت سر بزن، شاید هوس کردم یکی از تابلوهاتو تو اتاقم داشته باشم هوم؟

نوک زبانش آمد بگوید: "احمق روانی"

اما فقط لبخند زد.

واقعا چرا این مرد را دوست داشت؟

برای جذابیت بیش از حدش حتی با ریش و سبیل یا ثروتی که از پارو بالا می رفت؟

برای خوش مرامی و حق الناس کردنش یا مردانگی که زیادی توی چشم می آمد؟

شاید هم دلش برای پوریایی می زد که می دانست اگر عاشق شود دنیایش یک زن می شود و بس!

-مجانی بهت نمیدم.

پوریا کمرنگ لبخند زد و گفت:ازت می خرم.

-خوبه، پس می بینمت.

آذر گفت و از اتاق پوریا بیرون زد.

پوریا از حرص دندان روی دندان سابید.

باشه ی مسخره ی آذر خیالش را راحت نمی کرد.

باید بیشتر حواسش را جمع کرد.

باید حواسش به آذر هم می بود تا کار دستش ندهد.

آنقدر شر و کله خر بود که با موش دواندن بین کارهایش هرچه رشته بود پنبه کند.

تا می آمد یک طرف کار را درست کند یک جای دیگر خراب می شد.

آن از هلن که مشکوکانه با او رفتار می کرد این هم از آذرِ فضول!

باید برای هر دویشان نقشه هایش را مرتب می کرد.

عمرا می گذاشت کارش خراب شود.

هومن باید هر طور شده نجات پیدا کند.

****************************

کفش هایش را جلوی در خانه درآورد.

هوس کرده بود و چند شاخه میخک برای اتاقش خریده بود.

گلها دنیای متفاوتی بودند.

آنقدر رنگ و شعر داشتند که به بلندای موی یک زن، بتواند از آنها نوشت.

-اهالی خونه، من اومدم.

حاج خانم فورا از آشپزخانه بیرون آورد.

لب گزید و با چشم و ابرو آمدن، تن صدایش را پایین آورد و گفت: یواش دختر، حاج آقا مهمون دارن.

جلو آمد، کیفش را به چوب لباسی کنار در آویزان کرد و گفت:کی هست؟

-همون جوون دیشبی که حاجی رو نجات داد.

آخ، چرا یادش رفته بود که می آید؟

-بیا مادر، دستت آزاده، این ظرف هندونه رو براشون ببر.

کنجکاو بود.

-باشه، بدین من ببرم.

حاج خانم ظرف هندوانه را از روی میز برداشت و به دست هلن داد و گفت:پیش دستی همون جا هست نمی خواد ببری.

سری تکان داد و گفت:کجان؟

-تو اتاق علی رضان.

اتاق برادر شهیدش همیشه جایی بود که پدرش پذیرای مهمانان خاصش باشد.

این مرد از کی این همه خاص شده بود؟

فقط محض یک شب؟

نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : جمعه 30 تير 1396 ساعت: 2:52

فهرست وبلاگ